قبل از به دنیا اومدن فرشتمون دلم میخواد بازم بنویسم.

هنوز فکر می کنم کلی کار دارم که انجام ندادم، خرید مواد غذایی رو باید بریم انجام بدیم که بعد از اینکه وروجکمون بیاد تا چند روزی فرصت نداریم.

همسری خیلی مشتاق دیدن پسرشه، یه روز با یه حالتی که دلم براش سوخت گفت شین نمی شه بی خیال طبیعی بشی همون یکشنبه بریم سزارین؟ زود بیاد دیگه... آخــــی، گفتم از کجا می دونی شاید زودتر بیاد. ولی این پسری که من می بینم به موقع خونه ی اجاره ایشو تخلیه نمی کنه. فکر کنم باید بریم سروقتش دستشو بگیریم بیاریمش بیرون.

حدود یکی دو ماه پیش وقتی شبا برای پیاده روی می رفتیم بیرون، بعد از نیم ساعت بهم فشار میومد و حس می کردم الانه که نینی به دنیا بیاد. ولی الان که هفته ی آخره اون حس رو ندارم. انگار نینی داره بر خلاف جاذبه ی زمین حرکت می کنه و می ره بالا.

هر شب یکی دو ساعتی پیاده روی می کنیم، تنها چیزی که اذیتم می کنه شلوارمه!! وگرنه آراد پسر خوبیه و اصلاً حس نمی کنم سنگینی کنه.

دیشب بلاخره پرده رو سفارش دادیم، اینا کارهای دقیقه نودی ماست. فرش و لوستر هم مونده.

ساک بیمارستان رو هم دیروز بستم، الان آماده ی آماده ایم که هر وقت آراد خواست بیاد ساکو بندازیم رو کولمون و بریم بیمارستان. گرچه بیمارستان گفته بود ساکمون همه چی داره و لازم نیست داشته باشین، ولی محض احتیاط یه سری چیزا رو می برم. 

الان یه نینی کامل تو شکم منه، گاهی جلوی آینه هی نگاه می کنم و می گم چجوری اون تو جا شدی؟ چند دور چرخیدی دور خودت؟ ضربه هات منو کشتــــــــــــه. به محض اینکه بشینم پاهاشو تا جاییکه می تونه می کشه تا برا خودش جا باز کنه و با این حرکتش دنده های منو مورد لطفش قرار می ده. طوری که نفسم بند میاد و مجبورم تا جاییکه می تونم سرم و بالا تنه رو بدم عقب که جا باز شه و درد و کمتر حس کنم. از الان داره فرمانروایی می کنه.

تیکر نی نی رو که نگاه می کنم حس خوبی بهم دست می ده. اون روزی که اینو ساختم آقای لک لک ابتدای راه بود، تازه کلی هم کیف میکردم که یه ذره اومده بود جلو. الان لک لکِ نی نی ما دیگه باید بقچه شو بذاره زمین و به امید خدا بره یه نینی دیگه رو از آسمون بیاره و برسونه دست مامان باباش.

گاهی خیلی ناراحت میشم برای وبلاگم که از دست رفت، کسی می دونه چجوری میتونم آرشیوم رو برگردونم توی یه وبلاگ دیگه؟ همشو دارم.