سفرنامه ی تصویری

نیمی از هفته ی گذشته و کل هفته ی قبلترش رو در شمال کشور سپری کردیم. روزهای اول هوا ابری، بارونی و دریا طوفانی بود. بعد از اون هوا بسیااار قشنگ شد و دریا آرام.

توجه شما رو به تنی چند از عکسهای گرفته شده در این سفر جلب میکنیم!

عکس بالا از لحاظ ژستی که آراد هنگام خواب در ماشین میگیرد دارای اهمیت است. 

به محض رسیدن آراد به سرعت خودش را به ساحل رسانید و با مهارت هر چه تمامتر اسم خویش را بر روی شنها حک کرد!

و در اولین اقدام بعد از آن، به دنبال رد و اثری از هر گونه چهارچرخ در آن حوالی گشت تا عکسی به یادگار با آن بگیرد.

در اینجا انتظار میرود که داستان ادامه یابد و به باقی فعالیتها و سرگرمی های آراد پرداخته شود اما...

و خلاصه سرتان را درد نیاورم ...

بعد از وقفه ی طولانی که در این قسمت پیش آمد به سمت محل اقامتمان روانه شدیم. در راه به گربه ای کوچک غذا دادیم. امیدوارم گربه ها ویفر دوست داشته باشند.

ساعاتی بعد مادر آن گربه ی کوچک برای عرض تشکر به پشت پنجره ی خانه مان آمد

دقایقی بعد نیز سگی از آن حوالی رد میشد که خستگی و خواب بر او مستولی گشته بود، لذا در بالکن ما بنای خوابیدن گذاشت و پسرک نیز به همراه و به تقلید از او خواب پیشه کرد.

پسرک رویای سواری بر آن چهارچرخ که باگی نامیدنش را در خواب دید و پدر او را به آرزوی خویش رسانید


توضیح: خط روایی داستان فوق بر طبق زمانبندی واقعی نیست، لذا توالی زمانی و مکانی عکسها درهم است. همچنین خط سیر داستان کاملا ذهنی و غیر منطبق بر واقعیت است

در واقع نویسنده با انبوهی از عکسهای بی ربط مواجه شده بود که نمیدانست چگونه همه را در یک پست جای دهد، از این رو داستانی تخیلی از ذهن خویش تراویدن کرد! تا بتواند با آن مقداری سفرنامه را تصویری کند.

نویسنده خود نیز دلیل تفاوت لحن نوشتاری این اثر با آثار قبل خویش را نمیداند.

سفر به شمال

از جنوب تا شمال، از شرق تا غرب، از این ور ایران تا اون سر دنیا ( دیگه اینجاهاش اغراق داره ) هر جا که آقای پدر برای کار برن آراد و مامان هم به اون میپیوندند و چند روزی خودشون رو مهمون میکنن.

این بار مهمان بابا بودیم در شمال.

عکسی مشابه عکس آراد در کنار خلیج فارس اما این بار در کنار دریای خزر

آبشار آب پری. البته که آبشاری نبود. آب باریک کوچیکی از اون بالا بین سنگا میومد پایین. منظره ی قشنگی بود.

و این هم جاده ی مقابل آبشار آب پری. به اندازه ی کافی باریک بود، با وجود ماشینهایی که برای تماشا پارک میکردن و دست فروشایی که از شلوغی استفاده میکردن و برنج و ترشی و موادغذایی محلی میفروختن دیگه رفت و آمد خیلی سخت شده بود. مخصوصا وقتی یه کامیون هم میخواست رد بشه که کم هم نبودن، دیگه خطرناک هم میشد.

آراد در قطار تفریحی پارک جنگلی

دریاچه الیمالات، بسیاااار زیبا و رویایی. عکس نمیتونه زیبایی اونجا رو توصیف کنه. مخصوصا که نم نم بارونی هم میومد و فضا رو بسیار رمانتیک کرده بود.

این هم گل پسر ما و اسباب بازی محبوبش در ابعاد بزرگ

سفر نصفه نیمه

قرار بود چند روزی مسافرت باشیم، نرفته برگشتیم. آراد تو مسافرت و البته بیشتر مسافرت دسته جمعی سیستمش قاطی میکنه، نه میخوره و نه میخوابه. فقط میخواد شیطونی کنه که خوب طبیعیه. ولی یه نفر باید انحصاری در اختیارش باشه ( مواظبش باشه ) که کارای خطرناک نکنه. اون یه نفرم از پا میفته چون آراد به خودش استراحت نمیده و از صبح تا شب مراقبت میخواد. شبم به زور میخوابه. خلاصه اینجوری شد که من و باباش از پا افتادیم و یه روزه برگشتیم. وقتی برگشتیم تلافی کم خوابی و بازیگوشی این یه روز و نصفی سفر رو در آورد و از 6 عصر خوابید تا 7 صبح فردا. ببینید دیگه چقدر خسته بوده!

و اما فرازهایی از سفر نصفه نیمه ی ما :

همونجوری که تو این پست گفتم آراد عاشق ماشینه. توی سفر کوتاهمون رفتیم پارک ماشین های شارژی. آراد از دیدن اون همه ماشین رنگ وارنگ خوشگل که راننده هاشون تقریبا هم قد و قواره ی خودش بودند کلی هیجان زده شده بود. دور تا دور پیست ماشین های شارژی نرده جدا کننده بود. یهو دیدیم آراد در امتداد نرده ها شروع کرد به حرکت، هی رفت و رفت تا رسید به انتها، دید راه ورود نداره!! برگشت یه بار دیگه به دنبال راهی برای رسیدن به معشوق. وقتی دید فایده نداره چیکار کرد؟؟ به زور میخواست خودشو از فاصله ی بین نرده ها رد کنه و بره تو.

تقریبا تمام فاصله های باز رو امتحان کرد تا به زور خودشو بچپونه تو. اما بی فایده بود. اینجا دیگه مامان بابا دلشون سوخت و با اینکه ماشین شارژِی ها مناسب سنش نبودن و نمی تونست رانندگی کنه از مسوولش خواستیم که فقط اجازه بده توشون بشینه.

آرادم یکی یکی همه رو امتحان کرد و حتی یه دونه رو از قلم ننداخت. البته تو هر کدوم که می نشست یه کم ور میرفت فکر میکرد خرابن که نمیتونه حرکتشون بده. میرفت سراغ بعدی تا ببینه اون سالمه یا نه.

اینم گل پسر تو راه برگشت که کلییییییی آقا بود و برا خودش ماشین بازی میکرد. کلاً زندگیش تو ماشین خلاصه میشه

خوش سفر

سه روزی مسافرت بودیم. عقد داداشم بود. برخلاف تصورم که فکر میکردم آراد تو راه اذیت کنه ولی اینطوری نبود و خیلی زیاد پسر خوبی بود. همش شیر میخورد و میخوابید. ماشین گهواره ی خوبیه. وقتی هم که بیدار می شد خیلی آروم با اسباب بازیهاش بازی میکرد و دور و برو نگاه میکرد و با باباش صحبت میکرد!!

بیشتر این سه روز رو توی راه بودیم، گویا آراد به اون وضع خوابیدن عادت کرده چون از وقتی برگشتیم خونه مدام داره غر میزنه و گریه میکنه ... امان از روزی که آراد رو دنده ی نق بیفته.

خواب آراد توی راه ( از اون موقع میگم ای کاش ما در ماشین زندگی می کردیم !!! )


یکی از این روزها

برنامه ی یک شبانه روز خانواده ی سه نفره ی ما به شرح زیره: ( همه ی ساعتها تقریبیه )

7:00 - با صدای تکون خوردنهای آراد و تلاشش برای غلت زدن از خواب بیدار میشم در حالیکه خواب ِ خوابم! اول یه کم تکونش میدم و سعی می کنم دوباره بخوابونمش ولی آراد غر می زنه و نمیخواد بخوابه. آقای پدر هم دیگه از خواب بیدار میشه. مراسم شیر و تعویض پوشک و زدن کرمهای آراد انجام میشه. من امید دارم آراد بخوابه اما آراد آواز میخونه ...

8:00 - بابای آراد رو بدرقه می کنیم. 25 قطره آ+د به پسرک میدم. هنوز اثری از خواب تو چشماش نمی بینم. آراد رو می ذارم روی تشک بازیش و میام پای نت. هر 2-3 دقیقه می رم تشک بازی رو از دهن آراد در میارم و جاشو صاف و صوف می کنم.

9:00 - چشمای آراد دیگه خماره، بهش شیر میدم. اگه خیلی خوش شانس باشم در حال شیرخوردن خوابش می بره در غیر این صورت نیم ساعتی مشغول انجام انواع حرکات چرخشی و پیچشی می شم تا بخوابه. 40 دقیقه فرصت دارم! دقیقاً 40 دقیقه. آراد رو می ذارم توی تخت پارکش و با دور تند صبحانه میخورم، اگه ظرفی مونده باشه می شورم، مواد غذایی ناهار رو از فریزر در میارم یا کنار می ذارم، 80cc آب جوش توی شیشه برای آراد کنار می ذارم و بعد مثل قحطی زده ها میام پای کامپیوتر. چند دقیقه ای نگذشته که با صدای چرق چرق تشک تخت پارک راهی اتاق می شم. آراد تو خواب با جدیت در تلاشه که غلت بزنه.

( از اونجایی که همیشه غلت زدنش باعث بیدار شدنش میشد ما دو طرفش بالش میذاریم که نتونه غلت بزنه ولی همین خودش هم دردسری شده برامون )

9:40 - دیگه باید واقعیت رو پذیرفت. آراد بیدار شده! اگه خیلی دختر خوبی باشم و کارهای بند بالا رو انجام داده باشم که هیچ چی در غیر این صورت حسرت یه صبحانه و گاهی ناهار به دلم می مونه :) پسرک رو میارم توی هال، زیراندازش رو پهن میکنم و می ذارمش روش تا هرکاری دوست داره بکنه. یه ربع الی بیست دقیقه اینطوری مشغول می شه. مجله ی شهرزاد و چند تا کتاب میارم و خودم هم کنار آراد دراز می کشم و براش میخونم یا شکلا رو نشونش می دم. هیجان زده میشه. اینقدر دست و پا می زنه تا خسته بشه. بعد دیگه باید بغلش کنم و یه جور دیگه مشغولش کنم: متر کردن خونه! اتاق خودش قسمت مورد علاقشه.

11:00 - از کت و کول افتادم. آراد روی زیرانداز مشغول غر زدن، من روی مبل مشغول نفس زدن ;) بیست دقیقه ای با هم کشتی کج میگیریم تا آقا شیر بخوره. عبور یه پشه هم می تونه حواس آراد رو از شیر خوردن پرت کنه.

12:00 - با هزار بدبختی آراد رو خوابوندم، می رم سراغ درست کردن ناهار در حالیکه حس میکنم گرسنه هستم و می گم ای کاش زودتر غذا رو درست کرده بودم. یه چیزی از تو یخچال میخورم. بازم اگه روز من باشه، مادر همسری برام غذا میاره و دیگه عجله ای برای درست کردن ناهار ندارم.

13:00 - آراد که بیست دقیقه ای هست بیدار شده تو بغلمه. کارهامو آراد به بغل انجام می دم. حسنش اینه که هم آراد خوشحاله که داره تو خونه می چرخه هم من به کارام می رسم. بعد از هر نوبت شیردهی کمی از آب جوشیده ی سرد شده اش بهش می دم. با اسباب بازیهاش سرگرمش می کنم. تمرین حرف زدن انجام می دیم، نرمشش می دم، شعر براش میخونم و ...

15:00 - آراد روی پام خوابه و من پای کامپیوتر نیمه خواب. با خودم در کلنجارم که بخوابم یا نه. نیم ساعت بدتر بدخوابم می کنه. گاهی بیهوش می شم و گاهی تقلا می کنم برای بیداری. آراد که بیدار شه باز هم انواع روشهای سرگم کردنشو به کار می برم اما آخرش باز هم متر کردن خونه است.

17:00 - برای آراد شیر می گیرم، آماده می شم و آرادو آماده می کنم تا آقای پدر که اومد بریم برای پیاده روی روزانمون.

18:00 - آراد رو سوار کالسکه می کنیم و رهسپار پارک یا خیابون می شیم. این قسمت روز رو دوست دارم چون مجبور نیستم برای خوابوندن یا سرگرم کردن آراد باهاش کلنجار برم. خودش اتوماتیک میخوابه، اگه نخوابه هم محیط اطراف به اندازه ی کافی براش سرگرم کننده هست.

20:00 - گشت روزانه تموم شده و نوبت حمام روزانه است. آراد بغل باباشه و من وسایل لازم برای حمام رو آماده می کنم. وانش رو با آب ولرم رو به خنک! پر می کنم و به همراه بابایی آراد رو آب تنی می دیم. توی وان از اینکه دست و پا زدنش باعث می شه ما خیس بشیم و اغراق آمیز جیغ و فریاد کنیم خوشحاله و مصرانه تر پا می زنه.

20:30 - نوبت دوم کرمهای آراد رو می زنم، لباسهاشو می پوشم. شیر میخوره و باز می ره بغل باباش. خودم حمام و اتاق آراد رو مرتب می کنم. 20 قطره آهن رو بهش می دم، حالا دیگه یار کمکی دارم، دو نفره مشغولش می کنیم.

21:00 - آراد خوابش میاد، معمولاً در حال شیر خوردن میخوابه. اگه خیلی با خواب مبارزه کنه کار آقای پدر در میاد و باید چند دقیقه ای رو دست راهش ببره تا بخوابه. یه کمی سخنرانی می کنه برامون اما بلاخره چاره ای جز خواب نیست. این دیگه خواب شبشه و چهار پنج ساعت رو شاخشه. همسری بهم می گه خسته ای برو بخواب که تا آراد بیدار نشده چند ساعتی بخوابی. من اما له له می زنم برای همه چی، تلویزیون، فیلم، اینترنت، کتاب، مجله، لم دادن رو مبل و ...

00:00 - دیگه خوابم میاد، همیشه پشیمونم از اینکه چرا زودتر نخوابیدم. تا سرمو می ذارم رو بالش ..... خررررر پففففف

2:00 - آراد وول میخوره، دیگه گشنشه. تو خواب بهش شیر میدم. شیر خوردناش بیشتر از ده دقیقه طول نمی کشه ( خوشبختانه ) باز میخوابم.

4:00 - آراد بازم وول میخوره، بازم داستان بند بالا. از این به بعد خوابش کوتاهتره. هر دو ساعت یا یک ساعت بیدار میشه تا ساعت حدود 7 صبح که یه روز سخت اما شیرین دیگه شروع می شه.

یکی از مدلهای خواب آراد

بندرعباس

ما به دلیل کار آقای پدر در بندرعباس به سر می بریم. سرعت اینترنت کمه و برای منی که معتادم این خیلی سخته.

آراد بزرگ شده و شیرین. به حرف زدن و شعر خوندنم کاملاً واکنش نشون می ده. سر و صدا و قان و قونهای خیلی نازی می کنه که دل آدم می ره. چند روز اول که اومده بودیم بندرعباس یه کمی بدخواب و بدقلق شده بود و مدام باید بغلش می کردیم. الان جا افتاده و آروم شده. امیدوارم وقتی برگشتیم تهران باز تنظیمش به هم نخوره.

امروز 20 روزه که اینجا هستیم. یادمه پارسال حدوداً همین موقعا بود که یه مسافرت سه روزه با همسری اومدیم بندرعباس. چقدر آزاد و بیکار بودم، چقدر گشتیم. حالا اما... باید در خدمت پسر گلم باشم.

پسرم شده تمام زندگیم، تمام عشقم. خنده هاش، گریه هاش، اخماش، چشماش وقتی خوابش میاد، غرغرهاش وقتی آروغ داره ;) جیغهای بنفشش، تک تک کارهاش برام شیرینه.

خدا رو به خاطر داشتنش شکر می کنم.