بهمن رسید، بهمنی که الان هشت ماهه منتظرشیم. از اون روزی که خبر اومدنت رو به بابایی دادم و با ذوق و شوق با هم حساب کردیم که بهمن به دنیا میای تا الان برام مثل چشم به هم زدنی گذشت. بعضیا می گن دیر گذشت ولی برای من انگار زود بود. البته این اواخر یه کمی داره دیر می گذره.

پسر گلم شمارش معکوس آغاز شده، الان که برات می نویسم اشک تو چشمام جمع شده. اشک شوقه، اشک خوشحالی. چند روزی بیشتر نمونده تا ببینمت. خدا رو شکر می گم به خاطر تمام روزهایی که به آرومی و خوشی گذشت و روزهایی که خواهد آمد، این بار با تو. 

چهار پنج تا از مامانای بهمنی، نینی هاشون دی ماهی شد. با دیدن روی ماه نینی ها کلی هیجان زده می شم و اشکام سرازیر می شه. خیلی نازن، معصوم و دوست داشتنی.

من و آراد می ریم برای طبیعی. هفته ی دیگه شنبه وقت دارم، اگه آراد تا اون موقع بیاد که فبها، اگه نیاد یه نوار قلب می گیرن ازش اگه مشکلی نباشه بازم منتظرش می مونیم در غیر این صورت یکشنبه می ریم برای سزارین.

دوستای گلم با دلهای پاکتون برامون دعا کنید، از همتون ممنونم. کامنتای پرمهرتون کلی بهم روحیه می ده.

شاید پست بعدی رو با آراد با هم بذاریم.

نینی