این روزها
برای فرشته ای که در راه است
Lilypie Third Birthday tickers

وقتی دکتر بهم گفت من توی شرایط تو سزارین رو به صلاح مادر و جنین می دونم بغض کردم. آخه توی معاینات با دکترم همکاری نمی کردم و درد شدید باعث می شد نذارم کارش رو بکنه. می گفت من مریض اینجوری داشتم که آخرش نزاییدن! قبلاً راجع بهش با دکترم زیاد صحبت کرده بودم و تا هفته ی پیش می گفت مشکلی نیست و می تونی طبیعی زایمان کنی. ولی این هفته یه کمی مقصر رو بابای نینی هم می دونم. نگران بود و به خانم دکتر می گفت میخوام نه مادر نه بچه اذیت نشن.

زایمان طبیعیه دیگه، مگه می شه کسی اذیت نشه؟ ولی خانم دکتر می گفت احتمال داره که با همکاری نکردنت جنین رو اذیت کنی و بمونه اون تو و ...

می گفت توی بیمارستانهای دولتی ما مجبوریم با همه ی این شرایط مادر رو بزائونیم به خاطر مسائل بیمه و ... و کارهایی انجام می شه که دوست ندارم اینجا و سر تو انجام بدم. سزارین برای همین مواقع است. خلاصه اینقدر گفتن و گفتن که من دیگه کوتاه اومدم.

لحظه ای که میخواستیم از اتاق ویزیت خارج شیم، همسرم به خانم دکتر گفت که براشون ( یعنی برای من ) بازم بگین که این تصمیم به صلاح هر دوشونه. می ترسید رفتیم بیرون من سرش غر بزنم! ;) خانم دکتر دستمو گرفت و گفت می دونم زایمان طبیعی دوست داشتی. ولی من نمیخوام 9 ماه بارداریت زیر سوال بره و برات خاطره ی بدی از زایمان رقم بخوره. سزارین به صلاح هر دوتونه.

این طوری شد که من یه مامان سزارینی شدم و آراد ما دهه ی فجری شد! سه شنبه 12 بهمن.

بیرون از کلینیک اشکهای من بود که میومد، دستم نمی رفت که فرمهای رضایت برای سزارین رو پر کنم. همسرم که همه چیز بر وفق مرادش پیش رفته بود شروع کرد به صحبت با من، همون حرفهایی که این روزا همش می شنیدم. 

فرمها پر شد، اثر انگشت و امضاها گرفته شد و من دیگه رسماً سزارینی شدم! 

معمولاً سزارین رو دو هفته الی ده روز جلوتر از زمانی که برای زایمان طبیعی تخمین زدن انجام می دن. برای مورد من چون میخواستم طبیعی زایمان کنم 2-3 روز فقط فاصله داره. دکتر گفت همینجوریشم خیلی دیر دارم سزارینت می کنم.

آراد هم کوچکترین نشونه ای از اینکه میخواد بیاد بیرون بهمون نشون نداد و همچنان سنگرشو سرسختانه حفظ کرده. بچه های دیگه همه دارن تو هفته های 37 - 38 به دنیا میان و بچه ی ما تازه جا خوش کرده :))

دو روز مونده.

پسرم لحظه ی دیدار نزدیکه.




نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم بهمن 1389 توسط مامان شین

قبل از به دنیا اومدن فرشتمون دلم میخواد بازم بنویسم.

هنوز فکر می کنم کلی کار دارم که انجام ندادم، خرید مواد غذایی رو باید بریم انجام بدیم که بعد از اینکه وروجکمون بیاد تا چند روزی فرصت نداریم.

همسری خیلی مشتاق دیدن پسرشه، یه روز با یه حالتی که دلم براش سوخت گفت شین نمی شه بی خیال طبیعی بشی همون یکشنبه بریم سزارین؟ زود بیاد دیگه... آخــــی، گفتم از کجا می دونی شاید زودتر بیاد. ولی این پسری که من می بینم به موقع خونه ی اجاره ایشو تخلیه نمی کنه. فکر کنم باید بریم سروقتش دستشو بگیریم بیاریمش بیرون.

حدود یکی دو ماه پیش وقتی شبا برای پیاده روی می رفتیم بیرون، بعد از نیم ساعت بهم فشار میومد و حس می کردم الانه که نینی به دنیا بیاد. ولی الان که هفته ی آخره اون حس رو ندارم. انگار نینی داره بر خلاف جاذبه ی زمین حرکت می کنه و می ره بالا.

هر شب یکی دو ساعتی پیاده روی می کنیم، تنها چیزی که اذیتم می کنه شلوارمه!! وگرنه آراد پسر خوبیه و اصلاً حس نمی کنم سنگینی کنه.

دیشب بلاخره پرده رو سفارش دادیم، اینا کارهای دقیقه نودی ماست. فرش و لوستر هم مونده.

ساک بیمارستان رو هم دیروز بستم، الان آماده ی آماده ایم که هر وقت آراد خواست بیاد ساکو بندازیم رو کولمون و بریم بیمارستان. گرچه بیمارستان گفته بود ساکمون همه چی داره و لازم نیست داشته باشین، ولی محض احتیاط یه سری چیزا رو می برم. 

الان یه نینی کامل تو شکم منه، گاهی جلوی آینه هی نگاه می کنم و می گم چجوری اون تو جا شدی؟ چند دور چرخیدی دور خودت؟ ضربه هات منو کشتــــــــــــه. به محض اینکه بشینم پاهاشو تا جاییکه می تونه می کشه تا برا خودش جا باز کنه و با این حرکتش دنده های منو مورد لطفش قرار می ده. طوری که نفسم بند میاد و مجبورم تا جاییکه می تونم سرم و بالا تنه رو بدم عقب که جا باز شه و درد و کمتر حس کنم. از الان داره فرمانروایی می کنه.

تیکر نی نی رو که نگاه می کنم حس خوبی بهم دست می ده. اون روزی که اینو ساختم آقای لک لک ابتدای راه بود، تازه کلی هم کیف میکردم که یه ذره اومده بود جلو. الان لک لکِ نی نی ما دیگه باید بقچه شو بذاره زمین و به امید خدا بره یه نینی دیگه رو از آسمون بیاره و برسونه دست مامان باباش.

گاهی خیلی ناراحت میشم برای وبلاگم که از دست رفت، کسی می دونه چجوری میتونم آرشیوم رو برگردونم توی یه وبلاگ دیگه؟ همشو دارم.





نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم بهمن 1389 توسط مامان شین

بهمن رسید، بهمنی که الان هشت ماهه منتظرشیم. از اون روزی که خبر اومدنت رو به بابایی دادم و با ذوق و شوق با هم حساب کردیم که بهمن به دنیا میای تا الان برام مثل چشم به هم زدنی گذشت. بعضیا می گن دیر گذشت ولی برای من انگار زود بود. البته این اواخر یه کمی داره دیر می گذره.

پسر گلم شمارش معکوس آغاز شده، الان که برات می نویسم اشک تو چشمام جمع شده. اشک شوقه، اشک خوشحالی. چند روزی بیشتر نمونده تا ببینمت. خدا رو شکر می گم به خاطر تمام روزهایی که به آرومی و خوشی گذشت و روزهایی که خواهد آمد، این بار با تو. 

چهار پنج تا از مامانای بهمنی، نینی هاشون دی ماهی شد. با دیدن روی ماه نینی ها کلی هیجان زده می شم و اشکام سرازیر می شه. خیلی نازن، معصوم و دوست داشتنی.

من و آراد می ریم برای طبیعی. هفته ی دیگه شنبه وقت دارم، اگه آراد تا اون موقع بیاد که فبها، اگه نیاد یه نوار قلب می گیرن ازش اگه مشکلی نباشه بازم منتظرش می مونیم در غیر این صورت یکشنبه می ریم برای سزارین.

دوستای گلم با دلهای پاکتون برامون دعا کنید، از همتون ممنونم. کامنتای پرمهرتون کلی بهم روحیه می ده.

شاید پست بعدی رو با آراد با هم بذاریم.

نینی




نوشته شده در تاريخ شنبه دوم بهمن 1389 توسط مامان شین

سلام به همه ی دوستای خوبم، کامنتها رو دونه به دونه جواب ندادم ولی از همتون متشکرم و خیلی خوشحالم که برام می نویسید.

هفته ی 37 هستم، دیگه چیزی نمونده آرادمو تو آغوشم بگیرم. دیگه داره انتظار 9 ماهه مون به پایان می رسه. زود گذشت، حالا که به پایانش دارم نزدیک می شم حس می کنم دوست ندارم تموم بشه. دوست دارم پسرم همینقدر نزدیک بهم بمونه. حس می کنم نمیخوام ازم جدا شه. قطعاً دلم برای تکون خوردناش، لگد زدناش، سکسکه هاش و کش و قوساش تنگ می شه. از طرفی هم اشتیاق دیدن روی ماهشو دارم، دلم میخواد زودتر ببینمش. نمی شه ببینمش بعد بذارمش سر جاش؟؟ اینجوری خوبه ها...

دو روز پیش رفتیم سونوگرافی برای بار آخر پسر خوشگلمو از تو مانیتور دیدیم، باید وزن جنین و وضعیت جفت هم چک می شد. پسر مامان دستش رو گذاشته بود رو صورتش و خیلی معصومانه خودشو جمع کرده بود... با شنیدن صدای قلبش ( و دیدن قلب کوچولوی خوشگلش ) مثل همیشه چشمام پر از اشک شد، بغض گلومو گرفت و فقط شکر خدا می گفتم. دکتر قسمتهای مختلف بدنشو نشونمون داد، استخوان ران، سر، شکم، ستون فقرات، دنده ها، قلب، کف پا و دستها و نیمرخش. خیلی بامزه بود، لبش رو انگار غنچه کرده بود. از دکتر پرسیدم توی سونوی دو بعدی مشکلاتی مثل لب شکری یا نقص توی انگشتان و این مسائل ظاهری هم مشخصه؟ که گفت بله و انگشتهاشو برام شمرد و گفت که لبش هم مشکلی نداره. یه مادر انگار همیشه باید نگران باشه. فکرم مدام مشغول این چیزاست، امیدوارم آرادم صحیح و سالم به دنیا بیاد.

وزن آرادمون تو هفته ی 36 ، 3 کیلو بود.

امروز هم دکتر بودم، با جواب سونو و کشت سرویکس. خوشبختانه کشتم هم مشکلی نداشت و از این نظر برای زایمان طبیعی مشکلی ندارم و آماده ام. فقط هفته ی آینده معاینه می شم که ببینم می تونم طبیعی زایمان کنم یا نه. اگر سزارین به صلاح باشه دو هفته ی دیگه وقت سزارینم هست. آزمایشات لازم و نوار قلب برام نوشته شده تا مشخص بشه برای بیهوشی مشکلی دارم یا نه..... امروز نوار قلب رو دادم.

سرم این روزا شلوغه، کلی کار دارم که انجام ندادم.

موهامو رفتم کوتاه کردم که پشیمون شدم، مدل خوبی کوتاه نکرد. من یه چیز دیگه نشون دادم اون مدلی که خودش میخواست کوتاه کرد. عکس هم باید با این موهای خوشگل بگیرم مثلاً!!!

پسر گلم، زندگی من و بابا، خیلی دوستت داریم. مواظب خودت باش و خوب رشد کن. ما مثل کوه پشتتیم عزیز دلم.




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 توسط مامان شین

هفته 36 هستم. یعنی حداکثر 4 هفته دیگه باقی مونده تا ببینمت. واااای که چقدر هیجان دارم. میخوام این پسری رو که همش با ضربه هاش سرشار از شوقم می کنه رو ببینم چه شکلیه. می خوام زودتر بغلت کنم.

دیوونه ی کاراتم، عاشق اینم که پاتو فشار می دی رو شکمم، من آروم نوازشش کنم و تو همونجا پاتو نگه می داری. انگار که خوشت اومده. اینقدرم این سفتی پات دوست داشتنیه. فکر اینکه الان یه پای کوچولو زیر دستمه چنان حس فوق العاده ای بهم می ده که نمی تونم توصیفش کنم.

عاشق سکسکه هاتم. عزیــــزمی، چقدر سکسکه می کنی مامانی! اذیت نمی شی. همش نگرانم که نکنه اذیت بشی. جدیداً بهتر شده، تا همین دو هفته پیش روزی چندین سری سکسکه میکردی. الان سکسکه هات اینقدر قوی شدن که از روی شکم مشخصه. ای جاااانم.

الان دلمشغولیت چیه؟ با بند ناف بازی می کنی؟  با دستای خودت بازی می کنی قربونت برم؟ بعضی نینیا رو دیدم تو عکسای سونوگرافی که دارن می خندن یا خمیازه می کشن یا اخم می کنن. یه نینی دیدم زبون در آورده بود!!! خدایا بزرگیت رو شکر.

وسایلت آماده شده، اتاقت و ما منتظر ورودتیم. یه کمی خرده ریز هنوز مونده که به زودی اونا هم انجام می شن. عکسای اتاقت رو قراره اینجا بذارم.

امروز با بابایی میخوایم بریم تشک تختت و سرویس روتختیت رو بخریم.

....

شبا خیلی اذیت می شم، خوابیدن برام شده کابوس. نزدیکای موقع خواب ناراحتم از اینکه باید بخوابم. هر چی درد تو دنیاست شبا میاد سراغم. تمام استخونها و مفاصلم درد می کنه. از انگشتها گرفته تا زانو و کمر و ...

پهلو به پهلو شدن بزرگترین مشکل دنیا می شه. با هر بارش باید بیدار شم و ناله کنم. بیچاره آقای همسر! واقعاً همینجا ازش تشکر می کنم که همیشه همکاری می کنه. کلی کمکم می کنه و حواسش هست که این سنگری که دور و برم از بالش و پتو درست می کنم یه وقت مشکلی پیدا نکنه.

فکر نمی کردم اینقدر سخت بشه، تا همین ماه پیش همه چیز خوب بود. ولی الان... 

اینا مهم نیست، پسر قند عسلم مهمه.

پسر گلم من و بابایی دوستت داریم خیلی زیاد.





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم دی 1389 توسط مامان شین

سلام من برگشتم.

دلم نیومد وبلاگ آرادمو تعطیل کنم. میخوام بنویسم. از این روزا باید نوشت، بعداً کلی خاطره می شه.

فقط یه فاتحه برای وبلاگ از دست رفته ام بخونید :((((

برای اون هم برنامه هایی در دست اقدام دارم.




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم دی 1389 توسط مامان شین

دلم برات تنگه عزیزم، آرزوم دیدنته....

خدایا پسرم رو توی این هفته های باقیمونده در پناه خودت حفظ کن. 

روزی هزار بار به خاطرش شکر می گم. خدایا همه ی نینیا رو صحیح و سالم به مقصد برسون.

همسر عزیزم رو سالم، شاد و موفق برای من و آراد و خانواده اش نگهدار.

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 توسط مامان شین

سلام پسر گلم، آراد خوشگلم

مامانی الان تو هفته ی 26 هستیم. 26 هفته گذشت. باورت می شه تویی که اون اوایل فقط یه توده ی ریز سلولی بودی الان اینقدر رشد کردی و بزرگ شدی که با تکون خوردنات دل من رو هم تکون می دی؟ وجود تو عظمت خلقت رو بیشتر بهم نشون می ده. از این همه نظم و دقت می مونم. دیروز توی کلاس مادران باردار استاد حرفی زد که یه حس عجیبی بهم دست داد. می گفت شما الان در آفرینش و خلقت با خدا شریک هستین. توی وجود شما یه انسان دیگه داره رشد می کنه که کوچکترین احساسات و کارهای شما تأثیر مستقیم روی اون داره.

این حسیه که فقط یه زن می تونه تجربه کنه، فوق العاده است. حس پدری در اکثر آقایون از لحظه ی به دنیا اومدن فرزند شکل می گیره ( شاید هم دیرتر ) ولی در خانمها این حس از نه ماه قبل همراهشونه. من خانومهایی دیدم که حتی قبل از اینکه باردار بشن با فرشته کوچولویی که قراره توی دلشون لونه کنه صحبت می کنن و وقتی که میاد انگار از قبل می شناختنش و این همون فرشته ی رویاهاشونه که بالهاشو پیش خدا جا گذاشته و اومده تا یه زندگی زمینی رو تجربه کنه.

فرشته کوچولوی من، خوشحالم از اینکه من و بابات رو لایق دونستی و از پیش خدا و فرشته های دیگه دل کندی و اومدی مهمون دلم شدی. خوشحالم از اینکه با اومدنت بهم اجازه دادی این احساسات ناب رو تجربه کنم، خوشحالم از حضورت....

امیدوارم من و پدرت شایستگی و لیاقت پذیرش این هدیه ی خدا رو داشته باشیم و برات بهترین پدر و مادر دنیا باشیم.

این روزها خیلی احساساتی شدم، به تلنگری اشکم در میاد. رفته بودم آزمایشگاه برای تست تحمل گلوکز. مادری نوزادش رو آورده بود که مشخص بود تازه به دنیا اومده. اینقدر این بچه ظریف و عروسکی بود که دلم میخواست قورتش بدم. خواب بود. خیلی معصومانه. اسم من رو که خوندن برای خون گرفتن، همزمان هم به اون مادر گفتن که بچه رو بیاره. مادره خودش طاقت نداشت که ببینه بچه رو سوزن می زنن، فقط گذاشتش روی تخت و رفت بیرون اتاق ایستاد. حالا من بودم و یه نینی ناز کوچولوی خوابیده روی تخت. درست مثل عروسک بود. سه نفر بالای سرش جمع شدن، همزمان یه نفر دیگه از من خون گرفت. وقتی پا شدم که از اتاق بیام بیرون همون لحظه ای بود که سوزن رو توی دست ( یا نمی دونم پا، خوب نگاه نکردم ) نوزاد فرو کردن. عزیــــــــزم، یهو از خواب پرید و دست و پاهاش رو تکون می داد و خیلی سوزناک گریه می کرد. این صحنه تو ذهنم مونده، نمی دونم چرا اینقدر از حرکات دست و پاهاش که کاملاً مشخص بود دردش گرفته ناراحت شدم که یهو اشک توی چشمام جمع شد و رفتم بیرون اتاق نشستم و گریه کردم. مادرش هم خیلی ناراحت بود و از من می پرسید کجاش زدن؟ من گفتم خوب ندیدم. سنش هم از مادرش پرسیدم که گفت 6 روزشه. آخه نوزاد شش روزه رو چرا خون می گیرن؟ خلاصه نشستم یه کم اشک ریختم، صدای گریه ی نینیه قطع نمی شد. اگه جای مادرش بودم می رفتم پیشش نوازشش می کردم، گناه داشت خیلی. این چیزیه که اگه قبل از حاملگی می دیدم ناراحت می شدم ولی دیگه نمی نشستم گریه کنم. دل نازک شدم خیلی. امیدوارم هیچ پدر و مادری بیماری بچه اش رو نبینه.

و اما گفتم شاید بد نباشه خلاصه ای از مباحثی که توی کلاس مادران باردار آموزش داده می شه اینجا بذارم تا دوستانی که علاقه دارن استفاده کنن.

توی صفحه ی زیر این مطالب رو نوشتم:

جلسه ی سوم کلاس مادران باردار




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم آبان 1389 توسط مامان شین

پسر گلم امروز بابایی داره می ره مأموریت. یعنی الان تو هواپیما نشسته و تا چند دقیقه ی دیگه پرواز می کنن. البته این دفعه مسافرتش خیلی کوتاهه، فردا شب برمی گرده ولی من دلم تنگ می شه. امشب باید تنها باشم. البته من دیگه تنها نیستــــــم، پسر گلم پیشمه همیشه. مثل یه مرد کنار مامانشه. گاهیم که میخواد به مامان ثابت کنه که تنها نیست، تق تق در می زنه. قررررربون در زدنــــــــش.

آراد گلم هنوز خریدهاتو انجام ندادیم، بابایی گفته حدود دهم الی پونزدهم ماه بعد یعنی آبان می ریم برای خریدهای پسرمون.

عزیـــــزم تشنه ی دیدنتم، کاش می شد همین الان تو بغلم بودی، نگات می کردم، نوازشت می کردم، تنت رو بو میکردم، بوی نوزاد، وای چقدر لذت بخشه. انتظار خیلی سخته، خیلی.

گل پسرم خوب رشد کن، تپلی بشو، اصلاً هم برای اومدن عجله نکن. منتظرتم که سر موقع بیای.

مثل همیشه می گم: من و بابایی خیلی دوستت داریم. خیلی زیاد.




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 توسط مامان شین

از همه ی دوستای عزیزم که تو انتخاب اسم نینی شرکت کردند تشکر می کنم. 

اسم نینی ما تصویب شد. با توجه به جمع بندی که کردیم و علاقه ی خودمون اسم گل پسر ما " آراد " انتخاب شد.

                                           




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389 توسط مامان شین

سلام.

از وقتی که متوجه شدیم این نینی خوشگلمون دختر نیست و پسره، مدام داریم به اسمش فکر میکنیم. کل سایت ثبت احوال و کتابهای مختلف و ... رو زیر و رو کردیم و چند تا اسم رو کاندید کردیم. ولی به نظر من انتخاب اسم پسر واقعاً مشکله، اسامی دخترونه تنوع بیشتری دارند.

حالا ازتون میخوام که من و بابای نینی رو توی انتخاب اسم پسر خوشگلمون کمک کنید. یه نظرسنجی توی ستون سمت راست وبلاگ ( قسمت پایین ) قرار دادم که از اونجا می تونید اسمی که بیشتر می پسندید رو انتخاب کنید.

اگر هم از اسامی که گذاشتیم خوشتون نمیاد و اسم خاصی در نظر دارید توی نظرات حتماً بهم بگید.

لازمه ذکر کنم که نام خانوادگی نینی ما با حرف " آ " شروع می شه. نظر من و بابای نینی بیشتر روی اسم " آراد " هست.

و اما معانی اسمها:

آراد:  1- (در آیین زرتشتی) نام فرشته‌ي موكل بر دين و تدبير امور و مصالحي كه به روز آراد متعلق است، روز بيست و پنجم ماه شمسي به نام اوست؛ 2- (در پهلوي) آراي، آراينده

سامیار:  1- سام = سبيكه‌ي زر و سيم + يار (پسوند دارندگي) ، (به مجاز) ثروتمند، 2- کمک کننده به آتش، محافظ آتش

سپهر: 1- آسمان؛ 2- (به مجاز) روزگار؛ 3- (در موسيقي ايراني) گوشه‌اي در دستگاه راست پنجگاه؛ 4- (اَعلام) سپهر: شهرت و تخلّص محمدتقی خان کاشانی [قرن 13 هجری]، مورخ ایرانی، ملقب به لسان الملک، مؤلف ناسخُ التَواریخ، به فارسی.

رادین: بخشنده، جوانمرد، آزادوار، آزاده، به مانند آزاده.

پارسا:  1- آن كه از ارتكاب گناه و خطا پرهيز كند، پرهيزگار، زاهد، متقي، ديندار، متدين، مقدس؛ 2- عارف، دانشمند.

پرهام: برهان قاطع، براهیم، ابراهیم را معرب آن دانسته است

مهیار:  1- (= ماهيار)، ( ماهيار؛ 2- (اَعلام) 1) پيرمردي مهمان نواز در روزگار بهرام گور؛ 2) پهلوان ايراني كه نام او دو بار در گرشاسب نامه‌ي اسدي طوسي آمده، اول در جنگ اول گرشاسب با لشكر بهو، دوم در جنگ دوم گرشاسب با سالاران بهو؛ 3) مهیار دیلمی: [قرن 5 هجری] شاعر عرب زبان ایرانی، از شاگردان شریف‌رضی.




نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم مهر 1389 توسط مامان شین

هفته ی 22 بارداری رو می گذرونم. نینی قشنگم الان مدتیه که با تکون خوردناش وجودمو سرشار از شادی می کنه. همیشه وقتی حساسیت مامانها به حرکات جنینشون رو می دیدم برام عجیب بود. ولی حالا خودم اگه یه روز کمتر تکون بخوره نگران می شم. خوب آخه می ترسم، میگم نکنه خدای نکرده طوری شده باشه یا جاش بده. 

چند روز پیش چنان ورجه وورجه ای می کرد تو دل من که یه حالی داشتم می شدم دیگه. دقیقاً انگار داشت حرکات ژیمناستیک انجام می داد. البته بگم که من فقط حرکت رو احساس می کنم و هنوز حس لگد زدن یا ... نیست. ولی حس جالبیه.

یه مشکلی که دارم اینه که شبا برای از این پهلو به اون پهلو شدن برای هر بار از خواب بیدار می شم. نه اینکه کامل بیدار شم ولی خوب خوابم یه سره نیست انگار. همش وقفه داره. دکتر گفته لازم نیست برای پهلو به پهلو شدن بشینی، گفته آروم فقط جابه جا شو. منم همین کارو میکنم ولی بازم سخته. بی حس شدن استخون پهلویی که روش خوابیدم هم قوز بالاقوزه. مجبور میشم مدام جهتمو عوض کنم. گاهی فکر می کنم اینقدر دارم وول میخورم که اون بیچاره سرسام می گیره. دیشب یه آن ترسیدم نکنه بند ناف دورش بپیچه. حرکاتش هم کمتر شده بود. خلاصه صبح امروز هنوز دلهره داشتم که یهو شروع کرد به تکون خوردن، اشک تو چشام جمع شد و اینقدر قربون صدقه اش رفتم که خدا می دونه.

بابایی هم هر روز می پرسه پسرش چقدر تکون خورده. :)

دیروز رفتیم تیراژه یه کم سیسمونی دیدیم. سرویس کالسکه مارک مک لارن رو دیدم البته من همون گراکو که توی نینی سالن دیدیم رو بیشتر پسندیدم.

برای یکشنبه ی آینده هم وقت گرفتم از دکتری که میخوام باهاش توی بیمارستان صارم زایمان طبیعی داشته باشم. سری قبل که خودش مشکلی براش پیش اومد و نیومد. امیدوارم این سری خودش رو ببینم.

همین روزا هم ایشالا اگه تنبلی بهم اجازه بده می رم ثبت نام برای کلاسهای دوران بارداری و زایمان. از کی میخوام برم هنوز نشده. الهی مددی... ;)

پسمل گلم خیلی دوستت داریم من و بابایی. هر چقدر دوست داری شیطونی کن گلم.




نوشته شده در تاريخ شنبه دهم مهر 1389 توسط مامان شین

سلام.

خوبی عزیزم؟ مامانی پس کی میخوای تکون بخوری؟ خانم دکتر گفته از هفته ی بیست به بعد تکونهای نینی رو حس می کنی، ولی من بی صبرانه منتظرم که شاید زودتر بتونم حست کنم عزیزم. الان که خیلی تکون میخوری، توی سونو دیدم عین ماهی اینور اونور می ری ولی خوب چون هنوز کوچولویی مامانی نمی تونه حست کنه. Baby Girl

اون تو خوش می گذره بهت؟ خیلی دلم میخواد بدونم الان اصلاً حس داری؟ به چی فکر میکنی؟ دلمشغولیت چیه ( قررررربونت برم با اون دلت )

خیلی بهت فکر می کنم، تقریباً می تونم بگم از وقتی اومدی تو دلم، فکرم رو تسخیر کردی. روز و شبم فرق کرده، لحظه ای نیست که به یادت نباشم. لحظه ای نیست که خدا رو به خاطر وجودت شکر نگم. تو لحظه هایی که فقط من و توییم، باهات حرف میزنم. البته هنوز عادت نکردم بلند بلند باهات صحبت کنم. گاهی قربون صدقه ات می رم بلند بلند ولی حرفهای روزمره رو تو دلم باهات می گم. می دونم که به حرفام گوش می دی. 

الان اندازه ی یه پیاز بزرگی!! شیمک مامان هنوز بزرگ نشده، یعنی در واقع باید بگم خیلی معلوم نیست، یه کمی بزرگتر از قبل شده. مخصوصاً صبحها بیشتر مشخصه.

گاهی خودتو یه طرف گوله می کنی و اون وقته که شیکم مامانی یه وری قلنبه میشه، خیلی خنده داره صحنه! بعد من روی پهلوی مخالفش دراز می کشم، قلنبگیه می ره اونور. شیطون چیکار میکنی آخه تو....

بابایی خیلی دوستت داره، فکر کنم به دنیا بیای کلاهمون تو هم گیر کنه ;)) Heart Smile

همش مواظبته، هر روز مصرف مواد غذاییمو می پرسه، اینکه شیر خوردم یا نه، میوه چطور، قرصهامو خوردم یا نه. خلاصه مدام احوالتو می پرسه. جایی بخوایم از پله بالا پایین بریم همش می گه یواش، آروم برو. شبا همش مواظبه که رو کمر نخوابم، هی منو قل می ده که رو پهلو بخوابم.

خوشگلم ما دیگه به اسم صدات می کنیم، یعنی خیلی وقته اسمتو انتخاب کردیم. از وقتی فهمیدیم دخملی دیگه اسمتو می گفتیم.

چند روز پیش که دکتر بودیم، از خانوم دکتر خواستم ببینه که نینی ما واقعاً دختره یا نه. اونم قبول کرد و سونو انجام داد. کلی وقت گذاشت و هی اینور اونور کرد و پروپ رو چرخوند و هی گفت نه... پاهاشو جمع کرده، از هر طرف میگیرم نمی بینم چه خبره اونجا. شیطون خوب تو که اینقدر وول خوردی یه دقه پاهای خوشگلتو باز میکردی دیگه ...

مامانی می دونی اتاقت خالی شده و آماده است؟ ولی هنوز هیچ چی وسیله برات نخریدیم. البته لباس داری، زیادم داری. ولی همه رو بابایی خریده، من هنوز برات لباس نخریدم.

دختر خوبم خیلی دوستت داریم، خیلی زیاد.





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سوم شهریور 1389 توسط مامان شین

پنجشنبه ی گذشته قرار بود بدیم خونه رو بتکونن. ساعت 8 صبح کارگر اومد، از دیوارا شروع کرد. یه سری مواد گفت که باید براش آماده می کردیم. چاره ای نبود جز اینکه من برم خرید. چون من که تنها نمی تونستم باهاش تو خونه باشم. رفتم خرید کردم اومدم. یکی از اقلامی که لازم داشت الکل سفید ( اتانول ) بود. دو شیشه گرفتم.

من و همسری هم می رفتیم تو اتاقهای کاملاً درهم برهم و به هم ریخته یه جایی گیر میوردیم می نشستیم. خلاصه از بس که دیوارای خونه ی ما تمیز بود وسطای کار هال بهمون گفت که الکل سفید کم میاره برم سه شیشه دیگه بگیرم. باز هلک هلک راه افتادم رفتم. البته خدا رو شکر سوپری نزدیک خونمونه خیلی. این وسط به همسری میگم براش ناهار درست کنم، می گه نه. لازم نیست. خلاصه خودم یواشکی وقتی همسری دستشویی بود مواد لازم قرمه سبزی رو از فریزر در آوردم و وقتی همسری اومد گفت آخر کار خودتو کردی؟ گفتم آخه خودمون چی بخوریم؟ بیرونم که غذا نمی دن. خلاصه رضایت داد.

انصافاً کار کارگره خوب بود خیلی. دیوارا چنان برقی افتاد که نگو. بازم وسط کارش گفت الکل میخوام. میخواستم سرمو بکوبونم به دیوار. باز راه افتادم، سوپریه تعجب کرده بود، میگفت واسه چی میخواین؟ گفتم تمیز کردن دیوارا. گفت ندارم، شیشه کوچیک دارم. دو تا ازش گرفتم. گفت ساعت 2 برام میاد، بیا بگیر اون موقع. رفتم دوووور دنیا رو زدم ببینم جای دیگه ندارن، همه یه جوری نگام می کردن و میگفتن نه.

بعد از دیوارا، کف اتاقا و هال تمیز شد. جارو و گردگیری و ... هم انجام شد. اتاق نی نی رو کاملاً خالی کردیم. هر چی وسیله توش بود یه جوری چپوندیم بیرون. نمی دونستم می شه اینقدر استفاده بهینه از فضا کرد.

تا ساعت 9 شب کار کارگر طول کشید. من دیگه خسته شده بودم. ظهر هم رفته بودم خونه ی مادر شوهرم و یه ساعتی خوابیدم ولی از شدت گرما از خواب بیدار شدم و بدتر کسل شده بودم.

تازه بعد از رفتن کارگر کلــــــــــی کار مونده بود. جابجایی خورده ریزها، یه گردگیری کلی، جاروی دوباره و ...

اونشب که رفتیم خونه ی مادرشوهر خوابیدیم. جمعه هم رفتیم هایپر استار یه کم خورده ریز خریدیم. بعدشم همش مشغول کارای خونه بودیم.

شنبه یعنی دیروز هم وقت دکتر داشتم، روی ماه نینیمونو باز دیدیم، این سری حرکت می کرد. خیلی وول میخورد. قربونش برم مــــــــــــــــــــن.




نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم مرداد 1389 توسط مامان شین

چند روز پیش تصمیم گرفتم با بابای نینی عصر که از سرکار میاد بریم سیسمونی ببینیم.

اول از همه رفتیم نمایندگی مکسی کوزی سر عباس آباد، من قبلاً کالسکه ی مورا رو دیده بودم و خوشم اومده بود. بیشتر برای دیدن اون رفته بودم. از فروشنده چند تا سوال کردیم و یه بروشور هم گرفتیم که همه ی محصولات مکسی کوزی توش بود. قیمت کالسکه اش به نظرم خیلی بالاست، نمی دونم بخریمش یا نه. تازه بدون کریر، یعنی کریر هم صد و خورده ای تا دویست و خورده ای قیمتهای متفاوتی داره.

بعدش رفتیم کپل پا، مدلهای سرویس خواب نوزادی رو دیدیم که به نظرم به نسبت قیمتش چیز خاصی نداشتن. بعد از اونجا هم رفتیم نی نی سالن که ست کالسکه گراکو رو دیدیم و همسری عاشقش شد. می گفت قیمتش خیلی خوبه. گیر داده بود تخت و پارک بگیریم، من می گفتم جا نداریم.

نی نی سالن محصولات سرویس خوابش به نظر من حرف نداره. خیلی زیبان. اگه اوضاع مالی اجازه می داد حتماً از نی نی سالن میخریدم ولی خوب قیمتهاش بالاست اینم. کمترین ستش قیمتش هست 1.680

توی خرید کالسکه برام مهم بود که حتماً کالسکه دو جهته باشه و نینی بتونه به سمت مادر هم باشه. گراکو یه مدل اینطوری داره که اونم باز قیمتش تو حدودای مکسی کوزیه.

خلاصه گیج شدیم حسابی.

فروشگاه یاسمین هم یه سر زدیم، احتمال خیلی زیاد سرویس خواب نینی رو از یاسمین میگیریم. تخت خوابش چند منظوره است، از توی تخت نینی یه تخت نوجوان و یه میز مطالعه در میاد. خیلی عالی بود. تنوع رنگ و ظاهر خوبی هم داشتند. قیمتش هم ای بد نبود.

چند تا فروشگاه دیگه هم رفتیم که چیز به درد بخوری نداشتند.

همونجا همسری گرسنه هم ما رو برد شیلا و یه شام فست فودی خوردیم. البته من چیکن برگر خوردم که کمتر فست فودی باشه مثلاً!!

یه دیدی از وسایل نی نی دستمون اومد. روز خوبی بود.




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم مرداد 1389 توسط مامان شین

سه روزه که خونه ی مامانم هستم، بابای نینی هم مأموریته.

ما یه کاسکو ( طوطی خاکستری سخنگو ) داشتیم که وقتی متوجه شدم باردارم دکتر گفت که نباید تو خونه باشه و باید بفروشی. تا بیایم بفروشیمش شد هفته ی گذشته. بعدش قرار شد کل خونه رو نظافت کلی بکنیم. به خاطر پرهای کاسکو که زیاد می ریخت و همه جا پر بود. الان فرشها رو دادیم قالیشویی. بعدش نوبت شستشوی مبلها و پرده ها و پتو و روتختی و در و دیوار و کف و غیره است. اینا رو همش به خاطر این نی نی گولو می کنیم که هنوز نیومده داریم همه چی و همه جا رو براش آماده میکنیم.

امشب بابای نی نی داره برمیگرده، فردا میاد دنبال من که برگردیم خونه. البته خودم خواستم برگردم. وگرنه خونه هنوز کار داره.

نی نی حالت خوبه تو؟؟ چیکار می کنی مامانی؟ همچنان تنبلانه نشستی اونجا؟ یه تکونی نمیخوای بخوری خوشگلم؟




نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم مرداد 1389 توسط مامان شین

سلام دخترم!!!

آره، نینیمون یه دختره. همونی که میخواستم.

دیروز با همسری رفتیم سونوی nt. این سونو واسه تشخیص اختلالات کروموزومیه ( به عبارتی منگولیسم )، که با استفاده از اندازه گیری قطر مایع پشت گردن جنین و همچنین استخوان بینی جنین تشخیص می دن که احتمال وجود سندرم داون در بچه چقدر هست. سونوی nt حتماً باید بین هفته های 11 الی 13 ( 13 هفته و 6 روز ) یا به عبارتی هفته ی 14 انجام بشه.

دکترم برام توضیح داده بود که این سونو و آزمایش ( یه آزمایش تکمیلی هم داره ) معمولاً برای مادران سن بالا توصیه می شد، اونا انجام می دادن و اگر بچه مشکلی داشت حاملگی در نهایت با سقط بچه به اتمام می رسید. ولی بیشترین تولد بچه های با سندرم داون در مادران سن پایین گزارش شده بود. به این دلیل که در این مادران این آزمایشات انجام نمی شده و بنابراین تا لحظه ی تولد از وجود مشکلات کروموزومی بی اطلاع بودند. برای همین جدیداً برای همه ی مادرها این آزمایش و سونو رو انجام می دهند.

البته تا جایی که من متوجه شدم این مسئله سلیقه ایه گویا. چون بعضی پزشکان تجویز نمی کنند.

خلاصه دیروز نوبت سونوی nt ما بود. البته سونوگرافی که رفتیم نوبتی نبود. غلغله بود و باید می نشستیم تا صدامون می کردن. حدود یک ساعتی همونجا نشسته بودیم. مامانای باردار میومدن و من ذوق می کردم. حس می کنم دیدن یه خانم باردار خیلی به آدم هیجان و انرژی می ده.

بلاخره نوبت من شد، با همسر رفتیم توی اتاق سونو، روی تخت دراز کشیدم. قلبم تند تند می زد. خیره شده بودم به مانیتور. نی نی کوچولو رو دیدم. این دفعه انگار دراز کشیده بود. هر بار تنبل تر از قبل می شه!!

دکتر بعد از بررسی های زیاد و تکون دادن های مرتب پروپ روی شکمم، یهو بدون مقدمه گفت بچه دختره. وای که حال من اون لحظه چی بود. گفتم دختره؟ گفت بعععله، اینی که من می بینم دختره. نیشم تا بناگوش باز شده بود، یه نگاه به همسری کردم، سرشو از پشت سر دکتر دزدیده بود و کج کرده بود که منو ببینه، یه لبخند خیلی بزرگ رو لبش بود و چشماش برق می زد. به هم خندیدیم. همونی بود که میخواستیم. 

دکتر گفت من معمولاً اشتباه نمی کنم و معمولاً هم نمی گم مگر اینکه مطمئن باشم. ولی اگه میخواید مطمئن بشید هفته ی 20 به بعد بیاید.

خوشبختانه هیـــــچ مشکلی نینیمون نداشت، همه چیز طبیعی بود. کار سونو که تموم شد، اومدیم بیرون منتظر که جواب رو بهمون بدن. نشسته بودیم توی سالن انتظار. من تو فضا بودم، همش حرف می زدم. همسری هی می گفت هیــــــس. آرومتر. اینقدر ذوق داشتم همش قربون صدقه ی دخمل می رفتم. خیلی حس قشنگی بود.

خدایا شکرت که یه بچه ی سالم بهمون دادی، هزاااار مرتبه شکرت.




نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم مرداد 1389 توسط مامان شین

این عکس نی نی ماست، از روی عکس من و باباش.

دو بار تست کردیم با دو جفت عکس متفاوت از خودمون و دو نتیجه ی متفاوت.

من اولی رو بیشتر دوست دارم، بابای نینی دومی رو.

نی نی 1

 

نی نی 2




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم مرداد 1389 توسط مامان شین

دیروز وقت دکتر داشتم. به همراه بابای نی نی رفته بودیم. بابای نی نی هی قبلش می پرسید اگه سونو بگیره جنسیت مشخص می شه؟ گفتم نه زوده. باز از خود خانم دکترم پرسید که اونم گفت عجله داارین؟ حالا که زوده...

بعد از صحبتها و سوال و جوابهای همیشگی خانم دکتر ازم خواست روی تخت دراز بکشم تا سونو انجام بده. ازش خواستم بذاره این دفعه ما هم ببینیم که قبول کرد و مانیتور رو تا جایی که ممکن بود چرخوند. به همسرم هم گفتم بیاد ببینه. سونو انجام شد و ما یه فرشته کوچولوی تنبل رو دیدیم که واسه خودش چنان لم داده بود که انگار اونجا خونه ی خاله است!!!!!! خیلی ناز بود، من هیجان زده شده بودم. خانم دکتر به یه نقطه تو صفحه اشاره کرد و گفت این قلبشه می بینین؟ من ولی چیزی نمی دیدم، یه کم زاویه دیدم خوب نبود ولی آقای همسر دید.

این اولین تجربه ی دیدار من و بابایی از نینی کوچولومون بود.

جالب بود که بعدش همسرم می گفت کله اش گنده بود ، فکر کنم پسره :)))




نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم مرداد 1389 توسط مامان شین

هنوز گاهی که فرصت می کنم و به اندیشه ام اجازه ی پرواز می دم، از معجزه ای که درونم داره اتفاق میفته شگفت زده میشم. از معجزه ی خلقت، تولد یه انسان، بالیدن یک موجود زنده درون من، حس بی نظیریه.

به دستها و پاهای کوچولویی فکر می کنم که الان در حال رشدن، به چشمهایی که بسته ان و به صورتی که مثل فرشته ها معصوم و بی گناهه. به حرکاتش، به اینکه الان تو چه وضعیته. هنوز برای حس کردن حرکاتش زوده ولی بی صبرانه منتظر اون لحظه ام.

توی دوازده هفتگی هستیم. گویا الان فرشته کوچولو قد یه لیمو ترشه، وااااای که چقدرم من لیمو ترش دوست دارم. هوس کردم!!

چند روزی مسافرت بودیم، هوا بسیاااار خنک بود، شبا چادر می زدیم تو حیاط ویلا میخوابیدیم. گاهی روی ننو دراز می کشیدم و غرق می شدم تو زیبایی طبیعت. بعد به فرشته کوچولو می گفتم که ببین چقدر دنیا زیباست. هنوز نمی تونم به راحتی باهاش صحبت کنم و مخاطب قرارش بدم. یه کمی سخته برام. میخوام اون حس خودش بیاد ولی گاهی برای اینکه حس عذاب وجدان بهم دست نده براش توی دلم از دنیا می گم. فکر کنم متوجه بشه نه؟




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389 توسط مامان شین

این روزا خیلی به جنسیت نی نی فکر می کنم. میخوام اینجا واقعیت رو اعتراف کنم، همیشه عاشق دختر بچه ها بودم و هستم. تصور یه نینی کوچولو که دامن کوتاه پوشیده و کفشای ناز دخترونه پاشه و گیره سرهای رنگ و وارنگ تو موهاشه دیوونم می کنه. تا یاد دارم تصورم از فرزندم یه دختر بوده، نمی دونم اگه این نینی مجهول ما پسر باشه چیکار باید بکنم. البته من فقط از خدا میخوام که سالم باشه، قبل از بارداری امکان استفاده از برنامه های تغذیه ای که جنسیت رو تا حدودی تعیین می کنند داشتم که خودم نخواستم این کارو انجام بدم.

پس الان هم راضیم به خواست خدا. پسرم باشه عاشقشم، دخترم باشه عاشقشم. در هر صورت یه فرشته کوچولوئه که خدا بهمون داده و من و بابایی از وجودش بسیار بسیار خوشحالیم.

چند روز پیش رفته بودیم خیابون بهار، لباسها رو که میدیدم داشتم غش و ضعف می رفتم. سال دیگه این موقع نی نی ما از همون لباسا تنشه. وای که چقدر زمان زود می گذره، امیدوارم دوران بارداری منم با خوبی و خوشی سپری بشه و یه نینی سالم به جمع دو نفره مون اضافه بشه.




نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم تیر 1389 توسط مامان شین

ده هفته ای شدیم، یعنی دو رقمی شدیم. دیگه واسه خودت کلی بزرگ شدی.  الان اندازه ی یه دونه خرمایی  

این روزا همش ترش می کنم، معده ام مدام انگار پره، هیچ چی هم که نخورم احساس پری می کنم. حس بدیه. یه کم خفیف حالت تهوع هم دارم. نمی شه گفت تهوعه، دل به هم خوردگیه. نمی دونم چیه، خلاصه عادی نیست.

 

نی نی کوشولو




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم تیر 1389 توسط مامان شین

پنج شنبه صبح زود، همون پنج شنبه ای که مصادف با روز مادر بود؛ اون روز یکی از بهترین روزای زندگی من بود.

آقای میم صبح رفت سرکار و من منتظر که زودتر برم تردیدهای این چند روزم رو چک کنم، یعنی درست فکر می کردم؟ قرار بود کیک درست کنم، میخواستم شروع کنم که یادم افتاد قبل از شروع باید از وضعیتم مطمئن شم...

نمونه رو روی قسمت تعیین شده ریختم و تا بخوام دستمو عقب بکشم با صحنه ی بی نظیری مواجه شدم. خط دوم رو دیدم!! چقدر سریع، چقدر باور نکردنی، چقدر پر رنگ... نمی تونم حسم رو تو اون لحظه بگم. یه حس بی نظیر، یه حس وصف ناشدنی از یه هدیه ی ناب از جانب خدا. گیج بودم، تو آینه خودمو نگاه می کردم با چشمای وحشت زده و در عین حال خوشحال، اشکو تو چشمام می دیدم. نگاهمو از آینه می دزدیدم و به بیبی چک و خط دومش می دوختم. میخواستم ببینم همچنان هستش؟ یا کمرنگ شده و رفته... باورم نمی شد آخه. اومدم بیرون، مدام قدم می زدم، منتظر بودم سه یا چهار دقیقه بگذره و هنوز خط رو بتونم ببینم. شاید فکر می کردم بعد از چند دقیقه خط محو می شه، ولی نشد. هنوزم اون خط مونده، نگهش داشتم. همیشه نگهش می دارم.

سریع لباس پوشیدم رفتم آزمایشگاه، دکتری که ازم نمونه خون می گرفت گفت هیچ عاملی خط دوم بیبی چک رو ظاهر نمی کنه مگر hcg خون زن باردار، پس مبارک باشه. هدیه ی روز مادرتو گرفتی. به سختی خودمو کنترل کردم که اشکم نیاد. این صحنه ها مثل فیلم از جلوی چشمم رد می شن. گفت ساعت 1 جوابشو بیا بگیر. تا ساعت 1 سه ساعت مونده بود. تو این سه ساعت طاقت نیوردم و به مامانم و مادر آقای میم اطلاع دادم. به همسرم هم که دقایقی بعد از دیدن خط دوم و بعد از اینکه حالم عادی شد توی یک اس ام اس خبر دادم.

ساعت 1 شد، جواب آزمایش رو منشی آزمایشگاه دستم داد و گفت منفی!! گفتم چطور ممکنه؟ گفت کجا آزمایش دادین؟ گفتم بیبی چک. آزمایش رو یه بار دیگه باز کرد، نگاه کرد و گفت برید با آقای دکتر صحبت کنید. قلبم ریخت، حتماً توی آزمایشم چیزی بوده، شاید مشکلی داشتم، یعنی چی؟ گفتم توش چی نوشته؟ گفت برید با خود دکتر صحبت کنید. گیج بودم، نگران و مضطرب تا دفتر رئیس آزمایشگاه رفتم، آزمایش رو نشونش دادم، به محض باز کردنش گفت مثبته... میخواستم فریاد بزنم، گفتم مثبته؟ گفت بعله و با خیال راحت جواب آزمایش رو در پاکتش گذاشت و تحویلم داد. از دفتر دکتر که خارج شدم منشی رو دیدم که با یه منشی دیگه در حال صحبته، می خواستم برم بهش بگم حواستونو بیشتر جمع کنید و اینطوری خبری به کسی نگید. اینقدر غرق خوشی خودم بودم که نخواستم خرابش کنم. ولی دلم به حال اون خانمی می سوزه که همین منشی قبل از من جواب آزمایششو دستش داد و گفت منفی و اون خانم با چهره ی ناراحت آزمایشگاه رو ترک کرد. امیدوارم حداقل یه بار دیگه خودش آزمایشو نگاه کنه، چون من که بیرون اومدم و حالم سرجاش بود، خودم آزمایش رو باز کردم و از روی توضیحات متوجه شدم که باردارم. ولی اون لحظه انگار نمی تونستم خودم آزمایشو بخونم.

بعد از اون هم که مراجعه به دکتر و سونو گرافی و ...

و امروز 29 خرداد هشتاد و نه قلب نینی نازمون هم در سونوگرافی مشاهده شد و خیالمونو راحت کرد.

از امروز برات و به عشقت می نویسیم عزیز مامان و بابا.




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم خرداد 1389 توسط مامان شین
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود