شیطونیای پسملم
چند روز پیش چنان ورجه وورجه ای می کرد تو دل من که یه حالی داشتم می شدم دیگه. دقیقاً انگار داشت حرکات ژیمناستیک انجام می داد. البته بگم که من فقط حرکت رو احساس می کنم و هنوز حس لگد زدن یا ... نیست. ولی حس جالبیه.
یه مشکلی که دارم اینه که شبا برای از این پهلو به اون پهلو شدن برای هر بار از خواب بیدار می شم. نه اینکه کامل بیدار شم ولی خوب خوابم یه سره نیست انگار. همش وقفه داره. دکتر گفته لازم نیست برای پهلو به پهلو شدن بشینی، گفته آروم فقط جابه جا شو. منم همین کارو میکنم ولی بازم سخته. بی حس شدن استخون پهلویی که روش خوابیدم هم قوز بالاقوزه. مجبور میشم مدام جهتمو عوض کنم. گاهی فکر می کنم اینقدر دارم وول میخورم که اون بیچاره سرسام می گیره. دیشب یه آن ترسیدم نکنه بند ناف دورش بپیچه. حرکاتش هم کمتر شده بود. خلاصه صبح امروز هنوز دلهره داشتم که یهو شروع کرد به تکون خوردن، اشک تو چشام جمع شد و اینقدر قربون صدقه اش رفتم که خدا می دونه.
بابایی هم هر روز می پرسه پسرش چقدر تکون خورده. :)
دیروز رفتیم تیراژه یه کم سیسمونی دیدیم. سرویس کالسکه مارک مک لارن رو دیدم البته من همون گراکو که توی نینی سالن دیدیم رو بیشتر پسندیدم.
برای یکشنبه ی آینده هم وقت گرفتم از دکتری که میخوام باهاش توی بیمارستان صارم زایمان طبیعی داشته باشم. سری قبل که خودش مشکلی براش پیش اومد و نیومد. امیدوارم این سری خودش رو ببینم.
همین روزا هم ایشالا اگه تنبلی بهم اجازه بده می رم ثبت نام برای کلاسهای دوران بارداری و زایمان. از کی میخوام برم هنوز نشده. الهی مددی... ;)
پسمل گلم خیلی دوستت داریم من و بابایی. هر چقدر دوست داری شیطونی کن گلم.
به خانواده ی کوچک دو نفــری ما