آغاز یک بودن
آقای میم صبح رفت سرکار و من منتظر که زودتر برم تردیدهای این چند روزم رو چک کنم، یعنی درست فکر می کردم؟ قرار بود کیک درست کنم، میخواستم شروع کنم که یادم افتاد قبل از شروع باید از وضعیتم مطمئن شم...
نمونه رو روی قسمت تعیین شده ریختم و تا بخوام دستمو عقب بکشم با صحنه ی بی نظیری مواجه شدم. خط دوم رو دیدم!! چقدر سریع، چقدر باور نکردنی، چقدر پر رنگ... نمی تونم حسم رو تو اون لحظه بگم. یه حس بی نظیر، یه حس وصف ناشدنی از یه هدیه ی ناب از جانب خدا. گیج بودم، تو آینه خودمو نگاه می کردم با چشمای وحشت زده و در عین حال خوشحال، اشکو تو چشمام می دیدم. نگاهمو از آینه می دزدیدم و به بیبی چک و خط دومش می دوختم. میخواستم ببینم همچنان هستش؟ یا کمرنگ شده و رفته... باورم نمی شد آخه. اومدم بیرون، مدام قدم می زدم، منتظر بودم سه یا چهار دقیقه بگذره و هنوز خط رو بتونم ببینم. شاید فکر می کردم بعد از چند دقیقه خط محو می شه، ولی نشد. هنوزم اون خط مونده، نگهش داشتم. همیشه نگهش می دارم.
سریع لباس پوشیدم رفتم آزمایشگاه، دکتری که ازم نمونه خون می گرفت گفت هیچ عاملی خط دوم بیبی چک رو ظاهر نمی کنه مگر hcg خون زن باردار، پس مبارک باشه. هدیه ی روز مادرتو گرفتی. به سختی خودمو کنترل کردم که اشکم نیاد. این صحنه ها مثل فیلم از جلوی چشمم رد می شن. گفت ساعت 1 جوابشو بیا بگیر. تا ساعت 1 سه ساعت مونده بود. تو این سه ساعت طاقت نیوردم و به مامانم و مادر آقای میم اطلاع دادم. به همسرم هم که دقایقی بعد از دیدن خط دوم و بعد از اینکه حالم عادی شد توی یک اس ام اس خبر دادم.
ساعت 1 شد، جواب آزمایش رو منشی آزمایشگاه دستم داد و گفت منفی!! گفتم چطور ممکنه؟ گفت کجا آزمایش دادین؟ گفتم بیبی چک. آزمایش رو یه بار دیگه باز کرد، نگاه کرد و گفت برید با آقای دکتر صحبت کنید. قلبم ریخت، حتماً توی آزمایشم چیزی بوده، شاید مشکلی داشتم، یعنی چی؟ گفتم توش چی نوشته؟ گفت برید با خود دکتر صحبت کنید. گیج بودم، نگران و مضطرب تا دفتر رئیس آزمایشگاه رفتم، آزمایش رو نشونش دادم، به محض باز کردنش گفت مثبته... میخواستم فریاد بزنم، گفتم مثبته؟ گفت بعله و با خیال راحت جواب آزمایش رو در پاکتش گذاشت و تحویلم داد. از دفتر دکتر که خارج شدم منشی رو دیدم که با یه منشی دیگه در حال صحبته، می خواستم برم بهش بگم حواستونو بیشتر جمع کنید و اینطوری خبری به کسی نگید. اینقدر غرق خوشی خودم بودم که نخواستم خرابش کنم. ولی دلم به حال اون خانمی می سوزه که همین منشی قبل از من جواب آزمایششو دستش داد و گفت منفی و اون خانم با چهره ی ناراحت آزمایشگاه رو ترک کرد. امیدوارم حداقل یه بار دیگه خودش آزمایشو نگاه کنه، چون من که بیرون اومدم و حالم سرجاش بود، خودم آزمایش رو باز کردم و از روی توضیحات متوجه شدم که باردارم. ولی اون لحظه انگار نمی تونستم خودم آزمایشو بخونم.
بعد از اون هم که مراجعه به دکتر و سونو گرافی و ...
و امروز 29 خرداد هشتاد و نه قلب نینی نازمون هم در سونوگرافی مشاهده شد و خیالمونو راحت کرد.
از امروز برات و به عشقت می نویسیم عزیز مامان و بابا.
به خانواده ی کوچک دو نفــری ما