آثار نقاشی آراد

اثر زیر یکی از آثار نقاشی آراده که از پدر خودش کشیده big grin

در این اثر پدر ایشان در حال رفتن به نانوایی برای خرید نان هستند. به قول خود آراد !

حالا چرا اینقدر بی اعصاب داره میره نون بخره، خدا داند!

بعد از کشیدن این اثر ازش سوال کردم که اون گردیا چین زیر دهن بابا؟ میگه دکمه هاشن. 

و باز هم نقاشی دیگه ای از بابای آراد در حال رفتن به نانوایی!! در حین کشیده شدن.

کلا هر وقت میگم بابا کجاست میگه رفته نون بخره nerd

دقت کنید که کل این نقاشی رو به صورت برعکس کشیده. یعنی خودش بالا نشسته بود!جریان این بود که اول گردی صورت رو کشید، بعد دید اگه بخواد پا براش بکشه دیگه پایین صفحه جا نداره. شروع کرد به نقاشی برعکس. 

لازم به ذکر است این هنرمند در بعضی آثارش تأکید خاصی بر وجود عنصر "ناف" بر روی بدن اشخاص دارد. حتی دیده شده شخص بینی و دهان ندارد ولی ناف دارد! whistling

سفرنامه ی تصویری

نیمی از هفته ی گذشته و کل هفته ی قبلترش رو در شمال کشور سپری کردیم. روزهای اول هوا ابری، بارونی و دریا طوفانی بود. بعد از اون هوا بسیااار قشنگ شد و دریا آرام.

توجه شما رو به تنی چند از عکسهای گرفته شده در این سفر جلب میکنیم!

عکس بالا از لحاظ ژستی که آراد هنگام خواب در ماشین میگیرد دارای اهمیت است. 

به محض رسیدن آراد به سرعت خودش را به ساحل رسانید و با مهارت هر چه تمامتر اسم خویش را بر روی شنها حک کرد!

و در اولین اقدام بعد از آن، به دنبال رد و اثری از هر گونه چهارچرخ در آن حوالی گشت تا عکسی به یادگار با آن بگیرد.

در اینجا انتظار میرود که داستان ادامه یابد و به باقی فعالیتها و سرگرمی های آراد پرداخته شود اما...

و خلاصه سرتان را درد نیاورم ...

بعد از وقفه ی طولانی که در این قسمت پیش آمد به سمت محل اقامتمان روانه شدیم. در راه به گربه ای کوچک غذا دادیم. امیدوارم گربه ها ویفر دوست داشته باشند.

ساعاتی بعد مادر آن گربه ی کوچک برای عرض تشکر به پشت پنجره ی خانه مان آمد

دقایقی بعد نیز سگی از آن حوالی رد میشد که خستگی و خواب بر او مستولی گشته بود، لذا در بالکن ما بنای خوابیدن گذاشت و پسرک نیز به همراه و به تقلید از او خواب پیشه کرد.

پسرک رویای سواری بر آن چهارچرخ که باگی نامیدنش را در خواب دید و پدر او را به آرزوی خویش رسانید


توضیح: خط روایی داستان فوق بر طبق زمانبندی واقعی نیست، لذا توالی زمانی و مکانی عکسها درهم است. همچنین خط سیر داستان کاملا ذهنی و غیر منطبق بر واقعیت است

در واقع نویسنده با انبوهی از عکسهای بی ربط مواجه شده بود که نمیدانست چگونه همه را در یک پست جای دهد، از این رو داستانی تخیلی از ذهن خویش تراویدن کرد! تا بتواند با آن مقداری سفرنامه را تصویری کند.

نویسنده خود نیز دلیل تفاوت لحن نوشتاری این اثر با آثار قبل خویش را نمیداند.

لالایی

چند وقتی است شبها ساعت 10:30 الی 11 با آراد شبکه پویا تماشا میکنیم. اگه شما هم بیننده ی برنامه ی این ساعت این شبکه باشید میدونید که "لالایی کودکان" تو این ساعت یعنی آخرین سانس برنامه ش پخش میشه.

آرامش عجیبی به من میده، شعرهاش، تصاویرش و موسیقیش اگه من رو خواب نمی کنه ولی حتما آرومم میکنه. آراد هم اوایل کل نیم ساعت رو بدون پلک زدن جلوی تلویزیون مینشست و تماشا میکرد. آروم آروم چشمهاش هم سنگین میشد و بعد از تموم شدن لالایی تمایل به خواب نشون میداد و بعد از انجام مراسم قبل از خواب میخوابید. کم کم به این نتیجه رسید که شروع این برنامه مقدمه ای برای خوابشه. و از اونجا که بچه ها انرژیشون پایان ناپذیره و آراد هم دوست نداشت که دست از بازی بکشه و برای خواب آماده بشه بعد از مدتی وقتی لالایی شروع میشد تمام سعیشو میکرد که من کانالو عوض کنم. مخالفت میکرد، بی دلیل غر میزد و بهانه میگرفت، کنترلو میداد دستم و بهم میفهموند که کانالو عوض کنم!! اما انگار جادوی موسیقی لالایی روش اثر میذاشت و بعد از چند لحظه شنیدن آهنگ ها کم کم آروم میشد و مثل مسخ شده ها باز مینشست و تماشا میکرد و خمار میشد و میخوابید! البته همیشه به این سادگی هم نبود، ولی در خیلی موارد کمک خوبی برای من بود.

از اینها بگذریم، واقعا تولید چنین برنامه ای کار ساده ای نیست. جمع آوری شعرهای هر منطقه، ساخت ترانه برای اونا، موسیقی زیبا، انیمیشن های جذاب و کلی جزییات ریز دیگه که شاید به چشم ما نیاد، همه اینها کلی زمان بر و نیازمند تحقیقه. اوایل که برنامه رو تماشا میکردم خیلی بهش فکر میکردم و کسی که ایده ی ساخت این برنامه رو داده (سارا نامجو) رو تحسین میکردم . یک مجموعه ی کاملا ایرانی، حتی نوع ساده ی ساخت انیمیشن ها هم از نظر من زیبا و تأثیر گذاره.

یک غمی هم توی تمام ترانه ها هست که انگار جز جدایی ناپذیر همه ی لالایی هاست. از بچگی یادم میاد لالایی ها همیشه غمگین بودند. ولی من این غم رو هم دوست دارم. مادرم همیشه میگه کوچیک که بودم، وقتی من رو روی پاهاش میذاشت و برام لالایی میخوند بغض میکردم و لبهام رو برمیگردوندم و آماده ی گریه میشدم! هنوز هم گاهی با بعضی از آهنگها بغض میکنم و گاهی گریه...

لالا لالا گل کاشی

یه خونه توی نقاشی

لالا لالا گل پسته

پدر راه سفر بسته

سفر به شمال

از جنوب تا شمال، از شرق تا غرب، از این ور ایران تا اون سر دنیا ( دیگه اینجاهاش اغراق داره ) هر جا که آقای پدر برای کار برن آراد و مامان هم به اون میپیوندند و چند روزی خودشون رو مهمون میکنن.

این بار مهمان بابا بودیم در شمال.

عکسی مشابه عکس آراد در کنار خلیج فارس اما این بار در کنار دریای خزر

آبشار آب پری. البته که آبشاری نبود. آب باریک کوچیکی از اون بالا بین سنگا میومد پایین. منظره ی قشنگی بود.

و این هم جاده ی مقابل آبشار آب پری. به اندازه ی کافی باریک بود، با وجود ماشینهایی که برای تماشا پارک میکردن و دست فروشایی که از شلوغی استفاده میکردن و برنج و ترشی و موادغذایی محلی میفروختن دیگه رفت و آمد خیلی سخت شده بود. مخصوصا وقتی یه کامیون هم میخواست رد بشه که کم هم نبودن، دیگه خطرناک هم میشد.

آراد در قطار تفریحی پارک جنگلی

دریاچه الیمالات، بسیاااار زیبا و رویایی. عکس نمیتونه زیبایی اونجا رو توصیف کنه. مخصوصا که نم نم بارونی هم میومد و فضا رو بسیار رمانتیک کرده بود.

این هم گل پسر ما و اسباب بازی محبوبش در ابعاد بزرگ

آنچه گذشت...

دو ماهی میشه ننوشته ام، دلیلش رو نمیدونم. شاید دردسرهای بچه داری، شاید بی حوصلگی خودم، شاید حرفی برای گفتن نیست. نه حرف هست، همیشه با یه پسرکوچولوی شیرین بازیگوش حرف برای گفتن هست. شاید راه و رسم نوشتنش رو بلد نیستم.

تولد آراد برگزار شد. دو ساله شد پسرکم. باورش سخته. زمان خیلی سریعتر از اونچیزی که فکرش رو میکنیم میگذره.

گلچینی از عکسهای تولد آرادم

یک ماه و سه روز بعد از تولدش دیگه وقتش بود که بعد از دو سال شیر مامان خوردن پسرم شیر رو ترک کنه. یه هفته ای طول کشید تا به وضعیت جدید عادت کنه و وضع من توی اون یه هفته ده روز بدتر از پسرک بود. روحیه م داغون بود و مدام دوست داشتم گریه کنم. تنهایی و مأموریت پدر هم مزید بر علت شده بود. هیچ وقت شب دومی که بدون مـ ـی مـ ـی خوابید رو فراموش نمیکنم. با کلی بغض و صدای بلند توی تاریکی اتاق خواب به زبون خودش حرف زد. سوال میکرد که هر دو مـ ی م ی خراب شده؟ و مدام تکرار میکرد. آخرش هم گریه شدیدی کرد و خواست که از اتاق بره بیرون و بازی کنه.

بعد از پنج دقیقه خیلی معصومانه و مظلومانه رو مبل در حال بازی با اسباب بازیاش خوابش برد و من آروم گریه کردم. دلم برای بغل کردنش تنگ شده بود. برای یه لحظه دوباره شیر خوردنش، برای اون لحظه هایی که تو چشمای هم نگاه میکردیم و از همیشه به هم نزدیکتر بودیم...

اون روزا گذشت، خیلی سخت بود. خیلی. شاید همین الان که مینویسم هم دیگه اون احساس رو کامل درک نکنم ولی حال و هوا و غصه ای که تو دلم بود رو هرگز فراموش نمیکنم.

اما حالا آراد خوابش خیلی بهتر شده، هر چند هنوز هم صبح زود از خواب بیدار میشه و همچنان من آرزو دارم که یه روز خودم خوابم تکمیل بشه و بیدار شم و آراد بعد از من بیدار بشه.


جزیره 2

یه روز نسبتاً ابری با آراد رفتیم لب دریا. منظره ی جالبی بود. همه جا ابری و گرفته، یه کمی جلوتر وسط آب خورشید تونسته بود نورشو از بین روزنه ای که از تو ابرا ایجاد شده بود به سطح آب بتابونه. حیف که عکس درستی از صحنه ندارم. خیلی زیبا بود.

آراد میرفت به سمت موجها و ظاهرا میخواست بره تو آب. 

ولی وقتی لباسشو در آوردم از اینکه پاهاشو روی شنها گذاشته و کثیف شده بدش اومد و غر زد تا لباساشو پوشیدم.

بعد هم بازی تو چمنا با گنجشکها یا به قول خودش "دی دی" یا همون جیک جیک !!

اصلا آراد معلوم هست؟

و در آخر هم تماشای بازی بچه ها در حال خوردن یه کیک کوچولو

یه روز هم رفتیم آکواریوم قشم و کلی ماهی و آبزیهای خوشگل و عجیب هم دیدیم.


جزیره

یه پست رو شروع کرده بودم به نوشتن، در واقع غر نامه بود. اشک تو چشمم بود و می نوشتم. اینقدر که آراد تو اون دوره اذیتم میکرد. پدرش شهرستانه و ما تنها. تمام توانم رو گرفته بود. مدام گریه و ناله و جیغ و بهانه... تو همون اوضاع و احوال بد پدر اومد و ما رو با خودش آورد به محل کارش، یعنی قشم...

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فایل های شما

این شد که اون پست ثبت موقت باقی موند تا خودم یادم نره. ولی لزومی نداره حرفهای تکراری یه مادر خسته رو همه بخونن.

حالا اینجا واقعا از هوا و محیط لذت می برم. از آلودگی تهران فرار کردیم. شاید یکی از دلایل بدخلقیهای آراد هم همون آلودگی بوده. آرادم از دیدن دریا تعجب کرده بود.

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فایل های شما

غروب زیبا در قشم

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فایل های شما

تا جزیره ی هنگام هم برای دیدن دلفینهای زیبا رفتیم، چقدر دوست داشتنین. کلی بازی میکردن و نمایش میدادن. آراد چه ذوقی میکرد.

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فایل های شما

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فایل های شما

و ماهیهای خوشگل که براشون نون و کیک ریختیم و به ثانیه ای میقاپیدنش.

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فایل های شما

آراد در حال تماشای ماهیها

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فایل های شما

و این هم یکی از تمساح های پارک تمساح قشم

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فایل های شما

حسابی غرق در آرامش و خوشی اینجا بودم که دیشب و امروز سه زلزله جزیره رو لرزوند. شاید هنوز هم ادامه داشته باشه...


کادوی پدر به آراد

آقای پدر همیشه دلش میخواست برای آراد ماشین شارژی بخره و مامان خانم مخالفت میکرد. چون هنوز برای آراد زوده و از اون مهمتر کجا باید میذاشتیم ماشین شارژی رو؟

دیگه با اصرارهای پدر محترم مامان هم رضایت داد و این شد که بابای آراد به آرزوش رسید و کادوی تولد دو سالگی پسرش رو یه کمی زودتر بهش داد.


آراد خیلی ذوق زده شد و خوشش اومد. ولی هنوزم میترسه سوارش بشه. البته وقتی خاموشه سوار میشه و کلی هم مهندسی میکنه ولی اگه روشنش کنیم و بخوایم راه ببریمش دیگه نمیشینه توش و نمیذاره هیچ کدوم از متعلقاتش از قبیل عروسکهاش یا وسایلش هم نزدیک ماشین باشن.

حالا ماشین شارژی فقط تو خونمون جا اشغال کرده و رو اعصاب منه. هوا هم طوری نیست که بتونیم ببریمش بیرون. فعلا دارم تحملش میکنم :D


بررسی فنی ماشین

من دیگه به ماشین اسباب بازی قانع نمیشم و به صورت خیلیییییی دقیق ماشینهای واقعی رو بررسی میکنم. این بررسی شامل همه قسمتهای ماشین میشه. ملاحظه بفرمایید:

ابتدا یک نگاه اجمالی و گذرا به دور تا دور ماشین و زیر ماشین میندازم

سپس به بررسی فنی لاستیک و رینگ ماشین می پردازم

چراغهای راهنما رو به دقت وارسی میکنم

وایسا انگار راهنماش کار نمیکنه

خوب فعلا ادامه میدیم.

چراغهای عقب رو ببینم سالمه یا نه

و همچنین قسمت عقب ماشین که شامل سپر و پلاک هست رو چک میکنم

خوب پس از بررسیهای به عمل اومده این ماشین کارت معاینه فنی رو میگیره. :))


نمایشگاه غنچه ها

آراد در نمایشگاه غنچه ها ( برج میلاد )

و برداشت ما از نمایشگاه


سفر نصفه نیمه

قرار بود چند روزی مسافرت باشیم، نرفته برگشتیم. آراد تو مسافرت و البته بیشتر مسافرت دسته جمعی سیستمش قاطی میکنه، نه میخوره و نه میخوابه. فقط میخواد شیطونی کنه که خوب طبیعیه. ولی یه نفر باید انحصاری در اختیارش باشه ( مواظبش باشه ) که کارای خطرناک نکنه. اون یه نفرم از پا میفته چون آراد به خودش استراحت نمیده و از صبح تا شب مراقبت میخواد. شبم به زور میخوابه. خلاصه اینجوری شد که من و باباش از پا افتادیم و یه روزه برگشتیم. وقتی برگشتیم تلافی کم خوابی و بازیگوشی این یه روز و نصفی سفر رو در آورد و از 6 عصر خوابید تا 7 صبح فردا. ببینید دیگه چقدر خسته بوده!

و اما فرازهایی از سفر نصفه نیمه ی ما :

همونجوری که تو این پست گفتم آراد عاشق ماشینه. توی سفر کوتاهمون رفتیم پارک ماشین های شارژی. آراد از دیدن اون همه ماشین رنگ وارنگ خوشگل که راننده هاشون تقریبا هم قد و قواره ی خودش بودند کلی هیجان زده شده بود. دور تا دور پیست ماشین های شارژی نرده جدا کننده بود. یهو دیدیم آراد در امتداد نرده ها شروع کرد به حرکت، هی رفت و رفت تا رسید به انتها، دید راه ورود نداره!! برگشت یه بار دیگه به دنبال راهی برای رسیدن به معشوق. وقتی دید فایده نداره چیکار کرد؟؟ به زور میخواست خودشو از فاصله ی بین نرده ها رد کنه و بره تو.

تقریبا تمام فاصله های باز رو امتحان کرد تا به زور خودشو بچپونه تو. اما بی فایده بود. اینجا دیگه مامان بابا دلشون سوخت و با اینکه ماشین شارژِی ها مناسب سنش نبودن و نمی تونست رانندگی کنه از مسوولش خواستیم که فقط اجازه بده توشون بشینه.

آرادم یکی یکی همه رو امتحان کرد و حتی یه دونه رو از قلم ننداخت. البته تو هر کدوم که می نشست یه کم ور میرفت فکر میکرد خرابن که نمیتونه حرکتشون بده. میرفت سراغ بعدی تا ببینه اون سالمه یا نه.

اینم گل پسر تو راه برگشت که کلییییییی آقا بود و برا خودش ماشین بازی میکرد. کلاً زندگیش تو ماشین خلاصه میشه

دردسرهای عکاسی از سوژه ای به اسم آراد

من دوربینو میخواااااام...

بده ببینــــــــــــم...

بگیرمــــــــش ژستمم به هم نخوره... 


حالا که نمیدی ژست خوشگل بگیرم عکسو خراب کنم...

آراد نقاش

بوم نقاشی آراد در فریزره. چند وقت پیش یهو خودم کشف کردم که چه جای خوبیه برای نقاشی. ماژیک گرفتم دستم و یه کم براش نقاشی کشیدم. دیدم خوشش اومد.

بعضی وقتا اینقدررر خط خطی و سیاه میشه که اگه کسی سرزده بیاد خونمون و فریزرمون رو ببینه حسابی خجالت زده میشیم. ولی خوب جای خیلی خوبیه برای بیرون ریختن خلاقیت.

آراد در حال خلق آثار هنری

همه ی ماشین های من

 آراد عشق ماشینه، عشق صدای ماشین، عشق لاستیکای ماشین، عشق بوق، فرمون، اصلا ماشین می بینه از خود بی خود میشه. تو خیابون تمام توجه و حواسش پی ماشینهاست. وقتی بیرون از خونه خودش راه می ره ( گل پسر الان حدود دوماهه که راه می ره ) بی اختیار به سمت ماشینهای پارک شده می ره و با اشاره به قسمتهای مختلف ماشین خصوصاً لاستیک ها یه نظراتی به زبان عجیب و غریب خودش میده. اگه تو تلویزیون ماشین ببینه آب دستش باشه زمین می ذاره و به نزدیکترین فاصله تا تلویزیون میره و مات و مبهوت نگاه میکنه. اصلا علاقه ش عجیبه.

تو مسافرت ها آویزون باباشه چون میدونه رئیس ماشین اونه. یعنی تا می بینه باباش نیست میگه ای دل غافل بابا رفته سراغ ماشین من جا موندم و اینجاست که میزنه زیر گریه. 

تو سبد بزرگ اسباب بازیهای دخترونه ی دختر عمه ش که 7 سالشه گشته و گشته یه چیزی شبیه قوطی کبریت که چهار تا چرخ داره پیدا کرده و رفته یه گوشه باهاش بازی میکنه. یعنی چشمام از حدقه بیرون زده بود.

خلاصه داستانی داریم با وروجک ماشین دوستمون. هر مغازه و فروشگاهی هم بریم ماشین ببینه دست می ذاره روش دیگه ول نمیکنه. اینجوریه که پر خونه ی ما شده انواع ماشین که البته زوار بعضیاشون در رفته دیگه از بس باهاشون ور رفته. 

سرما میخوریـــــــم!

پسر یک سال و دو هفته ای ما برای اولین بار سرما خورده.

اونم به خاطر اینکه برده بودیمش تست واکسن یک سالگی رو بده ( به خاطر حساسیتش )، حدود 6-7 ساعتی تو بیمارستان امام خمینی درگیر بودیم، درمانگاه هم همونجا بود و کوچولوهای سرماخورده در رفت و آمد. 

جواب تست اوکی بود، واکسن رو زدیم ولی آراد سرماخوردگی رو گرفت. بعدشم من و آقای پدر از پسرخان گرفتیم.

الان یک مامان بی حال سرماخورده ی فین فینو داره می نویسه. آراد که خدا رو شکر دیگه داره خوب میشه برای سلامتی مامانش دعا کنید ;)

تولد آراد

13 بهمن 1390 جشن تولد برفی آراد تو خونه ی باباجون و مامان جون کرجیش برگزار شد. تولد اصلیش 12 بهمنه ولی برای اینکه آخر هفته باشه با یه روز تأخیر براش جشن گرفتیم.

پسر گلم تولدت مبارک. بابا و مامان عاشقتن.

کارت دعوت تولد آراد



چند تا طراحی بادکنک توسط یکی از اقوام که البته عکس خوبی توی تولد ازشون ندارم

شاه پسر یک ساله



میز تنقلات

میز شام


امیدوارم هزار ساله بشی آراد گلم.


یک فسقلی شیطون یازده ماهه

میدونید چرا دیر به دیر می نویسم؟

تقصیر ایشونه:

بله، خودشه.

اینقدر شیطون شده که وقتایی که بیداره فقط باید دنبالش باشم یه کاری دست خودش نده، وقتی هم که میخوابه باید با سرعت برق و باد کارهامو بکنم.

راستی چیزی تا تولد آراد نمونده، یه کمی هم مشغول جینگولک بازیهای تولد این فسقلی یازده ماهه هستم.



تلویزیون ممنوع!

چند وقتی میشد که آراد بیش از حد به تلویزیون توجه میکرد. منم طبق عادت تا صبح از خواب بیدار میشدیم تلویزیون رو روشن میکردم. شنیده بودم تماشای تلویزیون برای بچه های زیر دو سال خوب نیست ( البته زیادش ).

علاقه ی زیادش به تلویزیون از تبلیغات شروع شد و کم کم به فیلم و سریال هم رسید و این اواخر دیگه اخبار رو هم دنبال میکرد :)) خلاصه من و پدر در یک اقدام ضربتی تماشای تلویزیون رو ممنوع اعلام کردیم. هر چند خیلی سخته و سرگرم کردن آراد مشکل شده ولی وقتی میبینم توجهش بیشتر به محیط اطرافشه و مدام سیخ جلوی تلویزیون نمی ایسته خوشحال میشم.

آراد در یکی از آخرین تماشاهای کارتون مورد علاقه ش Ice Age 3 ( ببینید چقدر عاشقانه داره به شخصیت محبوبش "اسکراچ" نگاه میکنه )

انصافاً هم خیلی بامزه است این موجود، نگاش کنید


نه ماهگی آراد

آراد امروز نه ماهه شد.

یعنی همونقدری که تو دل مامانش بود به همون اندازه هم تجربه ی زندگی تو دنیای بیرون رو داره.

توی تجربه ی نه ماه دومش خیلی چیزا یاد گرفت؛ گردن گرفتن، غلت زدن، قان و قون کردن، سینه خیز رفتن، نشستن، چهار دست و پا رفتن، ایستادن و در کنار همه ی اینا جیغ کشیدن، گاز گرفتن، نیشگون گرفتن و ... البته داد زدن و عربده کشی هم در پرانتز اضافه شود.

و من به عنوان مامان این نه ماهه ی کوچولو فقط میتونم بگم که عاشقشم و هر روز عاشق تر از قبل میشم.

جوجه کوچولوی مامان، پسر قهرمانم، دوست داشتنی ترینم نه ماهگیت مبارک.

عنوان بی عنوان، اعصاب نداریم :دی

من ( با صدای رسا و تأکید به جهت فرو کردن در مخ آراد ) : مـا مـا مـا مـا مـا

آراد ( با تأکیدی بیشتر و سابیدن دندانها به هم به جهت در آوردن حرص نفر مقابل! ) : بــا بـــا بـــا بـــا بـــا

اینها مهم نیست، بهشت زیر پای مادران است.

از طرف یک مادر دل سوخته

آش دندونی آراد یه دندون و نصفی

مامان گلم برای آراد آش دندونی پخت. ایشالا همه دندونای پسرم و همه ی نینیای گل راحت و بی دردسر در بیاد.

شش ماهگی

آراد شش ماهه شد. این یعنی:

  واکسن شش ماهگی که باعث شد یک روز کامل آراد از درد جیغ بزنه و گریه کنه و نق بزنه و در آخر هم تب کنه و بی حال بشه. خدا رو شکر از شر این واکسن لعنتی راحت شدیم تا شش ماه.

شروع غذای کمکی. آرادم بلاخره دو روز بعد از شش ماهگیش غذای کمکی رو با لعاب برنج شروع کرد و اینطوری که به نظر میومد خیلی هم خوشش اومده بود و میخواست غذاش رو با ظرفش قورت بده.

اولین غذای آراد که در تاریخ ثبت شد!

آراد در حال خوردن غذای بالا

شش ماهه شدنت مبارک عزیزم.

این تبلیغات اعجاب انگیز

خیلی دوست دارم بدونم چه چیزی توی تبلیغات تلویزیون هست که اینقدر آرادو مجذوب خودش می کنه. هر جا باشه، تو هر حالتی، محبوب ترین اسباب بازیش دستش باشه، در دوست داشتنی ترین وضعیت ( بغل من! ) باشه، با تمام توان و انرژیش خودشو سمت تلویزیون خم می کنه و برای لحظاتی عین مجسمه به تلویزیون خیره می شه ... تا تبلیغات صدهزار بار تکرار شده رو ببینه.

خنده دار ترین حالتش وقتیه که در حال آب خوردن با قاشق باشه، تبلیغات که شروع می شه دهن آراد همونطوری باز می مونه و چشماش تا حداکثر میزان ممکن درشت می شن و زل می زنه به صفحه ی تلویزیون. با تموم شدن تبلیغات یهو از حالت مجسمه خارج می شه و تازه می شه آراد همیشگی.


دندون اول خوش اومدی!

امروز آراد در 179 روزگی (5 ماه و 27 روز) دندون دار شد.

گفته بودم بعد از سفر آراد غرغرو شده، نگو پسرک گل مامان داره دندون در میاره. الهی قربونش برم که همش لب پایینشو می مکه و لباشو رو هم فشار میده.

یک ماهی بود که لثه ی پایینش سفید شده بود و جای دو تا دندونش یه خط افقی سفید افتاده بود. ماه پیش که بردمش دکتر معاینه کرد و گفت نه خبری نیست. دو سه روزی بود حس می کردم خیلی سفید شده و انگار که دیگه دندونه بخواد در بیاد. امروز هر چند ساعت یه نگاهی بهشون مینداختم ببینم چی شده. تا اینکه به مادرشوهرم که اومده بود پیشم گفتم انگاری دندونش دیگه داره درمیاد که نگاه کرد و گفت وااااییییی، زده بیرون. بععععله، دندون ناقلا لثه رو شکافته و رخ نمایانده.

پسر گلم اولین دندونت در اومد. مبارک باشه، باهاش چیزای خوشمزه بخوری.

به سختی تونستم این عکسو بگیرم، دندون گل پسر زیاد مشخص نیست. چه گریه ای می کنه عزیزمممم.

خوش سفر

سه روزی مسافرت بودیم. عقد داداشم بود. برخلاف تصورم که فکر میکردم آراد تو راه اذیت کنه ولی اینطوری نبود و خیلی زیاد پسر خوبی بود. همش شیر میخورد و میخوابید. ماشین گهواره ی خوبیه. وقتی هم که بیدار می شد خیلی آروم با اسباب بازیهاش بازی میکرد و دور و برو نگاه میکرد و با باباش صحبت میکرد!!

بیشتر این سه روز رو توی راه بودیم، گویا آراد به اون وضع خوابیدن عادت کرده چون از وقتی برگشتیم خونه مدام داره غر میزنه و گریه میکنه ... امان از روزی که آراد رو دنده ی نق بیفته.

خواب آراد توی راه ( از اون موقع میگم ای کاش ما در ماشین زندگی می کردیم !!! )


یکی از این روزها

برنامه ی یک شبانه روز خانواده ی سه نفره ی ما به شرح زیره: ( همه ی ساعتها تقریبیه )

7:00 - با صدای تکون خوردنهای آراد و تلاشش برای غلت زدن از خواب بیدار میشم در حالیکه خواب ِ خوابم! اول یه کم تکونش میدم و سعی می کنم دوباره بخوابونمش ولی آراد غر می زنه و نمیخواد بخوابه. آقای پدر هم دیگه از خواب بیدار میشه. مراسم شیر و تعویض پوشک و زدن کرمهای آراد انجام میشه. من امید دارم آراد بخوابه اما آراد آواز میخونه ...

8:00 - بابای آراد رو بدرقه می کنیم. 25 قطره آ+د به پسرک میدم. هنوز اثری از خواب تو چشماش نمی بینم. آراد رو می ذارم روی تشک بازیش و میام پای نت. هر 2-3 دقیقه می رم تشک بازی رو از دهن آراد در میارم و جاشو صاف و صوف می کنم.

9:00 - چشمای آراد دیگه خماره، بهش شیر میدم. اگه خیلی خوش شانس باشم در حال شیرخوردن خوابش می بره در غیر این صورت نیم ساعتی مشغول انجام انواع حرکات چرخشی و پیچشی می شم تا بخوابه. 40 دقیقه فرصت دارم! دقیقاً 40 دقیقه. آراد رو می ذارم توی تخت پارکش و با دور تند صبحانه میخورم، اگه ظرفی مونده باشه می شورم، مواد غذایی ناهار رو از فریزر در میارم یا کنار می ذارم، 80cc آب جوش توی شیشه برای آراد کنار می ذارم و بعد مثل قحطی زده ها میام پای کامپیوتر. چند دقیقه ای نگذشته که با صدای چرق چرق تشک تخت پارک راهی اتاق می شم. آراد تو خواب با جدیت در تلاشه که غلت بزنه.

( از اونجایی که همیشه غلت زدنش باعث بیدار شدنش میشد ما دو طرفش بالش میذاریم که نتونه غلت بزنه ولی همین خودش هم دردسری شده برامون )

9:40 - دیگه باید واقعیت رو پذیرفت. آراد بیدار شده! اگه خیلی دختر خوبی باشم و کارهای بند بالا رو انجام داده باشم که هیچ چی در غیر این صورت حسرت یه صبحانه و گاهی ناهار به دلم می مونه :) پسرک رو میارم توی هال، زیراندازش رو پهن میکنم و می ذارمش روش تا هرکاری دوست داره بکنه. یه ربع الی بیست دقیقه اینطوری مشغول می شه. مجله ی شهرزاد و چند تا کتاب میارم و خودم هم کنار آراد دراز می کشم و براش میخونم یا شکلا رو نشونش می دم. هیجان زده میشه. اینقدر دست و پا می زنه تا خسته بشه. بعد دیگه باید بغلش کنم و یه جور دیگه مشغولش کنم: متر کردن خونه! اتاق خودش قسمت مورد علاقشه.

11:00 - از کت و کول افتادم. آراد روی زیرانداز مشغول غر زدن، من روی مبل مشغول نفس زدن ;) بیست دقیقه ای با هم کشتی کج میگیریم تا آقا شیر بخوره. عبور یه پشه هم می تونه حواس آراد رو از شیر خوردن پرت کنه.

12:00 - با هزار بدبختی آراد رو خوابوندم، می رم سراغ درست کردن ناهار در حالیکه حس میکنم گرسنه هستم و می گم ای کاش زودتر غذا رو درست کرده بودم. یه چیزی از تو یخچال میخورم. بازم اگه روز من باشه، مادر همسری برام غذا میاره و دیگه عجله ای برای درست کردن ناهار ندارم.

13:00 - آراد که بیست دقیقه ای هست بیدار شده تو بغلمه. کارهامو آراد به بغل انجام می دم. حسنش اینه که هم آراد خوشحاله که داره تو خونه می چرخه هم من به کارام می رسم. بعد از هر نوبت شیردهی کمی از آب جوشیده ی سرد شده اش بهش می دم. با اسباب بازیهاش سرگرمش می کنم. تمرین حرف زدن انجام می دیم، نرمشش می دم، شعر براش میخونم و ...

15:00 - آراد روی پام خوابه و من پای کامپیوتر نیمه خواب. با خودم در کلنجارم که بخوابم یا نه. نیم ساعت بدتر بدخوابم می کنه. گاهی بیهوش می شم و گاهی تقلا می کنم برای بیداری. آراد که بیدار شه باز هم انواع روشهای سرگم کردنشو به کار می برم اما آخرش باز هم متر کردن خونه است.

17:00 - برای آراد شیر می گیرم، آماده می شم و آرادو آماده می کنم تا آقای پدر که اومد بریم برای پیاده روی روزانمون.

18:00 - آراد رو سوار کالسکه می کنیم و رهسپار پارک یا خیابون می شیم. این قسمت روز رو دوست دارم چون مجبور نیستم برای خوابوندن یا سرگرم کردن آراد باهاش کلنجار برم. خودش اتوماتیک میخوابه، اگه نخوابه هم محیط اطراف به اندازه ی کافی براش سرگرم کننده هست.

20:00 - گشت روزانه تموم شده و نوبت حمام روزانه است. آراد بغل باباشه و من وسایل لازم برای حمام رو آماده می کنم. وانش رو با آب ولرم رو به خنک! پر می کنم و به همراه بابایی آراد رو آب تنی می دیم. توی وان از اینکه دست و پا زدنش باعث می شه ما خیس بشیم و اغراق آمیز جیغ و فریاد کنیم خوشحاله و مصرانه تر پا می زنه.

20:30 - نوبت دوم کرمهای آراد رو می زنم، لباسهاشو می پوشم. شیر میخوره و باز می ره بغل باباش. خودم حمام و اتاق آراد رو مرتب می کنم. 20 قطره آهن رو بهش می دم، حالا دیگه یار کمکی دارم، دو نفره مشغولش می کنیم.

21:00 - آراد خوابش میاد، معمولاً در حال شیر خوردن میخوابه. اگه خیلی با خواب مبارزه کنه کار آقای پدر در میاد و باید چند دقیقه ای رو دست راهش ببره تا بخوابه. یه کمی سخنرانی می کنه برامون اما بلاخره چاره ای جز خواب نیست. این دیگه خواب شبشه و چهار پنج ساعت رو شاخشه. همسری بهم می گه خسته ای برو بخواب که تا آراد بیدار نشده چند ساعتی بخوابی. من اما له له می زنم برای همه چی، تلویزیون، فیلم، اینترنت، کتاب، مجله، لم دادن رو مبل و ...

00:00 - دیگه خوابم میاد، همیشه پشیمونم از اینکه چرا زودتر نخوابیدم. تا سرمو می ذارم رو بالش ..... خررررر پففففف

2:00 - آراد وول میخوره، دیگه گشنشه. تو خواب بهش شیر میدم. شیر خوردناش بیشتر از ده دقیقه طول نمی کشه ( خوشبختانه ) باز میخوابم.

4:00 - آراد بازم وول میخوره، بازم داستان بند بالا. از این به بعد خوابش کوتاهتره. هر دو ساعت یا یک ساعت بیدار میشه تا ساعت حدود 7 صبح که یه روز سخت اما شیرین دیگه شروع می شه.

یکی از مدلهای خواب آراد

آراد پنج ماهه شد

تک ستاره ی زندگی من و بابایی پنج ماهگیت مبارک...

آراد کوچولوی ما شیطون شده، گاهی از پسش دیگه بر نمیام. 

یه زیر انداز بزرگ پهن کردم وسط هال و آراد رو می ذارم روش تا هر کاری میخواد بکنه. وروجک اولش کلی ذوق می کنه و انواع و اقسام هنرهاشو به نمایش می ذاره، اما اینجوری هم خیلی مشغول نمی مونه و مامانو خبر می کنه که بلندش کنه.

کار جدیدی هم که یاد گرفته حرکت پُل ژیمناستیکه. :)) وقتی روی کمر خوابه شکمشو از رو زمین بلند می کنه و میاره بالا. این یعنی منو بلند کنید هر چه سریعتر.

توی دو حالت کمتر غر می زنه، یکی وقتی بغلش می کنیم و راه می ریم و یکی دیگه هم وقتی روی پاهاش نگهش میداریم.

ولی وای به روزی که از دنده ی غر بلند شده باشه، مدام داد می زنه و شکوه و شکایت می کنه به زمین و زمان. معلوم هم نیست چی می گه! فقط حرف می زنه. اینجور مواقع گوشی رو برمیدارم و زنگ می زنم به آقای پدر که خودشو برسونه تا من دیوانه نشدم.

یه روز دیگه اینقدر از صبح تا عصر که باباش بیاد غر زد و فریاد زد ( گریه نیست فقط صداشو می بره بالا  و داد می زنه ) گفتیم ببریمش دکتر!!!! البته برای چکاپ پنج ماهگیش هم لازم بود که بریم. تا آماده شدیم که بریم آقا شد و برای خودش آروم تو کریرش نشست و بعدم گرفت خوابید، اصلاً انگار نه انگار این همون وروجک یکی دو ساعت پیشه.

فعلاً از غریبه ها نمی ترسه و به همه میخنده و با زبون خودش یه صحبتهایی هم باهاشون می کنه و احیاناً اگه خیلی از طرف مقابل خوشش بیاد یه شیشکی هم براش می زنه. همین اخلاقش باعث میشه بیرون می ریم کلی باهاش مشغول شن.

یه اسباب بازی خنده دار

اینو ببینید

یه اسباب بازی ساده است. اصلاً هم خنده دار نیست.

چند روز پیش رفتم از تو کمد آراد اینو در آوردم و اومدم نشستم بالا سر آراد و داشتم تکونش میدادم. همینطوری که نگاهش می کردم و تکونش میدادم یهو گفتم که چه بامزه. موزه قرمزه ( البته قرمز که نیست ) توت فرنگیه زرد. همین که اینو گفتم آراد چنان قهقه ای زد که من چشمام چهار تا شد.

دست و پاشو به شدت تکون میداد و هیجان زده شده بود و ریسه می رفت از خنده.

من و باباش یهو موندیم. از خنده های آراد خنده مون گرفته بود و تعجب کرده بودیم.

البته آراد زیاد میخنده ولی چون بدون اینکه تلاشی برای خندوندنش کرده باشیم خودش از یه موضوعی خنده اش گرفته بود برامون جالب بود.

دیگه این شد مشغله ی یه ساعتمون. هی اینو تکون میدادم بالا سر آراد و با صدای بلند میگفتم موز قرمزه! توت زرده! آرادم غش می کرد از خنده و دست و پا می زد که اینو بگیره.

نمیدونم چی این اسباب بازی ساده براش جالب بود، هر چی بود لحظه های خوشی رو برای خانواده ی سه نفریمون ساخت.

مرسی اسباب بازی جون.

روزهای بی لبنیات

این روزها درگیر حساسیت آراد هستیم. ارث بدی که متأسفانه دنبال ما هم اومد.

چند وقتی بود روی لپهاش قرمز شده بود. وقتی که قرمزی ها خشک شدند و به زردی زدند نگران شدیم و رفتیم دکتر. دکتر تشخیص داد حساسیت به لبنیاته. قرار شد به مدت دو هفته من لبنیات مصرف نکنم هیچ نوعی. نه تنها شیر و ماست و دوغ و ... بلکه هر نوع بیسکوییت و کیک و ... که شیر درش استفاده شده. شما بگو همه چیزهای خوشمزه. برای منی که وابستگی شدیدی به لبنیات داشتم نخوردن کلیه محصولات لبنی یعنی فاجعه!

برای جبران این نخوردن ها روزی یک عدد قرص کلسیم هم تجویز شده که گاهی موقع خوردنش برای خودم تصور می کنم دارم بستنی وانیلی یا دنت موزی یا شیرکاکائو میخورم! 

همسری هم داره با من همراهی می کنه و اونم تو خونه لبنیات رو قطع کرده.

یه هفته از این روزهای بی لبنیات گذشته، لپهای آراد بهتر شده. یعنی تا دیشب بهتر بود. امروز صبح بازم یه کمی قرمز شده که دیگه نمیدونم دلیلش چیه. ممکنه به ماده ی غذایی دیگه ای هم حساسیت داشته باشه. امیدوارم اینطور نباشه چون در اون صورت من به عنوان شام و ناهار باید قرص نوش جان کنم.

منتظریم تا یک هفته ی باقیمانده هم سپری بشه و نتیجه رو ببینیم.

اینم یه عکس از لپهای حساسیت زده ی آراد. از این بدتر هم شد که دیگه عکس ندارم.

نیشخند

من پسر خوش خنده ای هستم، به محض اینکه کسی بهم نگاه کنه چنان لبخند یا بهتره بگم نیشخندی بهش میزنم که دلش آآآب شه.