سلام پسر گلم، آراد خوشگلم

مامانی الان تو هفته ی 26 هستیم. 26 هفته گذشت. باورت می شه تویی که اون اوایل فقط یه توده ی ریز سلولی بودی الان اینقدر رشد کردی و بزرگ شدی که با تکون خوردنات دل من رو هم تکون می دی؟ وجود تو عظمت خلقت رو بیشتر بهم نشون می ده. از این همه نظم و دقت می مونم. دیروز توی کلاس مادران باردار استاد حرفی زد که یه حس عجیبی بهم دست داد. می گفت شما الان در آفرینش و خلقت با خدا شریک هستین. توی وجود شما یه انسان دیگه داره رشد می کنه که کوچکترین احساسات و کارهای شما تأثیر مستقیم روی اون داره.

این حسیه که فقط یه زن می تونه تجربه کنه، فوق العاده است. حس پدری در اکثر آقایون از لحظه ی به دنیا اومدن فرزند شکل می گیره ( شاید هم دیرتر ) ولی در خانمها این حس از نه ماه قبل همراهشونه. من خانومهایی دیدم که حتی قبل از اینکه باردار بشن با فرشته کوچولویی که قراره توی دلشون لونه کنه صحبت می کنن و وقتی که میاد انگار از قبل می شناختنش و این همون فرشته ی رویاهاشونه که بالهاشو پیش خدا جا گذاشته و اومده تا یه زندگی زمینی رو تجربه کنه.

فرشته کوچولوی من، خوشحالم از اینکه من و بابات رو لایق دونستی و از پیش خدا و فرشته های دیگه دل کندی و اومدی مهمون دلم شدی. خوشحالم از اینکه با اومدنت بهم اجازه دادی این احساسات ناب رو تجربه کنم، خوشحالم از حضورت....

امیدوارم من و پدرت شایستگی و لیاقت پذیرش این هدیه ی خدا رو داشته باشیم و برات بهترین پدر و مادر دنیا باشیم.

این روزها خیلی احساساتی شدم، به تلنگری اشکم در میاد. رفته بودم آزمایشگاه برای تست تحمل گلوکز. مادری نوزادش رو آورده بود که مشخص بود تازه به دنیا اومده. اینقدر این بچه ظریف و عروسکی بود که دلم میخواست قورتش بدم. خواب بود. خیلی معصومانه. اسم من رو که خوندن برای خون گرفتن، همزمان هم به اون مادر گفتن که بچه رو بیاره. مادره خودش طاقت نداشت که ببینه بچه رو سوزن می زنن، فقط گذاشتش روی تخت و رفت بیرون اتاق ایستاد. حالا من بودم و یه نینی ناز کوچولوی خوابیده روی تخت. درست مثل عروسک بود. سه نفر بالای سرش جمع شدن، همزمان یه نفر دیگه از من خون گرفت. وقتی پا شدم که از اتاق بیام بیرون همون لحظه ای بود که سوزن رو توی دست ( یا نمی دونم پا، خوب نگاه نکردم ) نوزاد فرو کردن. عزیــــــــزم، یهو از خواب پرید و دست و پاهاش رو تکون می داد و خیلی سوزناک گریه می کرد. این صحنه تو ذهنم مونده، نمی دونم چرا اینقدر از حرکات دست و پاهاش که کاملاً مشخص بود دردش گرفته ناراحت شدم که یهو اشک توی چشمام جمع شد و رفتم بیرون اتاق نشستم و گریه کردم. مادرش هم خیلی ناراحت بود و از من می پرسید کجاش زدن؟ من گفتم خوب ندیدم. سنش هم از مادرش پرسیدم که گفت 6 روزشه. آخه نوزاد شش روزه رو چرا خون می گیرن؟ خلاصه نشستم یه کم اشک ریختم، صدای گریه ی نینیه قطع نمی شد. اگه جای مادرش بودم می رفتم پیشش نوازشش می کردم، گناه داشت خیلی. این چیزیه که اگه قبل از حاملگی می دیدم ناراحت می شدم ولی دیگه نمی نشستم گریه کنم. دل نازک شدم خیلی. امیدوارم هیچ پدر و مادری بیماری بچه اش رو نبینه.

و اما گفتم شاید بد نباشه خلاصه ای از مباحثی که توی کلاس مادران باردار آموزش داده می شه اینجا بذارم تا دوستانی که علاقه دارن استفاده کنن.

توی صفحه ی زیر این مطالب رو نوشتم:

جلسه ی سوم کلاس مادران باردار