هفته 36 هستم. یعنی حداکثر 4 هفته دیگه باقی مونده تا ببینمت. واااای که چقدر هیجان دارم. میخوام این پسری رو که همش با ضربه هاش سرشار از شوقم می کنه رو ببینم چه شکلیه. می خوام زودتر بغلت کنم.

دیوونه ی کاراتم، عاشق اینم که پاتو فشار می دی رو شکمم، من آروم نوازشش کنم و تو همونجا پاتو نگه می داری. انگار که خوشت اومده. اینقدرم این سفتی پات دوست داشتنیه. فکر اینکه الان یه پای کوچولو زیر دستمه چنان حس فوق العاده ای بهم می ده که نمی تونم توصیفش کنم.

عاشق سکسکه هاتم. عزیــــزمی، چقدر سکسکه می کنی مامانی! اذیت نمی شی. همش نگرانم که نکنه اذیت بشی. جدیداً بهتر شده، تا همین دو هفته پیش روزی چندین سری سکسکه میکردی. الان سکسکه هات اینقدر قوی شدن که از روی شکم مشخصه. ای جاااانم.

الان دلمشغولیت چیه؟ با بند ناف بازی می کنی؟  با دستای خودت بازی می کنی قربونت برم؟ بعضی نینیا رو دیدم تو عکسای سونوگرافی که دارن می خندن یا خمیازه می کشن یا اخم می کنن. یه نینی دیدم زبون در آورده بود!!! خدایا بزرگیت رو شکر.

وسایلت آماده شده، اتاقت و ما منتظر ورودتیم. یه کمی خرده ریز هنوز مونده که به زودی اونا هم انجام می شن. عکسای اتاقت رو قراره اینجا بذارم.

امروز با بابایی میخوایم بریم تشک تختت و سرویس روتختیت رو بخریم.

....

شبا خیلی اذیت می شم، خوابیدن برام شده کابوس. نزدیکای موقع خواب ناراحتم از اینکه باید بخوابم. هر چی درد تو دنیاست شبا میاد سراغم. تمام استخونها و مفاصلم درد می کنه. از انگشتها گرفته تا زانو و کمر و ...

پهلو به پهلو شدن بزرگترین مشکل دنیا می شه. با هر بارش باید بیدار شم و ناله کنم. بیچاره آقای همسر! واقعاً همینجا ازش تشکر می کنم که همیشه همکاری می کنه. کلی کمکم می کنه و حواسش هست که این سنگری که دور و برم از بالش و پتو درست می کنم یه وقت مشکلی پیدا نکنه.

فکر نمی کردم اینقدر سخت بشه، تا همین ماه پیش همه چیز خوب بود. ولی الان... 

اینا مهم نیست، پسر قند عسلم مهمه.

پسر گلم من و بابایی دوستت داریم خیلی زیاد.