یک دل سیر برف بازی
برف بازی با دختر عمه
آدم برفی چپرچلاق ما که آراد اصرار داشت باید براش دکمه بذاریم. گویا بی خیال ناف شده بود تو این سرما.
تپه نوردی
باز هم بدو بدو
اینم گل پسر در شرف سه سالگی
مکان: جاده تلو
برف بازی با دختر عمه
آدم برفی چپرچلاق ما که آراد اصرار داشت باید براش دکمه بذاریم. گویا بی خیال ناف شده بود تو این سرما.
تپه نوردی
باز هم بدو بدو
اینم گل پسر در شرف سه سالگی
مکان: جاده تلو
در این اثر پدر ایشان در حال رفتن به نانوایی برای خرید نان هستند. به قول خود آراد !
حالا چرا اینقدر بی اعصاب داره میره نون بخره، خدا داند!

بعد از کشیدن این اثر ازش سوال کردم که اون گردیا چین زیر دهن بابا؟ میگه دکمه هاشن.
و باز هم نقاشی دیگه ای از بابای آراد در حال رفتن به نانوایی!! در حین کشیده شدن.
کلا هر وقت میگم بابا کجاست میگه رفته نون بخره ![]()

دقت کنید که کل این نقاشی رو به صورت برعکس کشیده. یعنی خودش بالا نشسته بود!جریان این بود که اول گردی صورت رو کشید، بعد دید اگه بخواد پا براش بکشه دیگه پایین صفحه جا نداره. شروع کرد به نقاشی برعکس.
لازم به ذکر است این هنرمند در بعضی آثارش تأکید خاصی بر وجود عنصر "ناف" بر روی بدن اشخاص دارد. حتی دیده شده شخص بینی و دهان ندارد ولی ناف دارد! ![]()
توجه شما رو به تنی چند از عکسهای گرفته شده در این سفر جلب میکنیم!
عکس بالا از لحاظ ژستی که آراد هنگام خواب در ماشین میگیرد دارای اهمیت است. ![]()
به محض رسیدن آراد به سرعت خودش را به ساحل رسانید و با مهارت هر چه تمامتر اسم خویش را بر روی شنها حک کرد! ![]()
و در اولین اقدام بعد از آن، به دنبال رد و اثری از هر گونه چهارچرخ در آن حوالی گشت تا عکسی به یادگار با آن بگیرد.
در اینجا انتظار میرود که داستان ادامه یابد و به باقی فعالیتها و سرگرمی های آراد پرداخته شود اما...
و خلاصه سرتان را درد نیاورم ...

بعد از وقفه ی طولانی که در این قسمت پیش آمد به سمت محل اقامتمان روانه شدیم. در راه به گربه ای کوچک غذا دادیم. امیدوارم گربه ها ویفر دوست داشته باشند.
ساعاتی بعد مادر آن گربه ی کوچک برای عرض تشکر به پشت پنجره ی خانه مان آمد
دقایقی بعد نیز سگی از آن حوالی رد میشد که خستگی و خواب بر او مستولی گشته بود، لذا در بالکن ما بنای خوابیدن گذاشت و پسرک نیز به همراه و به تقلید از او خواب پیشه کرد.
پسرک رویای سواری بر آن چهارچرخ که باگی نامیدنش را در خواب دید و پدر او را به آرزوی خویش رسانید
توضیح: خط روایی داستان فوق بر طبق زمانبندی واقعی نیست، لذا توالی زمانی و مکانی عکسها درهم است. همچنین خط سیر داستان کاملا ذهنی و غیر منطبق بر واقعیت است ![]()
در واقع نویسنده با انبوهی از عکسهای بی ربط مواجه شده بود که نمیدانست چگونه همه را در یک پست جای دهد، از این رو داستانی تخیلی از ذهن خویش تراویدن کرد! تا بتواند با آن مقداری سفرنامه را تصویری کند.
نویسنده خود نیز دلیل تفاوت لحن نوشتاری این اثر با آثار قبل خویش را نمیداند.

آرامش عجیبی به من میده، شعرهاش، تصاویرش و موسیقیش اگه من رو خواب نمی کنه ولی حتما آرومم میکنه. آراد هم اوایل کل نیم ساعت رو بدون پلک زدن جلوی تلویزیون مینشست و تماشا میکرد. آروم آروم چشمهاش هم سنگین میشد و بعد از تموم شدن لالایی تمایل به خواب نشون میداد و بعد از انجام مراسم قبل از خواب میخوابید. کم کم به این نتیجه رسید که شروع این برنامه مقدمه ای برای خوابشه. و از اونجا که بچه ها انرژیشون پایان ناپذیره و آراد هم دوست نداشت که دست از بازی بکشه و برای خواب آماده بشه بعد از مدتی وقتی لالایی شروع میشد تمام سعیشو میکرد که من کانالو عوض کنم. مخالفت میکرد، بی دلیل غر میزد و بهانه میگرفت، کنترلو میداد دستم و بهم میفهموند که کانالو عوض کنم!! اما انگار جادوی موسیقی لالایی روش اثر میذاشت و بعد از چند لحظه شنیدن آهنگ ها کم کم آروم میشد و مثل مسخ شده ها باز مینشست و تماشا میکرد و خمار میشد و میخوابید! البته همیشه به این سادگی هم نبود، ولی در خیلی موارد کمک خوبی برای من بود.

از اینها بگذریم، واقعا تولید چنین برنامه ای کار ساده ای نیست. جمع آوری شعرهای هر منطقه، ساخت ترانه برای اونا، موسیقی زیبا، انیمیشن های جذاب و کلی جزییات ریز دیگه که شاید به چشم ما نیاد، همه اینها کلی زمان بر و نیازمند تحقیقه. اوایل که برنامه رو تماشا میکردم خیلی بهش فکر میکردم و کسی که ایده ی ساخت این برنامه رو داده (سارا نامجو) رو تحسین میکردم . یک مجموعه ی کاملا ایرانی، حتی نوع ساده ی ساخت انیمیشن ها هم از نظر من زیبا و تأثیر گذاره.
یک غمی هم توی تمام ترانه ها هست که انگار جز جدایی ناپذیر همه ی لالایی هاست. از بچگی یادم میاد لالایی ها همیشه غمگین بودند. ولی من این غم رو هم دوست دارم. مادرم همیشه میگه کوچیک که بودم، وقتی من رو روی پاهاش میذاشت و برام لالایی میخوند بغض میکردم و لبهام رو برمیگردوندم و آماده ی گریه میشدم! هنوز هم گاهی با بعضی از آهنگها بغض میکنم و گاهی گریه...
لالا لالا گل کاشی
یه خونه توی نقاشی
لالا لالا گل پسته
پدر راه سفر بسته

این بار مهمان بابا بودیم در شمال.
عکسی مشابه عکس آراد در کنار خلیج فارس اما این بار در کنار دریای خزر
آبشار آب پری. البته که آبشاری نبود. آب باریک کوچیکی از اون بالا بین سنگا میومد پایین. منظره ی قشنگی بود.
و این هم جاده ی مقابل آبشار آب پری. به اندازه ی کافی باریک بود، با وجود ماشینهایی که برای تماشا پارک میکردن و دست فروشایی که از شلوغی استفاده میکردن و برنج و ترشی و موادغذایی محلی میفروختن دیگه رفت و آمد خیلی سخت شده بود. مخصوصا وقتی یه کامیون هم میخواست رد بشه که کم هم نبودن، دیگه خطرناک هم میشد.
آراد در قطار تفریحی پارک جنگلی
دریاچه الیمالات، بسیاااار زیبا و رویایی. عکس نمیتونه زیبایی اونجا رو توصیف کنه. مخصوصا که نم نم بارونی هم میومد و فضا رو بسیار رمانتیک کرده بود.
این هم گل پسر ما و اسباب بازی محبوبش در ابعاد بزرگ
ولی از اونجا که وبلاگ خودم ناجوانمردانه مسدود ( و نه فیلتر ) شد، اون حرفها و دل نوشته! هایی که میخواستم اونجا به قلم بیارم تو دلم انبار شد و انبار شد و ... هر از گاهی با خودم میگم کجا باید حرف بزنم؟ چقدررر تو این مدت پست بالقوه اومد و رفت و من ننوشتم، چون جایی نبود.
از طرفی اطمینانی هم به این محیط مجازی ندارم که بخوام همه ی صحبتهام رو بدون سانسور بگم. اگه بخوام خودسانسوری کنم که دیگه اسمش رو نمیشه گذاشت حرف دل. حرف دل ممیزی نداره.
ولی به هر حال از این به بعد ممکنه پستهایی هم توی این وبلاگ نوشته بشه که صرفا بچگانه نیست، در ارتباط با کودکان نیست و حتی ممکنه مادرانه نباشه. میخوام گاهی هم اینجا خودِ خودم باشم.
تولد آراد برگزار شد. دو ساله شد پسرکم. باورش سخته. زمان خیلی سریعتر از اونچیزی که فکرش رو میکنیم میگذره.
گلچینی از عکسهای تولد آرادم


یک ماه و سه روز بعد از تولدش دیگه وقتش بود که بعد از دو سال شیر مامان خوردن پسرم شیر رو ترک کنه. یه هفته ای طول کشید تا به وضعیت جدید عادت کنه و وضع من توی اون یه هفته ده روز بدتر از پسرک بود. روحیه م داغون بود و مدام دوست داشتم گریه کنم. تنهایی و مأموریت پدر هم مزید بر علت شده بود. هیچ وقت شب دومی که بدون مـ ـی مـ ـی خوابید رو فراموش نمیکنم. با کلی بغض و صدای بلند توی تاریکی اتاق خواب به زبون خودش حرف زد. سوال میکرد که هر دو مـ ی م ی خراب شده؟ و مدام تکرار میکرد. آخرش هم گریه شدیدی کرد و خواست که از اتاق بره بیرون و بازی کنه.
بعد از پنج دقیقه خیلی معصومانه و مظلومانه رو مبل در حال بازی با اسباب بازیاش خوابش برد و من آروم گریه کردم. دلم برای بغل کردنش تنگ شده بود. برای یه لحظه دوباره شیر خوردنش، برای اون لحظه هایی که تو چشمای هم نگاه میکردیم و از همیشه به هم نزدیکتر بودیم...
اون روزا گذشت، خیلی سخت بود. خیلی. شاید همین الان که مینویسم هم دیگه اون احساس رو کامل درک نکنم ولی حال و هوا و غصه ای که تو دلم بود رو هرگز فراموش نمیکنم.
اما حالا آراد خوابش خیلی بهتر شده، هر چند هنوز هم صبح زود از خواب بیدار میشه و همچنان من آرزو دارم که یه روز خودم خوابم تکمیل بشه و بیدار شم و آراد بعد از من بیدار بشه.
آراد میرفت به سمت موجها و ظاهرا میخواست بره تو آب.
ولی وقتی لباسشو در آوردم از اینکه پاهاشو روی شنها گذاشته و کثیف شده بدش اومد و غر زد تا لباساشو پوشیدم.
بعد هم بازی تو چمنا با گنجشکها یا به قول خودش "دی دی" یا همون جیک جیک !!
اصلا آراد معلوم هست؟
و در آخر هم تماشای بازی بچه ها در حال خوردن یه کیک کوچولو
یه روز هم رفتیم آکواریوم قشم و کلی ماهی و آبزیهای خوشگل و عجیب هم دیدیم.

این شد که اون پست ثبت موقت باقی موند تا خودم یادم نره. ولی لزومی نداره حرفهای تکراری یه مادر خسته رو همه بخونن.
حالا اینجا واقعا از هوا و محیط لذت می برم. از آلودگی تهران فرار کردیم. شاید یکی از دلایل بدخلقیهای آراد هم همون آلودگی بوده. آرادم از دیدن دریا تعجب کرده بود.
غروب زیبا در قشم
تا جزیره ی هنگام هم برای دیدن دلفینهای زیبا رفتیم، چقدر دوست داشتنین. کلی بازی میکردن و نمایش میدادن. آراد چه ذوقی میکرد.
و ماهیهای خوشگل که براشون نون و کیک ریختیم و به ثانیه ای میقاپیدنش.
آراد در حال تماشای ماهیها
و این هم یکی از تمساح های پارک تمساح قشم
حسابی غرق در آرامش و خوشی اینجا بودم که دیشب و امروز سه زلزله جزیره رو لرزوند. شاید هنوز هم ادامه داشته باشه...
دیگه با اصرارهای پدر محترم مامان هم رضایت داد و این شد که بابای آراد به آرزوش رسید و کادوی تولد دو سالگی پسرش رو یه کمی زودتر بهش داد.
آراد خیلی ذوق زده شد و خوشش اومد. ولی هنوزم میترسه سوارش بشه. البته وقتی خاموشه سوار میشه و کلی هم مهندسی میکنه ولی اگه روشنش کنیم و بخوایم راه ببریمش دیگه نمیشینه توش و نمیذاره هیچ کدوم از متعلقاتش از قبیل عروسکهاش یا وسایلش هم نزدیک ماشین باشن.
حالا ماشین شارژی فقط تو خونمون جا اشغال کرده و رو اعصاب منه. هوا هم طوری نیست که بتونیم ببریمش بیرون. فعلا دارم تحملش میکنم :D
ابتدا یک نگاه اجمالی و گذرا به دور تا دور ماشین و زیر ماشین میندازم
سپس به بررسی فنی لاستیک و رینگ ماشین می پردازم
چراغهای راهنما رو به دقت وارسی میکنم
وایسا انگار راهنماش کار نمیکنه
خوب فعلا ادامه میدیم.
چراغهای عقب رو ببینم سالمه یا نه
و همچنین قسمت عقب ماشین که شامل سپر و پلاک هست رو چک میکنم
خوب پس از بررسیهای به عمل اومده این ماشین کارت معاینه فنی رو میگیره. :))
و برداشت ما از نمایشگاه
و اما فرازهایی از سفر نصفه نیمه ی ما :
همونجوری که تو این پست گفتم آراد عاشق ماشینه. توی سفر کوتاهمون رفتیم پارک ماشین های شارژی. آراد از دیدن اون همه ماشین رنگ وارنگ خوشگل که راننده هاشون تقریبا هم قد و قواره ی خودش بودند کلی هیجان زده شده بود. دور تا دور پیست ماشین های شارژی نرده جدا کننده بود. یهو دیدیم آراد در امتداد نرده ها شروع کرد به حرکت، هی رفت و رفت تا رسید به انتها، دید راه ورود نداره!! برگشت یه بار دیگه به دنبال راهی برای رسیدن به معشوق. وقتی دید فایده نداره چیکار کرد؟؟ به زور میخواست خودشو از فاصله ی بین نرده ها رد کنه و بره تو. ![]()
تقریبا تمام فاصله های باز رو امتحان کرد تا به زور خودشو بچپونه تو. اما بی فایده بود. اینجا دیگه مامان بابا دلشون سوخت و با اینکه ماشین شارژِی ها مناسب سنش نبودن و نمی تونست رانندگی کنه از مسوولش خواستیم که فقط اجازه بده توشون بشینه.
آرادم یکی یکی همه رو امتحان کرد و حتی یه دونه رو از قلم ننداخت. البته تو هر کدوم که می نشست یه کم ور میرفت فکر میکرد خرابن که نمیتونه حرکتشون بده. میرفت سراغ بعدی تا ببینه اون سالمه یا نه.
اینم گل پسر تو راه برگشت که کلییییییی آقا بود و برا خودش ماشین بازی میکرد. کلاً زندگیش تو ماشین خلاصه میشه ![]()
بگیرمــــــــش ژستمم به هم نخوره...
حالا که نمیدی ژست خوشگل بگیرم عکسو خراب کنم...
بسیاری از والدین تلاشی برای از پوشک گرفتن کودکشان تا سن 2/5 الی 3 سالگی انجام نمیدهند، سنی که اطمینان به کنترل ادرار روزانه بیشتر شده است. و برخی دیگر از کودکان تا سن 3 و حتی 4 سالگی هیچ علاقه ای به از پوشک گرفته شدن ندارند.

از چک لیست زیر برای بررسی میزان آمادگی کودکتان استفاده کنید و به یاد داشته باشید که از پوشک گرفتن قبل از اینکه کودک کاملا آماده باشد به این معنی نیست که سریعتر این کار را به اتمام میرسانید؛ به نظر میرسد که در این صورت پروسه مدت زمان بیشتری به طول می انجامد.
کودکان تا قبل از 12 ماهگی کنترل ادرار و مدفوع خود را ندارند. بعضی از نوپایانی بسیاری از نشانه های آماده بودن را دارند اما واقعا هنوز بر روی دفع خود کنترل ندارند. حتی کودکانی که در طول روز پوشکشان خشک می ماند مدت زمان بیشتری را برای خشک ماندن در طول شب احتیاج دارند. با این وجود اکثر کودکان در سن 5 سالگی دیگر رختخواب خود را خیس نمیکنند.
برای اینکه از پوشک گرفتن کودکتان را شروع کنید نیاز نیست که منتظر بمانید تا همه ی موارد چک لیست به وقوع بپیوندند. تنها در کودکتان به دنبال این دو باشید: گرایشی کلی به سوی استقلال طلبی و درکی از اینکه چگونه مانند یک انسان بالغ به دستشویی برود.
نشانه های فیزیکی:
هماهنگی لازم برای راه رفتن و حتی دویدن به صورت پیوسته را داشته باشد.
در یک نوبت به مقدار مناسبی ادرار می کند.
اجابت مزاج های عادی و منظمی در زمانهای نستباً قابل پیش بینی دارد.
دوره های "خشک" به مدت حداقل 2 ساعت یا مابین چرت های روزانه دارد که به این معناست که ماهیچه های مثانه برای نگه داشتن ادرار به اندازه کافی رشد کرده اند.

نشانه های رفتاری:
می تواند به مدت 2 الی 5 دقیقه به آرامی در یک حالت بنشیند.
می تواند شلوارش را بالا و پایین بکشد.
از حس به تن داشتن پوشک خیس یا کثیف بدش بیاید.
به دستشویی رفتن دیگران علاقه نشان میدهد ( شما را تماشا میکند وقتی که به دستشویی میروید یا لباس زیر بر تن دارید )
هنگام اجابت مزاج علائم فیزیکی یا لفظی مانند نالیدن، چمباتمه زدن و یا اعلام به شما دارد.
میل به مستقل بودن را نشان میدهد.
پس از اتمام کار احساس افتخار میکند.
برای یادگیری استفاده از توالت مقاومت نشان نمیدهد.
در مرحله ی کلی همکاری است نه در مرحله ی نه گفتن یا مخالفت.

نشانه های شناختی:
سیگنال های فیزیکی را که میگوید باید به دستشویی برود و یا قبل از اینکه اتفاق بیفتد میتواند به شما بگوید و یا حتی میتواند خودش را تا زمانی که به دستشویی برود نگه دارد متوجه میشود.
دستورات ساده را انجام میدهد مثل "برو اسباب بازی را بیاور"
ارزش گذاشتن اشیا در جایی که به آن تعلق دارند را میداند.
برای ادرار و مدفوع کلمه بخصوص دارد.
منبع: http://babycenter.com
بعضی وقتا اینقدررر خط خطی و سیاه میشه که اگه کسی سرزده بیاد خونمون و فریزرمون رو ببینه حسابی خجالت زده میشیم. ولی خوب جای خیلی خوبیه برای بیرون ریختن خلاقیت.
آراد در حال خلق آثار هنری
تو مسافرت ها آویزون باباشه چون میدونه رئیس ماشین اونه. یعنی تا می بینه باباش نیست میگه ای دل غافل بابا رفته سراغ ماشین من جا موندم و اینجاست که میزنه زیر گریه.
تو سبد بزرگ اسباب بازیهای دخترونه ی دختر عمه ش که 7 سالشه گشته و گشته یه چیزی شبیه قوطی کبریت که چهار تا چرخ داره پیدا کرده و رفته یه گوشه باهاش بازی میکنه. یعنی چشمام از حدقه بیرون زده بود.
خلاصه داستانی داریم با وروجک ماشین دوستمون. هر مغازه و فروشگاهی هم بریم ماشین ببینه دست می ذاره روش دیگه ول نمیکنه. اینجوریه که پر خونه ی ما شده انواع ماشین که البته زوار بعضیاشون در رفته دیگه از بس باهاشون ور رفته.
بعداً نوشت:
برای دوست عزیزی که معنی اسم آراد رو پرسیده بود:
آراد: (در آیین زرتشتی) نام فرشتهي موكل بر دين و تدبير امور و مصالحي كه به روز آراد متعلق است، روز بيست و پنجم ماه شمسي به نام اوست؛ 2- (در پهلوي) آراي، آراينده.

اونم به خاطر اینکه برده بودیمش تست واکسن یک سالگی رو بده ( به خاطر حساسیتش )، حدود 6-7 ساعتی تو بیمارستان امام خمینی درگیر بودیم، درمانگاه هم همونجا بود و کوچولوهای سرماخورده در رفت و آمد.
جواب تست اوکی بود، واکسن رو زدیم ولی آراد سرماخوردگی رو گرفت. بعدشم من و آقای پدر از پسرخان گرفتیم.
الان یک مامان بی حال سرماخورده ی فین فینو داره می نویسه. آراد که خدا رو شکر دیگه داره خوب میشه برای سلامتی مامانش دعا کنید ;)
پسر گلم تولدت مبارک. بابا و مامان عاشقتن.
کارت دعوت تولد آراد






چند تا طراحی بادکنک توسط یکی از اقوام که البته عکس خوبی توی تولد ازشون ندارم





شاه پسر یک ساله


میز تنقلات








میز شام




تقصیر ایشونه:

بله، خودشه.
اینقدر شیطون شده که وقتایی که بیداره فقط باید دنبالش باشم یه کاری دست خودش نده، وقتی هم که میخوابه باید با سرعت برق و باد کارهامو بکنم.
راستی چیزی تا تولد آراد نمونده، یه کمی هم مشغول جینگولک بازیهای تولد این فسقلی یازده ماهه هستم.
علاقه ی زیادش به تلویزیون از تبلیغات شروع شد و کم کم به فیلم و سریال هم رسید و این اواخر دیگه اخبار رو هم دنبال میکرد :)) خلاصه من و پدر در یک اقدام ضربتی تماشای تلویزیون رو ممنوع اعلام کردیم. هر چند خیلی سخته و سرگرم کردن آراد مشکل شده ولی وقتی میبینم توجهش بیشتر به محیط اطرافشه و مدام سیخ جلوی تلویزیون نمی ایسته خوشحال میشم.
آراد در یکی از آخرین تماشاهای کارتون مورد علاقه ش Ice Age 3 ( ببینید چقدر عاشقانه داره به شخصیت محبوبش "اسکراچ" نگاه میکنه )

انصافاً هم خیلی بامزه است این موجود، نگاش کنید

یعنی همونقدری که تو دل مامانش بود به همون اندازه هم تجربه ی زندگی تو دنیای بیرون رو داره.
توی تجربه ی نه ماه دومش خیلی چیزا یاد گرفت؛ گردن گرفتن، غلت زدن، قان و قون کردن، سینه خیز رفتن، نشستن، چهار دست و پا رفتن، ایستادن و در کنار همه ی اینا جیغ کشیدن، گاز گرفتن، نیشگون گرفتن و ... البته داد زدن و عربده کشی هم در پرانتز اضافه شود.
و من به عنوان مامان این نه ماهه ی کوچولو فقط میتونم بگم که عاشقشم و هر روز عاشق تر از قبل میشم.
جوجه کوچولوی مامان، پسر قهرمانم، دوست داشتنی ترینم نه ماهگیت مبارک.

آراد ( با تأکیدی بیشتر و سابیدن دندانها به هم به جهت در آوردن حرص نفر مقابل! ) : بــا بـــا بـــا بـــا بـــا
اینها مهم نیست، بهشت زیر پای مادران است.
از طرف یک مادر دل سوخته
مامان گلم برای آراد آش دندونی پخت. ایشالا همه دندونای پسرم و همه ی نینیای گل راحت و بی دردسر در بیاد.

خزیدن به هر شکلی از جلو رفتن به صورت درازکش اطلاق می شود، هر نوع جابجایی که در آن شکم کودک بر روی زمین باشد. دکتر کارن آدولف استاد روانشناسی دانشگاه نیویورک در یکی از چندین تحقیقش پیرامون سینه خیز رفتن کودکان 25 ترکیب منحصر به فرد از اجزای بدن را در جلو راندن کودک به شمارش در آورد.

برخی از متداولترین روشها به قرار زیر است:
سینه خیز شکمی

به اسم سینه خیز کماندویی هم شناخته می شود. حدود نیمی از کودکان سینه خیز رفتن را با نگه داشتن شکمشان بر روی زمین و جلو رفتن آغاز می کنند. سینه خیز رو های شکمی معمولاً زودتر از چهار دست و پا رو ها خزیدن را آغاز می کنند چرا که آنها بر روی دست و زانوانشان بلند نمی شوند که نیازمند قدرت و تعادل بیشتری است. برخی کودکان تا قبل از اینکه راه رفتن را بیاموزند از خزیدن شکمی به عنوان تنها روش سینه خیز رفتن استفاده می کنند. باقی کودکان قبل از آغاز به راه رفتن به روش کلاسیک سینه خیز می روند.
سینه خیز کلاسیک

کودک مرتباً پا و دست را جابجا و تعویض می کند. یک دستش را همزمان با پای مخالفش بر روی زمین می گذارد.
سینه خیز خرسی

کودک بر روی چهار دست و پا بدون اینکه خم شوند حرکت می کند.
سینه خیز خرچنگی

کودک به جای اینکه خودش را بر روی زمین بکشد با دستهایش خود را به زمین فشار می دهد که باعث می شود به صورت غیر عمد کودک به عقب برود.
سینه خیز جفتک چارکش

کودک با دستها و پاهایش یک پل می سازد و سپس خودش را به سمت جلو پرتاب می کند
غلت زدن

برخی کودکان آنچنان در غلت زدن ماهرند که از آن به عنوان اولین روششان برای چرخیدن در محیط استفاده می کنند.
منبع: http://www.parents.com/baby/development/crawling/types-of-baby-crawls/?page=1
● واکسن شش ماهگی که باعث شد یک روز کامل آراد از درد جیغ بزنه و گریه کنه و نق بزنه و در آخر هم تب کنه و بی حال بشه. خدا رو شکر از شر این واکسن لعنتی راحت شدیم تا شش ماه.
● شروع غذای کمکی. آرادم بلاخره دو روز بعد از شش ماهگیش غذای کمکی رو با لعاب برنج شروع کرد و اینطوری که به نظر میومد خیلی هم خوشش اومده بود و میخواست غذاش رو با ظرفش قورت بده.
اولین غذای آراد که در تاریخ ثبت شد!

آراد در حال خوردن غذای بالا

شش ماهه شدنت مبارک عزیزم.
خنده دار ترین حالتش وقتیه که در حال آب خوردن با قاشق باشه، تبلیغات که شروع می شه دهن آراد همونطوری باز می مونه و چشماش تا حداکثر میزان ممکن درشت می شن و زل می زنه به صفحه ی تلویزیون. با تموم شدن تبلیغات یهو از حالت مجسمه خارج می شه و تازه می شه آراد همیشگی.

گفته بودم بعد از سفر آراد غرغرو شده، نگو پسرک گل مامان داره دندون در میاره. الهی قربونش برم که همش لب پایینشو می مکه و لباشو رو هم فشار میده.

یک ماهی بود که لثه ی پایینش سفید شده بود و جای دو تا دندونش یه خط افقی سفید افتاده بود. ماه پیش که بردمش دکتر معاینه کرد و گفت نه خبری نیست. دو سه روزی بود حس می کردم خیلی سفید شده و انگار که دیگه دندونه بخواد در بیاد. امروز هر چند ساعت یه نگاهی بهشون مینداختم ببینم چی شده. تا اینکه به مادرشوهرم که اومده بود پیشم گفتم انگاری دندونش دیگه داره درمیاد که نگاه کرد و گفت وااااییییی، زده بیرون. بععععله، دندون ناقلا لثه رو شکافته و رخ نمایانده.
پسر گلم اولین دندونت در اومد. مبارک باشه، باهاش چیزای خوشمزه بخوری.
به سختی تونستم این عکسو بگیرم، دندون گل پسر زیاد مشخص نیست. چه گریه ای می کنه عزیزمممم.
