X
تبلیغات
این روزها
این روزها
برای فرشته ای که در راه است
Lilypie Third Birthday tickers

آراد امسال یک برف بازی اساسی کرده، عاشق برف شده و همش میگه بریم برف بازی.

برف بازی با دختر عمه

آدم برفی چپرچلاق ما که آراد اصرار داشت باید براش دکمه بذاریم. گویا بی خیال ناف شده بود تو این سرما.

تپه نوردی

باز هم بدو بدو

اینم گل پسر در شرف سه سالگی

مکان: جاده تلو




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 توسط مامان شین

اثر زیر یکی از آثار نقاشی آراده که از پدر خودش کشیده big grin

در این اثر پدر ایشان در حال رفتن به نانوایی برای خرید نان هستند. به قول خود آراد !

حالا چرا اینقدر بی اعصاب داره میره نون بخره، خدا داند!

بعد از کشیدن این اثر ازش سوال کردم که اون گردیا چین زیر دهن بابا؟ میگه دکمه هاشن. 

و باز هم نقاشی دیگه ای از بابای آراد در حال رفتن به نانوایی!! در حین کشیده شدن.

کلا هر وقت میگم بابا کجاست میگه رفته نون بخره nerd

دقت کنید که کل این نقاشی رو به صورت برعکس کشیده. یعنی خودش بالا نشسته بود!جریان این بود که اول گردی صورت رو کشید، بعد دید اگه بخواد پا براش بکشه دیگه پایین صفحه جا نداره. شروع کرد به نقاشی برعکس. 

لازم به ذکر است این هنرمند در بعضی آثارش تأکید خاصی بر وجود عنصر "ناف" بر روی بدن اشخاص دارد. حتی دیده شده شخص بینی و دهان ندارد ولی ناف دارد! whistling




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم آبان 1392 توسط مامان شین

نیمی از هفته ی گذشته و کل هفته ی قبلترش رو در شمال کشور سپری کردیم. روزهای اول هوا ابری، بارونی و دریا طوفانی بود. بعد از اون هوا بسیااار قشنگ شد و دریا آرام.

توجه شما رو به تنی چند از عکسهای گرفته شده در این سفر جلب میکنیم!

عکس بالا از لحاظ ژستی که آراد هنگام خواب در ماشین میگیرد دارای اهمیت است. 

به محض رسیدن آراد به سرعت خودش را به ساحل رسانید و با مهارت هر چه تمامتر اسم خویش را بر روی شنها حک کرد!

و در اولین اقدام بعد از آن، به دنبال رد و اثری از هر گونه چهارچرخ در آن حوالی گشت تا عکسی به یادگار با آن بگیرد.

در اینجا انتظار میرود که داستان ادامه یابد و به باقی فعالیتها و سرگرمی های آراد پرداخته شود اما...

و خلاصه سرتان را درد نیاورم ...

بعد از وقفه ی طولانی که در این قسمت پیش آمد به سمت محل اقامتمان روانه شدیم. در راه به گربه ای کوچک غذا دادیم. امیدوارم گربه ها ویفر دوست داشته باشند.

ساعاتی بعد مادر آن گربه ی کوچک برای عرض تشکر به پشت پنجره ی خانه مان آمد

دقایقی بعد نیز سگی از آن حوالی رد میشد که خستگی و خواب بر او مستولی گشته بود، لذا در بالکن ما بنای خوابیدن گذاشت و پسرک نیز به همراه و به تقلید از او خواب پیشه کرد.

پسرک رویای سواری بر آن چهارچرخ که باگی نامیدنش را در خواب دید و پدر او را به آرزوی خویش رسانید


توضیح: خط روایی داستان فوق بر طبق زمانبندی واقعی نیست، لذا توالی زمانی و مکانی عکسها درهم است. همچنین خط سیر داستان کاملا ذهنی و غیر منطبق بر واقعیت است

در واقع نویسنده با انبوهی از عکسهای بی ربط مواجه شده بود که نمیدانست چگونه همه را در یک پست جای دهد، از این رو داستانی تخیلی از ذهن خویش تراویدن کرد! تا بتواند با آن مقداری سفرنامه را تصویری کند.

نویسنده خود نیز دلیل تفاوت لحن نوشتاری این اثر با آثار قبل خویش را نمیداند.




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم مهر 1392 توسط مامان شین

چند وقتی است شبها ساعت 10:30 الی 11 با آراد شبکه پویا تماشا میکنیم. اگه شما هم بیننده ی برنامه ی این ساعت این شبکه باشید میدونید که "لالایی کودکان" تو این ساعت یعنی آخرین سانس برنامه ش پخش میشه.

آرامش عجیبی به من میده، شعرهاش، تصاویرش و موسیقیش اگه من رو خواب نمی کنه ولی حتما آرومم میکنه. آراد هم اوایل کل نیم ساعت رو بدون پلک زدن جلوی تلویزیون مینشست و تماشا میکرد. آروم آروم چشمهاش هم سنگین میشد و بعد از تموم شدن لالایی تمایل به خواب نشون میداد و بعد از انجام مراسم قبل از خواب میخوابید. کم کم به این نتیجه رسید که شروع این برنامه مقدمه ای برای خوابشه. و از اونجا که بچه ها انرژیشون پایان ناپذیره و آراد هم دوست نداشت که دست از بازی بکشه و برای خواب آماده بشه بعد از مدتی وقتی لالایی شروع میشد تمام سعیشو میکرد که من کانالو عوض کنم. مخالفت میکرد، بی دلیل غر میزد و بهانه میگرفت، کنترلو میداد دستم و بهم میفهموند که کانالو عوض کنم!! اما انگار جادوی موسیقی لالایی روش اثر میذاشت و بعد از چند لحظه شنیدن آهنگ ها کم کم آروم میشد و مثل مسخ شده ها باز مینشست و تماشا میکرد و خمار میشد و میخوابید! البته همیشه به این سادگی هم نبود، ولی در خیلی موارد کمک خوبی برای من بود.

از اینها بگذریم، واقعا تولید چنین برنامه ای کار ساده ای نیست. جمع آوری شعرهای هر منطقه، ساخت ترانه برای اونا، موسیقی زیبا، انیمیشن های جذاب و کلی جزییات ریز دیگه که شاید به چشم ما نیاد، همه اینها کلی زمان بر و نیازمند تحقیقه. اوایل که برنامه رو تماشا میکردم خیلی بهش فکر میکردم و کسی که ایده ی ساخت این برنامه رو داده (سارا نامجو) رو تحسین میکردم . یک مجموعه ی کاملا ایرانی، حتی نوع ساده ی ساخت انیمیشن ها هم از نظر من زیبا و تأثیر گذاره.

یک غمی هم توی تمام ترانه ها هست که انگار جز جدایی ناپذیر همه ی لالایی هاست. از بچگی یادم میاد لالایی ها همیشه غمگین بودند. ولی من این غم رو هم دوست دارم. مادرم همیشه میگه کوچیک که بودم، وقتی من رو روی پاهاش میذاشت و برام لالایی میخوند بغض میکردم و لبهام رو برمیگردوندم و آماده ی گریه میشدم! هنوز هم گاهی با بعضی از آهنگها بغض میکنم و گاهی گریه...

لالا لالا گل کاشی

یه خونه توی نقاشی

لالا لالا گل پسته

پدر راه سفر بسته




نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم شهریور 1392 توسط مامان شین

از جنوب تا شمال، از شرق تا غرب، از این ور ایران تا اون سر دنیا ( دیگه اینجاهاش اغراق داره ) هر جا که آقای پدر برای کار برن آراد و مامان هم به اون میپیوندند و چند روزی خودشون رو مهمون میکنن.

این بار مهمان بابا بودیم در شمال.

عکسی مشابه عکس آراد در کنار خلیج فارس اما این بار در کنار دریای خزر

آبشار آب پری. البته که آبشاری نبود. آب باریک کوچیکی از اون بالا بین سنگا میومد پایین. منظره ی قشنگی بود.

و این هم جاده ی مقابل آبشار آب پری. به اندازه ی کافی باریک بود، با وجود ماشینهایی که برای تماشا پارک میکردن و دست فروشایی که از شلوغی استفاده میکردن و برنج و ترشی و موادغذایی محلی میفروختن دیگه رفت و آمد خیلی سخت شده بود. مخصوصا وقتی یه کامیون هم میخواست رد بشه که کم هم نبودن، دیگه خطرناک هم میشد.

آراد در قطار تفریحی پارک جنگلی

دریاچه الیمالات، بسیاااار زیبا و رویایی. عکس نمیتونه زیبایی اونجا رو توصیف کنه. مخصوصا که نم نم بارونی هم میومد و فضا رو بسیار رمانتیک کرده بود.

این هم گل پسر ما و اسباب بازی محبوبش در ابعاد بزرگ




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام مرداد 1392 توسط مامان شین

درسته که اینجا وبلاگ آراده ولی نویسنده ش مادریه که فکر کنم حق داره هر از گاهی از خودش و حال و هواش هم بنویسه. از همون اول هم که وبلاگو ساختم قصدم درست کردن یه صفحه بچه گانه و مرور تک تک رفتار و گفتار و خاطرات روزانه ی آراد نبود. بیشتر دوست داشتم احساسات خودم رو به عنوان یه مادر توی وبلاگی که به بهانه ی حضور فرشته کوچولوم ساختم بنویسم و دغدغه های مادرانه م رو که ممکنه از حوصله ی خیلی ها ( مخصوصا کسانی که هنوز خودشون فرزند ندارند ) خارج باشه، به جای اینکه در وبلاگ اصلیم بنویسم به اینجا منتقل کنم.

ولی از اونجا که وبلاگ خودم ناجوانمردانه مسدود ( و نه فیلتر ) شد، اون حرفها و دل نوشته! هایی که میخواستم اونجا به قلم بیارم تو دلم انبار شد و انبار شد و ... هر از گاهی با خودم میگم کجا باید حرف بزنم؟ چقدررر تو این مدت پست بالقوه اومد و رفت و من ننوشتم، چون جایی نبود.

از طرفی اطمینانی هم به این محیط مجازی ندارم که بخوام همه ی صحبتهام رو بدون سانسور بگم. اگه بخوام خودسانسوری کنم که دیگه اسمش رو نمیشه گذاشت حرف دل. حرف دل ممیزی نداره.

ولی به هر حال از این به بعد ممکنه پستهایی هم توی این وبلاگ نوشته بشه که صرفا بچگانه نیست، در ارتباط با کودکان نیست و حتی ممکنه مادرانه نباشه. میخوام گاهی هم اینجا خودِ خودم باشم.




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم تیر 1392 توسط مامان شین
   ما...


یادداشت خصوصی در ادامه مطلب



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 توسط مامان شین

دو ماهی میشه ننوشته ام، دلیلش رو نمیدونم. شاید دردسرهای بچه داری، شاید بی حوصلگی خودم، شاید حرفی برای گفتن نیست. نه حرف هست، همیشه با یه پسرکوچولوی شیرین بازیگوش حرف برای گفتن هست. شاید راه و رسم نوشتنش رو بلد نیستم.

تولد آراد برگزار شد. دو ساله شد پسرکم. باورش سخته. زمان خیلی سریعتر از اونچیزی که فکرش رو میکنیم میگذره.

گلچینی از عکسهای تولد آرادم

یک ماه و سه روز بعد از تولدش دیگه وقتش بود که بعد از دو سال شیر مامان خوردن پسرم شیر رو ترک کنه. یه هفته ای طول کشید تا به وضعیت جدید عادت کنه و وضع من توی اون یه هفته ده روز بدتر از پسرک بود. روحیه م داغون بود و مدام دوست داشتم گریه کنم. تنهایی و مأموریت پدر هم مزید بر علت شده بود. هیچ وقت شب دومی که بدون مـ ـی مـ ـی خوابید رو فراموش نمیکنم. با کلی بغض و صدای بلند توی تاریکی اتاق خواب به زبون خودش حرف زد. سوال میکرد که هر دو مـ ی م ی خراب شده؟ و مدام تکرار میکرد. آخرش هم گریه شدیدی کرد و خواست که از اتاق بره بیرون و بازی کنه.

بعد از پنج دقیقه خیلی معصومانه و مظلومانه رو مبل در حال بازی با اسباب بازیاش خوابش برد و من آروم گریه کردم. دلم برای بغل کردنش تنگ شده بود. برای یه لحظه دوباره شیر خوردنش، برای اون لحظه هایی که تو چشمای هم نگاه میکردیم و از همیشه به هم نزدیکتر بودیم...

اون روزا گذشت، خیلی سخت بود. خیلی. شاید همین الان که مینویسم هم دیگه اون احساس رو کامل درک نکنم ولی حال و هوا و غصه ای که تو دلم بود رو هرگز فراموش نمیکنم.

اما حالا آراد خوابش خیلی بهتر شده، هر چند هنوز هم صبح زود از خواب بیدار میشه و همچنان من آرزو دارم که یه روز خودم خوابم تکمیل بشه و بیدار شم و آراد بعد از من بیدار بشه.





نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم فروردین 1392 توسط مامان شین

یه روز نسبتاً ابری با آراد رفتیم لب دریا. منظره ی جالبی بود. همه جا ابری و گرفته، یه کمی جلوتر وسط آب خورشید تونسته بود نورشو از بین روزنه ای که از تو ابرا ایجاد شده بود به سطح آب بتابونه. حیف که عکس درستی از صحنه ندارم. خیلی زیبا بود.

آراد میرفت به سمت موجها و ظاهرا میخواست بره تو آب. 

ولی وقتی لباسشو در آوردم از اینکه پاهاشو روی شنها گذاشته و کثیف شده بدش اومد و غر زد تا لباساشو پوشیدم.

بعد هم بازی تو چمنا با گنجشکها یا به قول خودش "دی دی" یا همون جیک جیک !!

اصلا آراد معلوم هست؟

و در آخر هم تماشای بازی بچه ها در حال خوردن یه کیک کوچولو

یه روز هم رفتیم آکواریوم قشم و کلی ماهی و آبزیهای خوشگل و عجیب هم دیدیم.





نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم دی 1391 توسط مامان شین

یه پست رو شروع کرده بودم به نوشتن، در واقع غر نامه بود. اشک تو چشمم بود و می نوشتم. اینقدر که آراد تو اون دوره اذیتم میکرد. پدرش شهرستانه و ما تنها. تمام توانم رو گرفته بود. مدام گریه و ناله و جیغ و بهانه... تو همون اوضاع و احوال بد پدر اومد و ما رو با خودش آورد به محل کارش، یعنی قشم...

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فایل های شما

این شد که اون پست ثبت موقت باقی موند تا خودم یادم نره. ولی لزومی نداره حرفهای تکراری یه مادر خسته رو همه بخونن.

حالا اینجا واقعا از هوا و محیط لذت می برم. از آلودگی تهران فرار کردیم. شاید یکی از دلایل بدخلقیهای آراد هم همون آلودگی بوده. آرادم از دیدن دریا تعجب کرده بود.

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فایل های شما

غروب زیبا در قشم

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فایل های شما

تا جزیره ی هنگام هم برای دیدن دلفینهای زیبا رفتیم، چقدر دوست داشتنین. کلی بازی میکردن و نمایش میدادن. آراد چه ذوقی میکرد.

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فایل های شما

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فایل های شما

و ماهیهای خوشگل که براشون نون و کیک ریختیم و به ثانیه ای میقاپیدنش.

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فایل های شما

آراد در حال تماشای ماهیها

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فایل های شما

و این هم یکی از تمساح های پارک تمساح قشم

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فایل های شما

حسابی غرق در آرامش و خوشی اینجا بودم که دیشب و امروز سه زلزله جزیره رو لرزوند. شاید هنوز هم ادامه داشته باشه...





نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم دی 1391 توسط مامان شین
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود