ادامه ی داستان زایمان من:
حالا دیگه بعد از نه ماه انتظار آراد به دنیا اومده بود و پروسه ی زایمان هم به خوبی و خوشی تموم شده بود.
چند دقیقه ای که توی اتاق با همراهان مشغول صحبت بودیم، یه خانم پرستار اومد تا توی اولین شیردهی به نینی کمکم کنه. من معذب بودم، بابام و همسری با هم رفتن بیرون ولی مادر و مادرشوهرم موندن. هنوزم راحت نبودم، اولین تجربه بود و من دوست داشتم تنها باشم. ولی از طرفی هم روم نمی شد بهشون بگم برن بیرون. حالا با مادرم راحت بودم ولی مادر شوهر ...
می دونستم حتی اگه بهشون می گفتم برن بیرون کسی که میرفت مادرم بود و مادرشوهرم می موند
خوب خلاصه بگم که مشکل شیردهی داشتم و مجبور شدم از رابط استفاده کنم. اون روز و فرداش که تو بیمارستان بودم آراد ظاهراً شیر میخورد ولی نمی دونم واقعاً چیزی بهش می رسید یا نه. آراد شیر میخورد و من حرص. 
پزشک بیهوشی راجع به اینکه سر یا گردنمو تکون ندم چیزی نگفته بود. من از قبل راجع به اینکه بعد از اسپاینال نباید سر و گردن رو تکون داد چیزهایی شنیده بودم و همیشه برام سوال بود که چطوری می شه با اون وضعیت بچه رو شیر داد. ولی خوب پرستار اومد و تو همون حالت درازکش برای شیردهی کمک می کرد. البته فقط بار اول. سرم رو هم تکون می دادم چون غیر ممکن بود بخوام سرمو تکون ندم. در واقع هر قسمتی از بدنم که حس داشت و می تونستم رو تکون می دادم. در ضمن بالش هم زیر سرم بود. فقط یه بار از پرستار خواستم که تخت زیر سرم رو بالا ببره که گفت نه فعلاً نباید سرت بالاتر باشه.
با اینکه از دیشب ساعت ۷ چیزی نخورده بودم ولی به دلیل سرمهایی که بهم وصل بود احساس گرسنگی نمی کردم فقط خیلی دوست داشتم آب بخورم که اجازه نبود. باید همچنان ناشتا می موندم تا شب!
پزشک بیهوشی بهم گفته بود که تا چهار الی پنج ساعت حس تو پاهات نیست. حدود ساعت ۴ - ۵ بود که پاهام رو دیگه می تونستم تکون بدم ولی سنگین بود همچنان. هنوز حس کامل برنگشته بود. یه جایی کنار پاشنه ی هر دو پاهام به صورت قرینه آخرین قسمتی از پام بود که حسش برگشت. فکر کنم تا دو سه روز این قسمت از پام گزگز می کرد و بی حس بود. یه محدوده ی کوچیک بود که خللی تو راه رفتنم ایجاد نمی کرد ولی خوب دلم میخواست زودتر خوب شه. حتی ترسیده بودم که نکنه این قراره تا آخر اینطوری باشه ولی بعد از دو - سه روز کاملاً برطرف شد.
تو بیمارستان وقتی حس کردم می تونم پاهام رو دیگه تکون بدم خیلی خوشحال بودم و با ذوق و شوق به مامانم نشون می دادم و می گفتم ببین می تونم پاهام رو تکون بدم. یه جوری که انگار تو عمرم پاهام رو تکون نداده بودم و این عمل برای برگردوندن حس به پاهام بود
پرستار بهم گفت که باید ساعت ۹ شب بلند شی و راه بری و خودت بری دستشویی. من از الان ترسیده بودم. هنوز دردی نداشتم ولی تا وقتی تو حالت خوابیده بودم. وقتی پرستار برای تعویض لباس زیر و ... میومد ( به دلیل خونریزی بعد از سزارین ) ازم میخواست که یه کم به پهلو خم شم و اینجا بود که درد رو یه کم حس می کردم. برای همین می ترسیدم که چطوری با این وضعیت میخوام پاشم و راه برم!
ساعت حدود ۶-۵ بود که پرستار اومد که منو راه ببره. من هنوز نمی دونستم چه دردی رو قراره تحمل کنم. وقتی اومد زیر بازوم رو گرفت و گفت که پاشو تازه فهمیدم نمیتونم بلند شدم. درد شدیـــــــدی برای تغییر وضعیت از حالت درازکش به نشسته روی ناحیه ی بخیه ها احساس می کردم. حس می کردم میخواد اون قسمت پاره بشه. به پرستار می گفتم نمی تونم، نمی شه. پرستار هم که ناز بیمار رو نمی خره، می گفت باید پاشی، بله اولین بار پا شدن همیشه سخته ولی نمی شه نداره و دستم رو می کشید ( آروم البته ) وای خدایا، یعنی می تونم؟ مجبور بودم. تمام تلاشم رو کردم و بلاخره با درد خیلی زیادی نشستم. همزمان اشک میریختم و ناله می کردم. حالا باید با این وضعیت راه هم می رفتم. باز با کمک پرستار و با پس زمینه ی گریه و ناله ی من و با سرعت مورچه و با وضعیت کاملاً قوزی توی اتاق قدم زدیم. بدترین قسمت یک شبانه روز بستری بودنم تو بیمارستان همین قدم زدنها بود. تمام این درد رو توی برگشتن روی تخت هم داشتم. وقتی میخواستم از حالت نشسته به درازکش تغییر وضعیت بدم که هنگ می کردم. وسط راه درازکشیدن از شدت درد متوقف می شدم، نه راه پس بود نه پیش. مجبور بودم با تحمل درد دراز بکشم.
خانم پرستار بهم گفته بود که چون سوند بهت وصل بوده ممکنه حس دفع ادرار نداشته باشی ولی واقعیت اینه که داری.
سوند رو حدود ساعت ۶-۷ بود که برداشت و یه ذره ( فقط یه ذره ) درد داشت چون دیگه حس داشتم.
ساعت ۹ باید دستشویی می رفتم و قدم می زدم!!! کلی به تأخیر انداختم ولی پرستار پیگیری می کرد. باید به کمک همراهم قدم میزدم. فکر کنم بلند شدنم از روی تخت بیست دقیقه ای طول کشید. دستشویی رفتن وحشتناک بود. سرُم به دست، تو اون وضعیت باید نـ ـوار بـ ـهداشـ ـتی و لباس زیر هم عوض می کردم، من خودم به زور با کمک سر پا می ایستادم. هر جوری بود تموم شد، با درد و اشک و ... بعد هم توی راهرو بخش یه مسافت کوتاهی رو به کمک مامانم راه رفتم، در طول مسیر شاید بیست قدمی صد بار به خودم فحش دادم و لعنت فرستادم
و گریه می کردم. اون موقع می گفتم یعنی من دوباره می تونم عادی راه برم؟ یه دستم رو مامانم گرفته بود، یه دستم به دیوار بود. از اینکه خودمو تو این وضعیت می دیدم متنفر بودم. احساس ضعیف بودن و بدبختی شدیدی داشتم. همش می گفتم چطور ممکنه من یه بار دیگه بخوام بچه دار شم؟ اینایی که چند بار سزارین می شن چه دلی دارن.
بدترین شب زندگیم بود، به جرأت می تونم بگم. هنوز یادآوریش تنمو می لرزونه.
تا صبح پلک رو هم نذاشتم، خوابم میومد خیلی زیاد ولی تا چشمام بسته می شد از خواب می پریدم. انگار که از جایی داشتم می افتادم. به خاطر حالت طاقباز خوابیدنم بود ولی چاره ای نداشتم.
حدود ساعت ۱۲ بود که داشتم آراد رو شیر می دادم در اتاقم باز شد، فکر کردم پرستاره. یهو دیدم دکتر نادریه. کیف کردم، روحیه بود. با لباس بیرون رفتن بود. گفت که یه عمل کورتاژ داشته و دیگه میخواسته بره خونه که اومد یه سری به من بزنه. حالمو پرسید و بهش گفتم خیلی سخته و درد زیاده. گفت طبیعیه. یه کمی با آراد صحبت کرد و گفت که شبیه باباشه. می گفت بچه ها روزای اول خیلی بدجنسن! بعد کم کم خوب می شن. دوست دارم طرز صحبتشو و حرفاشو. بازم گفت که داره می ره مسافرت و فردا نیستش.
من یکی دو ساعت قبلش آبمیوه و آب خورده بود البته پرستار گفت که بخورم. پرسیدن بالا نیوردی؟ گفتم نه. از پرستار خواست که سوپ برام بیاره و دیگه کم کم خداحافظی کرد و رفت.
۱۲ تا ۶ صبح ثانیه به ثانیه اش عذاب بود. فکر کنید همراهام خواب بودن، آراد هم هر از گاهی بیدار می شد نق می زد و دوباره میخوابید. من بیکار و خسته از خواب ولی نمی تونستم بخوابم. مدام چشمم به ساعت بود که زودتر صبح بشه که همسری بیاد.
ساعت حدود ۶ بلاخره تونستم بخوابم. یه ساعت بعد با صدای پرستار بیدار شدم که صبحانه آورده بود.
طولانیش نمی کنم، خلاصه اینکه همسری ساعت حدود ۸ اومد، کارهای ترخیصمون تا ساعت ۲ - ۱ طول کشید. خوشحال بودم که میخوام برم خونه و از دست بیمارستان راحت می شم. پزشک نوزادان آراد رو معاینه کلی کرد. موقع ترخیص هم بردن واکسن هاشو زدن و حمومش کردن.
بلاخره موقع رفتن به خونه رسید. هورااا. با مکافاتی سوار ماشین شدم، دست اندازها و چاله چوله های خیابونها و بزرگراههای تهران داغونم کردن
ولی بلاخره رسیدیم.
درد به مرور کمتر می شد ولی تا پنجشنبه شب طوری بود که بیشتر درازکش بودم. از پنجشنبه شب دیگه بلند شدم و می تونستم راه برم البته خیلی آروم. ( درد شدید از سه شنبه بود تا پنجشنبه ). خیلی خوشحال بودم. کم کم بهتر شدم. کارهامو خودم می کردم، برای کارهای آراد نیاز نبود از کسی کمک بخوام. وای که چقدر لذتبخش بود وقتی خودم می تونستم مثل قبل کارهامو بکنم ، وقتی موقع بلند شدن از تختمون نیم ساعت هنگ نمی کردم، وقتی تونستم آراد رو بغل کنم، وقتی کم کم سرعت راه رفتنم عادی شد و ...
اون شب اول توی بیمارستان به خودم قول شرف دادم که به محض اینکه به اینترنت دسترسی پیدا کردم بیام و بگم که تو رو خدا کسی سزارین نکنه، گول نخورید. تا دو سه روز که اصلاً رنگ اینترنت به خودم ندیدم. بعد که حالم خوب شد دیگه نمیخواستم اونقدر احساسی برخورد کنم. درسته درد داشتم ولی به هر حال سزارین یه عمله. درد توی هر عملی هست. می بینید انسان چقدر فراموشکاره؟!
سه روز اول مجموعاً ۳ ساعت خوابیدم. مخم دیگه کار نمی کرد، هنوز رو روال نیفتاده بودم. کم کم بهتر شدم. هنوز هم کم خوابی دارم اساسی. حسرت یه خواب راحت شبانه به دلم مونده. روزها هم کلی کار هست که نمی ذاره بخوابم. تا بیام بخوابم آراد بیدار شده. بچه داری خیلی سخته ولی در عین حال شیرین.
این پست رو باید خیلی زودتر می ذاشتم ولی وقت نمی کردم کاملش کنم. امروز در یه اقدام انتحاری از خواب شبم زدم و اومدم کاملش کردم که دیگه ارسالش کنم. اگه پرت و پلایی، غلط املایی یا هر چیز عجیب غریبی دیدین به حساب بیخوابی بذارید.
چون به خودم قول داده بودم که بگم پس: تو رو خدا تا جاییکه می تونید به سزارین فکر نکنید. اگه مشکلی نیست طبیعی زایمان کنید. سزارین بعدش خیلی سخته، هر چند من دو روزه سر پا شدم ولی همون دو روز فاجعه بود.
آراد روز اول در بیمارستان

آراد یک روزگی با چشمهایی عفونت کرده در حال خنده به ریش ما

آراد پنج روزگی

آراد ۱۲ روزگی

۱۷ روزگی

اتاق آراد

