این روزها
برای فرشته ای که در راه است
Lilypie Third Birthday tickers

ادامه ی داستان زایمان من:

 حالا دیگه بعد از نه ماه انتظار آراد به دنیا اومده بود و پروسه ی زایمان هم به خوبی و خوشی تموم شده بود. 

چند دقیقه ای که توی اتاق با همراهان مشغول صحبت بودیم، یه خانم پرستار اومد تا توی اولین شیردهی به نینی کمکم کنه. من معذب بودم، بابام و همسری با هم رفتن بیرون ولی مادر و مادرشوهرم موندن. هنوزم راحت نبودم، اولین تجربه بود و من دوست داشتم تنها باشم. ولی از طرفی هم روم نمی شد بهشون بگم برن بیرون. حالا با مادرم راحت بودم ولی مادر شوهر ...

می دونستم حتی اگه بهشون می گفتم برن بیرون کسی که میرفت مادرم بود و مادرشوهرم می موند

خوب خلاصه بگم که مشکل شیردهی داشتم و مجبور شدم از رابط استفاده کنم. اون روز و فرداش که تو بیمارستان بودم آراد ظاهراً شیر میخورد ولی نمی دونم واقعاً چیزی بهش می رسید یا نه. آراد شیر میخورد و من حرص.

پزشک بیهوشی راجع به اینکه سر یا گردنمو تکون ندم چیزی نگفته بود. من از قبل راجع به اینکه بعد از اسپاینال نباید سر و گردن رو تکون داد چیزهایی شنیده بودم و همیشه برام سوال بود که چطوری می شه با اون وضعیت بچه رو شیر داد. ولی خوب پرستار اومد و تو همون حالت درازکش برای شیردهی کمک می کرد. البته فقط بار اول. سرم رو هم تکون می دادم چون غیر ممکن بود بخوام سرمو تکون ندم. در واقع هر قسمتی از بدنم که حس داشت و می تونستم رو تکون می دادم. در ضمن بالش هم زیر سرم بود. فقط یه بار از پرستار خواستم که تخت زیر سرم رو بالا ببره که گفت نه فعلاً نباید سرت بالاتر باشه.

با اینکه از دیشب ساعت ۷ چیزی نخورده بودم ولی به دلیل سرمهایی که بهم وصل بود احساس گرسنگی نمی کردم فقط خیلی دوست داشتم آب بخورم که اجازه نبود. باید همچنان ناشتا می موندم تا شب!

پزشک بیهوشی بهم گفته بود که تا چهار الی پنج ساعت حس تو پاهات نیست. حدود ساعت ۴ - ۵ بود که پاهام رو دیگه می تونستم تکون بدم ولی سنگین بود همچنان. هنوز حس کامل برنگشته بود. یه جایی کنار پاشنه ی هر دو پاهام به صورت قرینه آخرین قسمتی از پام بود که حسش برگشت. فکر کنم تا دو سه روز این قسمت از پام گزگز می کرد و بی حس بود. یه محدوده ی کوچیک بود که خللی تو راه رفتنم ایجاد نمی کرد ولی خوب دلم میخواست زودتر خوب شه. حتی ترسیده بودم که نکنه این قراره تا آخر اینطوری باشه ولی بعد از دو - سه روز کاملاً برطرف شد.

تو بیمارستان وقتی حس کردم می تونم پاهام رو دیگه تکون بدم خیلی خوشحال بودم و با ذوق و شوق به مامانم نشون می دادم و می گفتم ببین می تونم پاهام رو تکون بدم. یه جوری که انگار تو عمرم پاهام رو تکون نداده بودم و این عمل برای برگردوندن حس به پاهام بود  

پرستار بهم گفت که باید ساعت ۹ شب بلند شی و راه بری و خودت بری دستشویی. من از الان ترسیده بودم. هنوز دردی نداشتم ولی تا وقتی تو حالت خوابیده بودم. وقتی پرستار برای تعویض لباس زیر و ... میومد ( به دلیل خونریزی بعد از سزارین ) ازم میخواست که یه کم به پهلو خم شم و اینجا بود که درد رو یه کم حس می کردم. برای همین می ترسیدم که چطوری با این وضعیت میخوام پاشم و راه برم!

ساعت حدود ۶-۵ بود که پرستار اومد که منو راه ببره. من هنوز نمی دونستم چه دردی رو قراره تحمل کنم. وقتی اومد زیر بازوم رو گرفت و گفت که پاشو تازه فهمیدم نمیتونم بلند شدم. درد شدیـــــــدی  برای تغییر وضعیت از حالت درازکش به نشسته روی ناحیه ی بخیه ها احساس می کردم. حس می کردم میخواد اون قسمت پاره بشه. به پرستار می گفتم نمی تونم، نمی شه. پرستار هم که ناز بیمار رو نمی خره، می گفت باید پاشی، بله اولین بار پا شدن همیشه سخته ولی نمی شه نداره و دستم رو می کشید ( آروم البته ) وای خدایا، یعنی می تونم؟ مجبور بودم. تمام تلاشم رو کردم و بلاخره با درد خیلی زیادی نشستم. همزمان اشک میریختم و ناله می کردم. حالا باید با این وضعیت راه هم می رفتم. باز با کمک پرستار و با پس زمینه ی گریه و ناله ی من و با سرعت مورچه و با وضعیت کاملاً قوزی توی اتاق قدم زدیم. بدترین قسمت یک شبانه روز بستری بودنم تو بیمارستان همین قدم زدنها بود. تمام این درد رو توی برگشتن روی تخت هم داشتم. وقتی میخواستم از حالت نشسته به درازکش تغییر وضعیت بدم که هنگ می کردم. وسط راه درازکشیدن از شدت درد متوقف می شدم، نه راه پس بود نه پیش. مجبور بودم با تحمل درد دراز بکشم.

خانم پرستار بهم گفته بود که چون سوند بهت وصل بوده ممکنه حس دفع ادرار نداشته باشی ولی واقعیت اینه که داری.  سوند رو حدود ساعت ۶-۷ بود که برداشت و یه ذره ( فقط یه ذره ) درد داشت چون دیگه حس داشتم.

ساعت ۹ باید دستشویی می رفتم و قدم می زدم!!! کلی به تأخیر انداختم ولی پرستار پیگیری می کرد. باید به کمک همراهم قدم میزدم. فکر کنم بلند شدنم از روی تخت بیست دقیقه ای طول کشید. دستشویی رفتن وحشتناک بود. سرُم به دست، تو اون وضعیت باید نـ ـوار بـ ـهداشـ ـتی و لباس زیر هم عوض می کردم، من خودم به زور با کمک سر پا می ایستادم. هر جوری بود تموم شد، با درد و اشک و ... بعد هم توی راهرو بخش یه مسافت کوتاهی رو به کمک مامانم راه رفتم، در طول مسیر شاید بیست قدمی صد بار به خودم فحش دادم و لعنت فرستادم  و گریه می کردم. اون موقع می گفتم یعنی من دوباره می تونم عادی راه برم؟ یه دستم رو مامانم گرفته بود، یه دستم به دیوار بود. از اینکه خودمو تو این وضعیت می دیدم متنفر بودم. احساس ضعیف بودن و بدبختی شدیدی داشتم. همش می گفتم چطور ممکنه من یه بار دیگه بخوام بچه دار شم؟ اینایی که چند بار سزارین می شن چه دلی دارن.

بدترین شب زندگیم بود، به جرأت می تونم بگم. هنوز یادآوریش تنمو می لرزونه.

تا صبح پلک رو هم نذاشتم، خوابم میومد خیلی زیاد ولی تا چشمام بسته می شد از خواب می پریدم. انگار که از جایی داشتم می افتادم. به خاطر حالت طاقباز خوابیدنم بود ولی چاره ای نداشتم.

حدود ساعت ۱۲ بود که داشتم آراد رو شیر می دادم در اتاقم باز شد، فکر کردم پرستاره. یهو دیدم دکتر نادریه. کیف کردم، روحیه بود. با لباس بیرون رفتن بود. گفت که یه عمل کورتاژ داشته و دیگه میخواسته بره خونه که اومد یه سری به من بزنه. حالمو پرسید و بهش گفتم خیلی سخته و درد زیاده. گفت طبیعیه. یه کمی با آراد صحبت کرد و گفت که شبیه باباشه. می گفت بچه ها روزای اول خیلی بدجنسن! بعد کم کم خوب می شن. دوست دارم طرز صحبتشو و حرفاشو. بازم گفت که داره می ره مسافرت و فردا نیستش.

من یکی دو ساعت قبلش آبمیوه و آب خورده بود البته پرستار گفت که بخورم. پرسیدن بالا نیوردی؟ گفتم نه. از پرستار خواست که سوپ برام بیاره و دیگه کم کم خداحافظی کرد و رفت.

۱۲ تا ۶ صبح ثانیه به ثانیه اش عذاب بود. فکر کنید همراهام خواب بودن، آراد هم هر از گاهی بیدار می شد نق می زد و دوباره میخوابید. من بیکار و خسته از خواب ولی نمی تونستم بخوابم. مدام چشمم به ساعت بود که زودتر صبح بشه که همسری بیاد.

ساعت حدود ۶ بلاخره تونستم بخوابم. یه ساعت بعد با صدای پرستار بیدار شدم که صبحانه آورده بود.

طولانیش نمی کنم، خلاصه اینکه همسری ساعت حدود ۸ اومد، کارهای ترخیصمون تا ساعت ۲ - ۱ طول کشید. خوشحال بودم که میخوام برم خونه و از دست بیمارستان راحت می شم. پزشک نوزادان آراد رو معاینه کلی کرد. موقع ترخیص هم بردن واکسن هاشو زدن و حمومش کردن.

بلاخره موقع رفتن به خونه رسید. هورااا. با مکافاتی سوار ماشین شدم، دست اندازها و چاله چوله های خیابونها و بزرگراههای تهران داغونم کردن  ولی بلاخره رسیدیم.

درد به مرور کمتر می شد ولی تا پنجشنبه شب طوری بود که بیشتر درازکش بودم. از پنجشنبه شب دیگه بلند شدم و می تونستم راه برم البته خیلی آروم. ( درد شدید از سه شنبه بود تا پنجشنبه ). خیلی خوشحال بودم. کم کم بهتر شدم. کارهامو خودم می کردم، برای کارهای آراد نیاز نبود از کسی کمک بخوام. وای که چقدر لذتبخش بود وقتی خودم می تونستم مثل قبل کارهامو بکنم ، وقتی موقع بلند شدن از تختمون نیم ساعت هنگ نمی کردم، وقتی تونستم آراد رو بغل کنم، وقتی کم کم سرعت راه رفتنم عادی شد و ...

اون شب اول توی بیمارستان به خودم قول شرف دادم که به محض اینکه به اینترنت دسترسی پیدا کردم بیام و بگم که تو رو خدا کسی سزارین نکنه، گول نخورید. تا دو سه روز که اصلاً رنگ اینترنت به خودم ندیدم. بعد که حالم خوب شد دیگه نمیخواستم اونقدر احساسی برخورد کنم. درسته درد داشتم ولی به هر حال سزارین یه عمله. درد توی هر عملی هست. می بینید انسان چقدر فراموشکاره؟!

سه روز اول مجموعاً ۳ ساعت خوابیدم. مخم دیگه کار نمی کرد، هنوز رو روال نیفتاده بودم. کم کم بهتر شدم. هنوز هم کم خوابی دارم اساسی. حسرت یه خواب راحت شبانه به دلم مونده. روزها هم کلی کار هست که نمی ذاره بخوابم. تا بیام بخوابم آراد بیدار شده. بچه داری خیلی سخته ولی در عین حال شیرین.

این پست رو باید خیلی زودتر می ذاشتم ولی وقت نمی کردم کاملش کنم. امروز در یه اقدام انتحاری از خواب شبم زدم و اومدم کاملش کردم که دیگه ارسالش کنم. اگه پرت و پلایی، غلط املایی یا هر چیز عجیب غریبی دیدین به حساب بیخوابی بذارید.

چون به خودم قول داده بودم که بگم پس: تو رو خدا تا جاییکه می تونید به سزارین فکر نکنید. اگه مشکلی نیست طبیعی زایمان کنید. سزارین بعدش خیلی سخته، هر چند من دو روزه سر پا شدم ولی همون دو روز فاجعه بود.

آراد روز اول در بیمارستان

آراد

 

آراد یک روزگی با چشمهایی عفونت کرده در حال خنده به ریش ما

آراد پنج روزگی

آراد ۱۲ روزگی

۱۷ روزگی

اتاق آراد  

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم اسفند 1389 توسط مامان شین

داستان سزارین من ( من با جزییات کامل نوشتم، گفتم شاید برای اونایی که در آینده میخوان مامان بشن لازم بشه. ببخشید اگه بعضی جاهاش چندان خوشایند نیست )

به ما گفته بودن ساعت 7:15 صبح روز سه شنبه بیمارستان باشیم تا کارهای پذیرش انجام بشه. منشی پذیرش قبلاً گفته بود که عمل های سزارین ساعت 8 صبح شروع می شه.

صبح زود به همراه مامان و بابا و مادرشوهرم و آقای پدر راهی بیمارستان شدیم. خیلی زود رسیدیم و اولین نفر بودیم. منتظر نشستیم تا کارمندای پذیرش بیان. استرس نداشتم اصلاً. آخرین عکسهای دو نفره مون رو در کنار فرشته ی لابی بیمارستان صارم گرفتیم.

ساعت 7:15 کارهای پذیرش ما شروع شد، شناسنامه ها، کارت ملی، بیمه، آزمایشات و سونوهای قبلی و چند تا فرم که پر کردیم. من اتاق خصوصی می خواستم که گفتن امروز اتاقهای خصوصی پره باید تا ظهر صبر کنی خالی بشن بعد جابجاتون می کنیم. فعلاً تو یه اتاق دو تخته بستری می شین. یه کمی ناراحت شدم چون دوست داشتم تو اتاق راحت باشم. چون اولین پذیرش اون روز بودم منشی اسم من رو تو اولویت قرار داد که به محض خالی شدن یه اتاق خصوصی من رو به اونجا انتقال بدن. ولی تجربه ای شد برای من که از قبل از روز زایمان برای گرفتن اتاق خصوصی هماهنگ کنیم.

در حال صحبت با منشی که بودم یهو دیدم گفت چه آرایشیم کردی!!! من موندم یهو! گفتم جان؟ :)) حراست داره اینجا مگه؟ گیر می دن اتاق عمل؟ گفت نه تو اتاق عمل نباید آرایش زیاد داشته باشی، باید پاک کنی. محیط استریله. منم گفتم باشه. ولی جداً زیادم آرایش نداشتم.

کارهای پذیرش که تمام شد منشی یه ساک آبی رنگ مخصوص لوازم مادر تحویلمون داد و گفت که منتظر بمونید تا بیان دنبالتون. ساک شامل یک حوله ی بزرگ، یک حوله ی دست و صورت، شامپو، صابون، مسواک، خمیردندان، یه جعبه دستمال کاغذی و دمپایی بود. دیگه آماده ی رفتن بودیم.

لحظه های عجیبی بود، هر دقیقه ای که می گذشت داشتم به دیدن پسرم نزدیک می شدم. نمی تونم بگم استرس داشتم، چون استرس نبود، یه حسی بود که نمی تونم وصفش کنم. تو اون دقایق آخر داشتم به این فکر می کردم که این آخرین لحظات بودن پسرم درون منه. کمتر از یه ساعت ( اون موقع فکر میکردم یه ساعت دیگه آراد به دنیا اومده ) آراد اولین تجربه ی مستقل بودنش رو آغاز می کنه. پسرم باید تا چند دقیقه ی دیگه خودش رو از من جدا می کرد و مثل همه ی آدمای دیگه خودش برای زندگی خودش تلاش می کرد. اولین تجربه ی تنفس، اولین تجربه ی رفع گرسنگیش به صورت مستقل و ... همه تا ساعاتی دیگه منتظرش بودن.

تو همین فکرها بودم که خانم پرستاری اومد و اسم من و یه خانم دیگه رو خوند و گفت دنبال من بیاین. من یهو دستپاچه شدم و با همسری بلند شدیم که بریم. تقریباً نزدیک در آسانسور شدیم که یهو یادم اومد که با مامان و مادر شوهرم خداحافظی نکردم. یک آن بغض کردم ولی خودمو کنترل می کردم که بغضم نشکنه، دویدم به سمت مامانم اینا و باهاشون روبوسی و خداحافظی کردم. برام آرزوی موفقیت کردن و من با چشمایی پر از اشک در حالیکه به شدت داشتم بغض رو خفه می کردم به سمت پرستار که منتظر من ایستاده بود برگشتم. از اینجا به بعد من بودم و همسری، پرستار و یه خانم و آقای دیگه که اونا هم تا دقایقی دیگه قرار بود نینیشون رو ملاقات کنند و سکوت ....

رفتیم به بخش بستری 1 ، گفتن منتظر باشید تا اتاقتون رو تحویلتون بدیم. سی ثانیه نشده بود که اسم من رو خوندن و ما رو تا اتاق 111 همراهی کردند. پرستار یه گان صورتی و یه کلاه سفید تحویلم داد و گفت که بپوشم. ازم خواست که اگه طلا، جواهر، ساعت، گیره و ... دارم در بیارم و پرسید که ناحیه عمل شیو هست؟ گفتم آره، باز پرسید که حتی موی ریز هم نداره؟ ازش خواستم خودش نگاه کنه، نگاه کرد و گفت یه کمی موی ریز هست دراز بکش تا بیام شیو کنم! گان رو پوشیدم و منتظر موندیم. اسم من و دکترم و عبارت cs ( سزارین ) بالای تختم نوشته شده بود، بالای تخت کناری اسم یه خانم دیگه بود، اونم سزارینی بود. همش دعا می کردم حالا حالاها نیاد.

می رفتم توی آینه ی سرویس بهداشتی اتاق خودمو نگاه می کردم. با اینکه از ساعت 3 شب بیدار بودم و خوابم نبرده بود ولی خستگی تو چهره ام مشخص نبود. حس می کردم سرحالم خیلی. یهو یاد حرف منشی افتادم که گفته بود آرایشت زیاده، یه دستمال برداشتم و رژمو پاک کردم. تو اتاق قدم می زدم، هیچ کدوممون دل تو دلمون نبود. با هم صحبت می کردیم و هیجان داشتیم. کلاه رو گذاشتم سرم، همسری سر به سرم می ذاشت. یه کمی خودمو با وسایل اتاق مشغول کردم، روی میز کنار تختم پوشک بچه ی سایز بزرگ برای مادر گذاشته بودند. نگاهشون می کردم یه جوری می شدم. کلی وسیله ی دیگه هم اونجا بود، شورت یکبار مصرف، تب سنج، دستکش یکبارمصرف و از این جور چیزا. یه تلویزیون هم تو اتاق بود، روشنش کردیم. سه چهار تا از کانالهای ماهواره رو می گرفت مثل من و تو 2، می شف و یه کانال کارتونی و یکی دو تا کانال بیخود دیگه. من و تو صداش خراب بود! یه کمی تو کانالها دور زدیم بعد خاموشش کردیم و بازم منتظر موندیم. ساعت از هشت گذشته بود و خبری نبود. تو این فاصله چندین پرستار و بهیار و ... میومدن یه کارهایی تو اتاق می کردن و می رفتن. همشون هم مهربون بودند و خوش برخورد. یکی اومد آبمیوه و کمپوت و میوه گذاشت تو یخچال و رفت. یکی دیگه اومد تخت رو مرتب کرد و ملحفه و روبالشی و ... آورد. یکی اومد برامون فرم نظرسنجی آورد و گفت بعداً تحویلمون بدید. اون خانومه که قرار بود برای شیو بیاد اومد و کارشو انجام داد. دیدم که داره کل ناحیه ی زیر ناف رو شیو می کنه، من نمی دونستم منظورش اینجاست. کلاً هیچ وقت موهای شکمم رو نمی زنم چون حالت کرکیه و زیاد نیست. ولی برای عمل همون مقدار کم رو هم نباید داشته باشه. از زیر ناف تا همون قسمتی که خودم شیو کرده بودم رو تمیز کرد.  از هرکی میومد تو اتاق می پرسیدم کی منو می برن اتاق عمل؟ می گفتن عجله نکن، ظهر ایشالا!!!

ساعت همینطوری می گذشت، چندین بار همسری رو فرستاده بودم بپرسه پس کی من باید برم اتاق عمل، هر بار می گفتن اتاق عمل شلوغه، امروز خیلی عمل داریم. باید منتظر بمونید. خیلی انتظار سخت بود. همسری خودشو با موبایلش مشغول کرده بود، میخواست منو مشغول کنه هی می گفت بیا با هم بازی کنیم. من با اینکه خوره ی بازیم ولی اصلاً حوصله شو نداشتم اون موقع. از پنجره بیرونو تماشا می کردم، روی کوهها برف نشسته بود. یه نم نم بارونی هم میومد. هوا خیلی قشنگ بود.

با مامانم هر از گاهی تلفنی صحبت می کردم و اونا هر بار می گفتند هنوز نرفتی؟! منم خیالشون رو راحت کردم گفتم اینجور که بوش میاد ساعت 2 اینطورا عملم می کنند. ساعت حدود 10 دو تا پرستار اومدند تا چکاپ قبل از عمل رو انجام بدند. فشارم رو چک کردن که 11 بود، نبضم رو گرفت. تب سنج رو هم گذاشت دهنم و وقتی درش آورد دستمو گرفت تو دستش و گفت همیشه گرمی؟ گفتم آره شدید، مخصوصاً این روزا. بعد گفت خوب مسأله ای نیست و رفتن. بازم انتظار ....

یادم رفت بگم که نامه ی بیمه مون هنوز براشون فکس نشده بود و همسری مدام تلفنی با شرکتشون صحبت می کرد و از اینورم با بابام صحبت می کرد که بره حسابداری بپرسه نامه رسیده یا نه. فکر کنم صد بار این کار تکرار شد. حسابداری می گفت نامه نرسیده. آخرش بعد از کلی پیگیری و رفت و آمد بابا به حسابداری کاشف به عمل اومد که نام مریض رو اشتباهی چک می کردن. اینجوریشو ندیده بودیم.

یه مدت رو تخت دراز کشیدم، شکمم توی گان بیشتر مشخص بود. هر از چند گاهی صدای گریه ی یه نینی میومد، من ذوق می کردم و می رفتم سمت در اتاق. درو باز می کردم و با ذوق و شوق گوش می دادم صدای نینی رو. همسری هم کیف می کرد. باورمون نمی شد نینی ما هم تا ساعاتی دیگه به دنیا میاد. آخرین لحظات انتظار نه ماهه بود. از یکی از پرستارهایی که اومد اتاقم پرسیدم خانم دکتر نادری اومده؟ گفت بله، ولی هنوز عملاشو شروع نکرده. یادم اومد که من نفر سوم عمل امروز خانم دکتر بودم، اون روز که برام روز سزارین رو تعیین کرد یادمه گفت یه لاپاراسکوپی دارم و یه سزارین. تو سومی هستی. پس با این حساب اگه هر کدوم از عملاش حداقل نیم ساعت هم طول می کشید من کم ِ کم یه ساعت دیگه باید منتظر می موندم.

توی اتاق دو تا مبل تختخوابشو بود، همسری که خسته شده بود روی یکیشون نشست و چشماشو بست و همونجا یه چرتی زد. منم رو اون یکی نشستم، کلافه شده بودم دیگه. ساعت حدود 11:30 بود. داخلی اتاقم زنگ خورد، همسری گوشی رو برداشت. سریع قطع کرد و گفت می گن برو دستشویی میخوایم بیایم دنبالت بریم اتاق عمل. وااااای یه لحظه وحشت کردم، یعنی بلاخره نوبت من شد. رفتم دستشویی، تو دستشویی بودم که شنیدم در زدن، همسری درو باز کرده بود. اومدم بیرون گفت بریم؟ درو برام باز کرد، دیدم یه ویلچر دم دره. می دونستم که باید با ویلچر تا اتاق عمل برم. معذب بودم چون گانه خیلی باز بود و باید از پشت همش حواسم بهش بود. دیدم پرستار اومد و یه شنل بلند برام آورد و گفت که بندازم دورم. شنل رو پوشیدم و روی ویلچر نشستم، پرونده ام رو دستم داد و راه افتادیم. چندین بار از صبح به پرستارا گفته بودم که همسرم هم میخواد بیاد اتاق عمل، لازم نیست از الان کاری بکنه؟ می گفتن نه، همون موقع بگه که بهش لباس بدن. بازم به این پرستار گفتم، گفت بیاد دم در اتاق عمل، صداش می کنن و لباس بهش می دن. همش نگران بودم که نکنه دیر بشه و نذارن بیاد تو. راه افتادیم به سمت اتاق عمل، هیجان زیادی داشتم. ضربان قلبم بالا رفته بود فکر کنم. خانواده های منتظر توی راهرو نشسته بودن، از جلوشون رد شدیم، جلوی در اتاق عمل پرستار بهم گفت که پیاده شم و برم تو. حالا چرا این مسیرو با ویلچر اومدم؟!! همسرم هم اینجا باید منتظر می موند. رفتم تو اتاق عمل، منشی اتاق عمل پرونده ام رو ازم گرفت. همون لحظه یه خانومی رو از عمل آوردن با تخت، میخواستن ببرنش بخش. حالش خوب نبود و ناله می کرد. استرس گرفتم. البته سزارین نبود عملش.

اون تیکه ای که من ایستاده بودم یه راهروی باریک بود که یه سمتش یه در شیشه ای کشویی بود که محیط استریل اتاق عمل رو از اینور جدا می کرد. وقتی اون خانومه رو آوردن باید از روی تخت عمل انتقالش می دادن به تخت بخش که ببرنش به اتاقش. دیدم که چقدر براش سخت بود و آه و ناله می کرد، دو نفر که یکیشون آقا بود کمک می کردن که بین دو تخت جابجا بشه. اولین صحنه ای که از اتاق عمل دیدم این بود که چندان برام جالب نبود. ولی روحیه ام خیلی خوب بود. منشی اتاق عمل چند تا سوال ازم پرسید و بعد دیدم که تخت عمل من رو آوردن. در شیشه ای باز شد، بهم گفتن روی تختم دراز بکشم و آروم برم روی تخت عمل. با اون شکم این کار یه کمی سخت بود که خوب کمکم کردن. وقتی وارد اونور در شیشه ای شدم در بسته شد. همون آقایی که گفتم تختم رو به سمت اتاق عمل می برد. درست مثل فیلما مهتابی های سقف راهرو رو می دیدم که یکی یکی از بالای سرم رد می شن. صدای چرخهای تخت هم تو گوشم می پیچید. یه حس عجیبی داشتم. هیچ وقت تا حالا این حس رو تجربه نکرده بودم. من کلاً آدم آروم و خونسردیم، خیلی کم دچار استرس می شم و همیشه سعی می کنم خودم به خودم آرامش بدم. اینجا هم همینطور بودم، همش داشتم به خودم آرامش می دادم و دعا می کردم همه چیز خوب پیش بره. وارد اتاق عمل شدیم. یه اتاق پر از تجهیزات پزشکی و یه تخت باریک وسط اتاق. وقت نکردم خوب دور و برمو نگاه کنم ببینم چه خبره! یه خانم پرستار خیلی خوش برخورد اومد و با روی باز باهام سلام و احوالپرسی کرد. پرسنل اتاق عمل یکی یکی میومدن و خیلی مهربون باهام رفتار می کردند. از همشون خیلی خوشم اومد. راجع به نینی و اسمش می پرسیدن. با اون خانم پرستار مهربون که انگار وظیفه اش فقط این بود که تمام طول عمل بالای سر من باشه و وضعیتم رو چک کنه شروع کردم به صحبت. پرسیدم که امروز سرتون خیلی شلوغ بود و .... اینجوری سر صحبت باز شد. همزمان داشت برام آنژیوکت وصل می کرد. چنان سوزن کلفتی داشت قد جوالدوز. بهش گفتم آمپول بی حسی که تو کمر می زنن اینقدره؟ گفت نههههه، خیلی نازکه، این درد داره اونو اصلاً حس نمی کنی. سوزناشون خیلی نازکن. خوب خبر خوشحال کننده ای بود چون اینم از نظر من خیلی درد نداشت. اینقدر حرف زدم بهم گفت خیلی روحیه ی خوبی داری آفرین. خوشحال شدم. واقعاً اون موقع آروم بودم. بعد بهم گفت که چقدر چهره ات برام آشناست، اتفاقاً چشمای اونم برای من آشنا بود و بهش گفتم ولی چون روی بینی و دهنش ماسک داشت کامل صورتشو نمی دیدم.

الان خیلی یادم نمیاد اون موقع دیگه چه کارهایی انجام دادن ولی یادمه خیلی پرستار میومد و می رفت. حالا باید از روی تختی که روش بودم می رفتم روی تخت عمل. بهم گفتن یه کمی سخته ولی کمکت می کنیم. باز دو نفر اومدن یکی بالای سرم یکی پایین پام. با کمکشون از روی تخت خودمو بلند کردم و رفتم روی تخت عمل. آخرین لحظه یک آن تختی که داشتم از روش می رفتم از زیر پام داشت در می رفت. پرستارها ترسیدن و من متوجه شدم. ولی میخواستن صداشو در نیارن. فقط دیدم آروم به هم تشر زدن!! شانس آوردم. حالا روی تخت عمل بودم. بالای سرم ( البته بالای شکمم ) یکی از این چراغهای بزرگ اتاق عمل بود. دور چراغ از جنس استیل بود و رفلکس داشت. یعنی من بدن خودمو یه کمی توش می دیدم. یه آقای گان پوش توی اتاق عمل در حال رفت و آمد بود که بعداً فهمیدم دکتر بیهوشیه. یهو صدای دکتر نادری رو شنیدم، حس خوبی بهم دست داد. خوشحال شدم. اومد با انرژی. چقدر من این زن رو دوست دارم. اولین بار با لباس اتاق عمل می دیدمش، یه جفت گوشواره ی خوشگل تو گوشش بود که از زیر کلاه کاملاً بیرون بود. اومد باهام سلام و احوالپرسی گرمی کرد و شروع کرد به ماساژ دست و شونه ام. چند دقیقه ای همینطوری در حالیکه با پرسنل اتاق عمل صحبت می کرد دستامو ماساژ می داد. به دکتر بیهوشی گفت شیرین دختر خوبیه، بی حسی میخواد. دکتر بیهوشی اومد بالای سرم و یه کمی باهام صحبت کرد. با اینکه کاملاً جواب رو میدونستم بهش گفتم از نظر شما بیهوشی بهتره یا بی حسی؟ که با حالت مطمئنی گفت معلومه بی حسی. بعد شروع کرد از مزایای بی حسی گفتن که بعد از بی حسی تا چند ساعت پاها و شکم شما هنوز حس نداره و درد رو نمی فهمین. ولی بعد از بیهوشی بلافاصله بعد از بهوش اومدن درد رو حس می کنی. حس خوبی نداری موقع به هوش اومدن و کلاً فرم ارجح بی حسیه. داشت کم کم آماده می شد که اسپاینال ( بیحسی موضعی ) رو انجام بده. گفت روندش اینطوریه که الان که من این آمپول رو تو کمر شما می زنم، عرض دو سه دقیقه پاهات اول گرم می شه، بعد گزگز می کنه و بعد کاملاً بی حس می شه. شما حرکات دست دکترها و کارهایی که انجام می دن رو حس می کنی ولی دردی نداری. نباید بترسی. بهم گفت بشینم و شونه هامو شل کنم و خم شم سمت جلو. با کمک پرستار روی تخت نشستم، شونه هامو شل کردم و کامل به سمت جلو خم شدم. راستش اینجا یه کم ترسیدم. فکر می کردم ممکنه درد داشته باشه یا اینکه اشتباه سوزنو بزنه مثلاً! یه جایی روی ستون فقراتم رو با یه مایع خاصی خیس کرد و گفت ممکنه سردت بشه. طبیعیه. بعد میخواست حواسم رو پرت کنه، یه سوالی ازم پرسید بیربط که الان هر چی فکر می کنم یادم نمیاد. فقط یادمه خندیدم و اونم هی سوال رو تکرار می کرد! فکر کنم بعد از عمل فراموشی گرفتم :))) 

حس کردم نوک سوزن یه جایی فرو رفت، بعد در اومد، یه بار دیگه هم همین حسو داشتم. یهو دکتر گفت اهههه، صدای اونو خاموش کن. یکی از وسایل اتاق عمل مرتب صدا می داد دین دین دین .... رفته بود رو اعصاب دکتر !! پرستار رفت خاموشش کرد. بعد از این فرو رفتن سوزن رو توی ستون فقراتم حس کردم، اصلاً درد نداشت، از یه خون گرفتن معمولی هم کمتر درد داشت. خیلی عالی بود. بعد آروم منو روی تخت برگردوند و بازم درازکش شدم. به دقیقه نکشیده بود که احساس کردم پاهام داره گرم میشه. همونطوری که دکتر گفته بود بعدش حس کردم پاهام سوزن سوزن می شه یا گزگز می کنه. خیلی هیجان انگیز بود همه ی اینا. دکتر بهم گفت الان باید پاهات تقریباً بی حس باشه. گفتم هنوز کامل نه. گفت ببینم می تونی پاهات رو تکون بدی. سعی کردم تکون بدم ولی قدرتی که من داشتم وارد می کردم فقط باعث شد یه کمی نوک شست پام رو بتونم تکون بدم. برای خودم خیلی خیلی جالب بود. فکر می کردم می تونم تکون بدم پامو ولی نمی تونستم. گفت هنوز باید منتظر باشی تا کاملاً بی حس بشه. یک دقیقه بعد پاهام دیگه اصلاً حس نداشت. دیگه نمی تونستم پاهام رو تکون بدم، انگار یه وزنه ی سنگین روی پاهام بود. می دیدم که پاهام رو جابجا می کنن ولی کاملاً خارج از اختیار من بودن. می دیدم پاهام رو ولی انگار پاهای من نبودن. وقتی میخواستن جابجاشون کنن هر کدوم برا خودش یه سازی می زد. خیلی عجیب بود. من حالم خیلی خوب بود. خوشحال بودم که دارم بی حسی رو تجربه می کنم. باز به دکتر نادری گفتم که همسرم میخواد بیاد تو. کی میاد؟ گفت وقتی نینی رو در آوردن صداش می کنیم بیاد تو، چون ممکنه از دیدن خون و پاره شدن شکم و ... حالش بد بشه، روتین اینجا اینه که بعد از دنیا اومدن نینی پدر می تونه بیاد تو. بعد گفت به شوهر شیرین بگین کم کم آماده بشه که بیاد تو. خیالم راحت شد.

پرستاری که بالای سرم بود یه ماسک اکسیژن برام نصب کرد و گفت این برای تنفس جنین خوبه. گان رو بالا زدند و من دیگه قسمت پایین تنه ام رو نمی دیدم. پرستارها داشتند یه سری کارها روی پاها و شکمم انجام می دادن. من حواس خودم رو پرت می کردم که توی چراغ بالای سرم نگاه نکنم. اولش وسوسه شدم عمل رو از اونجا نگاه کنمااا بعد گفتم بیکاری؟ تا مدتها تو ذهنت می مونه. دیگه به زور هی اینور اونورو نگاه می کردم و حواس خودمو پرت می کردم. البته خیلی هم واضح نبود ولی می شد دید.

خانم دکتر تو این مدت داشت با دکتر بی هوشی راجع به هواپیمایی ایران و سقوطهاش صحبت می کرد. صحبت از اینجا شروع شد که گفت اسم پسرت چی بود؟ گفتم آراد. گفت وای یکی از مریضام اسم پسرش ماهان بود، تو رو خدا ماهان نذارین. از بس من از هواپیمایی ماهان خوشم میاد و ... شروع کرد راجع به پروازش که از جده میومد و مشکل پیدا کرد صحبت کرد و اینقدر همه ی پرسنل اتاق عمل راحت با هم صحبت می کردن و شوخی می کردن منم خیلی ریلکس شده بودم. 

باید سوند وصل می کردن، وای من چندشم می شد، می ترسیدم. تا دکتر گفت سوند، گفتم واااای نه سوند. نمی دونم چرا من اینقدر حرف می زدم! دکتر گفت تو که حس نمی کنی الان، اگه بی حسی نبودی باید قبل از بیهوشی سوند رو برات وصل می کردن ولی الان هیچ حسی نداری. انگار میخوان قلقلکت بدن. بعد گفت ببین الان دارن برات وصل می کنن، من اما هیچ چی متوجه نمی شدم. یعنی درد یا سوزش یا چیز دیگه ای نبود. فقط حس اینکه روی پوستت دارن یه چیزی می کشن. خوب سوند هم به خوبی و خوشی تموم شد.

دکتر پرسید خوب مریض آماده است؟ دیگه گویا من آماده بودم.

به پرستار بالای سرم گفتم چقدر طول می کشه؟ گفت 45 دقیقه! گفتم وااااای چقدر زیاد. گفت زیاده؟ گفتم فکر میکردم سریعتر باشه. گفت حالا شاید یه کمی زودتر تموم بشه. ولی اون منظورش کل پروسه ی عمل بود. از لحظه ای که اومدم تو اتاق تا به دنیا اومدن نینی. حدود نیم ساعتش رو گذرونده بودم. بعداً اینو فهمیدم.

دکتر شروع کرد، چند نفری اونور پرده یا گان بودند، حس کردم یه چیزی روی پوستم کشیده شد. هیجان داشتم. فقط حرکت دستها روی پوستم رو حس می کردم. اصلاً هم ترس نداشت. حتی با وجود اینکه برای خودم تصور می کردم که الان دارن شکمم رو می برن! شاید یکی دو دقیقه ی بعد صدای آب شنیدم، انگار داشتن آب رو می کشیدن. پرستار بالای سرم اومد تو گوشم گفت این آب دور بچه است دارن ساکشن می کنن. خیلی صدای آب زیاد بود، شنیدم خانم دکتر می گه واااای چقدر آب. همینجوری داره می ریزه بیرون! البته اینا رو با حالتی که بخواد برای من توضیح بده می گفت. میخواست سرمو گرم کنه. یه کمی بعد باز حس کردم بیست تا دست تو شکممه و دارن یه کارایی می کنن. یهو خانم دکتر می گفت ایناها سرش. وای چه سری. چه سری. اینجا من حالم یه کمی بد شد، الان که فکر می کنم میبینم به خاطر همین حالتم یه قسمتهایی رو فراموش کردم یا از دست دادم. فکر کنم فشارم افتاد یا هر چی ولی حس کردم دارم بی حال می شم. احساس ضعف کردم و با ناله به پرستارم گفتم که من حالم خوب نیست. حس کردم دیگه نمی تونم صحبت کنم. نمی دونم چرا اینطوری شدم، پرستار گفت حالت خوب نیست؟ یه چیزی توی سرمی که بهم وصل بود ریخت.

من هنوز بی حال بودم ولی بهتر شده بودم که صدای گریه ی آرادم رو شنیدم. عزیز دلم، پسرم، اشکم سرازیر شد. هق هق می زد، قربون صدای گریه هات برم عزیزم. قشنگترین لحظه ی عمرم بود، صدای ای جان ای جان گفتن پرستارا رو می شنیدم ولی هنوز ندیده بودم آرادمو. سریع بردنش روی تخت نوزاد که بالای سرم بود. من برگشته بودم بالا رو نگاه می کردم که یهو دیدم از همون سمت همسری گلم با گان سبز و ماسک وارد اتاق شد. نگاهش به من بود، من نگاهش کردم و گریه می کردم. همسری لبخند می زد. اومد جلو و یادمه به دکتر گفت خانم دکتر هواشو داشته باشین. فکر کنم خیلی حالتم بد بود که اینجوری گفت، چون یادمه اینجا به پرستاره گفتم درد دارم. گفت مگه حس می کنی؟ گفتم آآآی آره. ولی الان که فکر می کنم درد نبود، واقعاً درد نبود، فشار دستها بود که حسشون می کردم و دلم داشت به هم میخورد انگار. عین اینکه تو دلت دارن رخت می شورن. پرستار دکتر بیهوشی رو صدا زد، اونم گفت فلان چیز رو زیاد کنید، که پرستارم یه کاری کرد و من سریع حس کردم خوب شدم. همسری رفت پیش آراد، نور فلش دوربین رو دیدم. من پاهای آراد رو می دیدم فقط که داره تند تند تکون میخوره. داشتم گریه می کردم. آراد رو آوردن پیشم، صورتشو چسبوندن به صورتم، داشت گریه می کرد. خدای من این پسر منه. این آراد منه. از ته دلش گریه می کرد. یادمه دست گذاشتم تو سرش و نوازشش کردم، نمی تونستم ببوسمش چون ماسک داشتم. هنوز بی حال بودم، فکر کنم فشارم خیلی افتاده بود. همسری اومد بالای سرم، دکتر گفت ببین آقای پدر من دارم همه چیزو می ذارم سرجاش، نگاه کن. بعد داشت نشون همسرم می داد و من تعجب می کردم که چه دلی داره که داره می بینه. بعد از این دیگه به قول دکتر جا دادن محتویات شکم سرجاش بود و بخیه زدن. آقای پدر هم کم کم از اتاق بیرون رفت و من رو داشتن آماده می کردن برای بردن به ریکاوری. کار خانم دکتر که تموم شد پرستارها یه سری کارها کردن و من رو باز از تخت عمل انتقال دادن به یه تخت دیگه و بردنم ریکاوری. تو ریکاوری انگار نه انگار عمل داشتم، حالم خوب خوب بود. مریضهای دیگه که اونجا بودن و بیهوشی داشتن مدام ناله می کردن. یکیشون سزارین شده بود و داشت بهوش میومد. پرستار بالا سرش ایستاده بود و اسمش رو صدا می زد. اونم همش می گفت آی درد دارم، درد دااارم. واقعاً تفاوت بی حسی و بیهوشی رو اینجا متوجه شدم. حواسش سرجاش نبود، توی خواب و بیداری هی می گفت پسرم پسرم. من ولی سرحال سرحال بودم. با مریض تخت کناریم صحبت می کردم. ازم پرسید سزارین بودی؟ گفتم آره . اسم نینی رو پرسید. من فکر کردم اونم سزارینه ولی انگار یه عمل دیگه بود. یکی یکی میومدن از ریکاوری مریضها رو می بردن بخش یا مریض از اتاق عمل میوردن. من رو حدود بیست دقیقه تو ریکاوری نگه داشتن، تو این مدت دکتر نادری اومد پیشم. باهام صحبت کرد، بعد من که انگار اثر داروها باعث شده بود فراموشی بگیرم بهش گفتم که چرا نینی رو نذاشتن تو بغلم؟ یهو دکتر گفت وااااای آوردنش پیشت دیگه. خطاب به پرستار گفت مریضمو چیکار کردین؟ چی بهش دادین فراموشی گرفته؟ من اون موقع یهو یادم اومد که آره آرادمو آوردن پیشم. الان که فکر می کنم می بینم انگار بعضی چیزا رو اون موقع فراموش کرده بودم. دکتر بهم گفت که چون فردا تعطیله داره می ره مسافرت و پزشک کشیک میاد برای چکاپ و ترخیصم. یه کمی حالم گرفته شد ولی خوب اشکالی هم نداشت. بعدشم باهام خداحافظی کرد و رفت.

چند دقیقه ای تو ریکاوری بودم بعد اومدن که ببرنم به اتاقم.

موقع خروج از بخش اتاق عمل جلوی همون در شیشه ای کشویی که قبلاً توضیح دادم تختم رو تعویض کردن. روی تخت بخش که دراز کشیدم پرستار اومد و شکمم رو فشار داد تا خون های اضافی خارج بشه. این همون چیزیه که همه با وحشت ازش صحبت می کنن. همیشه اینقدر از درد این قسمت گفته بودن که خیلی ازش می ترسیدم. ولی اینقدر سریع و بی مقدمه این کارو انجام داد که اصلاً من متوجه نشدم این همونه. هیچ دردی هم حس نکردم. فقط یه کم فشار بود، همین.

توی راه از ریکاوری تا اتاق مامان، بابا، مادرشوهر و همسری رو دیدم که منتظر بودن من و نینی بیایم بیرون. یکی یکی سلام می کردم و اونا هم خوشحال و خندون تحویلم می گرفتن.

وارد اتاقم که شدم مامان اینا اومدن پیشم. همسری خیلی ذوق زده بود، هی می گفت آراد اینقدر گریه می کرد یه نوزاد دیگه که کنارش بود و آروم بود هم شروع کرد گریه کردن. بعد از چند دقیقه پرستار آرادم رو آورد. عزیـــــــــزم، تازه داشتم خوب می دیدمش. خواب بود. خیلی اخمو و جدی خوابیده بود. چنان چین و چروکی به پیشونی و ابروهاش داده بود که انگار میخواست گربه رو دم حجله بکشه.

خیلی مشتاق بودم نمره ی آپگارش رو بدونم، آپگار یه معیاره برای سلامت نوزاد هنگام تولد و البته پنج دقیقه بعد از اون. پنج مورد رو نمره گذاری می کنن از صفر تا دو، مجموع امتیاز ده هست. معمولاً کمتر نوزادی ده می گیره. امتیاز بالای هفت نشوندهنده ی سلامت کودکه. مواردی که چک می شه ایناست: تنفس، ضربان قلب، رنگ پوست، توان عضلانی، رفلکسهای عصبی نوزاد.

وقتی آرادم رو آوردن، از پرستارش آپگارش رو پرسیدم که گفت 9 شده. بعد از پنج دقیقه 10. به همسری گفتم اینم اولین نمره ی زمینی پسرمون. 9 ! هنوز نیومده امتحان داده پسرم.

وزن آراد موقع تولد 3,660، قدش 52 و دور سرش 37 بود. پسر گلم رأس ساعت 12:15 بعدازظهر روز سه شنبه 12 بهمن 1389 به دنیای زمینی ما پا گذاشت.

این پست خیلی طولانی شد، فکر کنم 7-8 بار ثبت موقت کردم و بازم نوشتم.

ادامه ش رو توی پست بعد می نویسم.





نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 توسط مامان شین

سه شنبه 12 بهمن 1389 ساعت 12:15 بعد از ظهر خانواده ی ما سه نفری شد و " آراد " فرشته کوچولوی ما قدمهای کوچولوشو رو چشم من و باباش گذاشت.

لحظه ی تولد پسرم هیجان انگیزترین، زیباترین و پر احساس ترین لحظه ی عمرم بود. فقط می تونم بگم خدایا شکرت.

از همتون به خاطر پیامهای تبریکتون سپاسگزارم.

به زودی با یه پست در مورد واقعیات زایمان و بچه داری میام. :))


 

دستهای کوچولوی فرشتمون




نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم بهمن 1389 توسط مامان شین
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود