پسر گلم امروز بابایی داره می ره مأموریت. یعنی الان تو هواپیما نشسته و تا چند دقیقه ی دیگه پرواز می کنن. البته این دفعه مسافرتش خیلی کوتاهه، فردا شب برمی گرده ولی من دلم تنگ می شه. امشب باید تنها باشم. البته من دیگه تنها نیستــــــم، پسر گلم پیشمه همیشه. مثل یه مرد کنار مامانشه. گاهیم که میخواد به مامان ثابت کنه که تنها نیست، تق تق در می زنه. قررررربون در زدنــــــــش.

آراد گلم هنوز خریدهاتو انجام ندادیم، بابایی گفته حدود دهم الی پونزدهم ماه بعد یعنی آبان می ریم برای خریدهای پسرمون.

عزیـــــزم تشنه ی دیدنتم، کاش می شد همین الان تو بغلم بودی، نگات می کردم، نوازشت می کردم، تنت رو بو میکردم، بوی نوزاد، وای چقدر لذت بخشه. انتظار خیلی سخته، خیلی.

گل پسرم خوب رشد کن، تپلی بشو، اصلاً هم برای اومدن عجله نکن. منتظرتم که سر موقع بیای.

مثل همیشه می گم: من و بابایی خیلی دوستت داریم. خیلی زیاد.