یه پست رو شروع کرده بودم به نوشتن، در واقع غر نامه بود. اشک تو چشمم بود و می نوشتم. اینقدر که آراد تو اون دوره اذیتم میکرد. پدرش شهرستانه و ما تنها. تمام توانم رو گرفته بود. مدام گریه و ناله و جیغ و بهانه... تو همون اوضاع و احوال بد پدر اومد و ما رو با خودش آورد به محل کارش، یعنی قشم...

این شد که اون پست ثبت موقت باقی موند تا خودم یادم نره. ولی لزومی نداره حرفهای تکراری یه مادر خسته رو همه بخونن.
حالا اینجا واقعا از هوا و محیط لذت می برم. از آلودگی تهران فرار کردیم. شاید یکی از دلایل بدخلقیهای آراد هم همون آلودگی بوده. آرادم از دیدن دریا تعجب کرده بود.

غروب زیبا در قشم

تا جزیره ی هنگام هم برای دیدن دلفینهای زیبا رفتیم، چقدر دوست داشتنین. کلی بازی میکردن و نمایش میدادن. آراد چه ذوقی میکرد.


و ماهیهای خوشگل که براشون نون و کیک ریختیم و به ثانیه ای میقاپیدنش.

آراد در حال تماشای ماهیها

و این هم یکی از تمساح های پارک تمساح قشم

حسابی غرق در آرامش و خوشی اینجا بودم که دیشب و امروز سه زلزله جزیره رو لرزوند. شاید هنوز هم ادامه داشته باشه...